من کی هستم؟
ده سال پیش، وقتی همهی دوستانم سرشان در درس و کتاب بود و برای آیندهشان تلاش میکردند، من دنبال کشف خودم و جهان بودم.
همیشه بلوغ را مهمترین دورهی زندگی میدانم. همانجا بود که با کنجکاویهای بینهایت و سوالات بیپاسخ، به ذهن و روان خود آسیب زدم. بیآنکه بدانم نشخوار فکری و وسواس چیست، با فشارِ بیاندازهای که به خودم آوردم، آنها را در وجودم فعال کردم. جالب اینجاست که از این کار لذت میبردم؛ هر چه بیشتر از واقعیت فاصله میگرفتم و غرق افکار خودم میشدم، بیشتر حس آزادی و رهایی داشتم. بعدها فهمیدم آن آزادی، توهمی بیش نبود.
در آن جریانِ بیوقفهی جستجو و کشف، منِ فعلی اسیر پوچی شد. پس از آن بود که شروع کردم به گشتن به دنبال منِ جدیدی که معنادار باشد و هویت داشته باشد. شاید اگر آن روزها کسی بود که به کنجکاویهایم پاسخ میداد، هرگز در آن تلهی کشندهی افکار بیپایان نمیافتادم.
ده سال گذشته و حالا بسیاری از آن سوالات برایم بیهوده به نظر میرسند. اما شاید هر سوالی را باید به نوعی پاسخ داد؛ حتی اگر آن پاسخ، طرحِ یک سوالِ تازه و درستتر باشد.
مثالی از گفتگوی درونی:
منِ قدیم: چطور میتوان بین من و خود تمایز قائل شد؟ چطور از بیرون، به عنوان یک ناظر، به خودمان نگاه کنیم؟
منِ جدید: انسان و آنچه را که به عنوان زندگی تجربه میکند، بسیار پیچیده است. بازی با فلسفه و خودشناسیِ افراطی، تو را نجات نمیدهد. حالا به من بگو: چرا میخواهی به عنوان ناظر به خودت نگاه کنی؟
منِ قدیم: حس میکنم اینطور به سطح بالاتری از آگاهی میرسم.
منِ جدید: آنچه تو فکر میکنی آگاهی است، در واقع تلاشی برای هویتبخشی و دریافتِ اعتبار است. میخواهی چیزی را تجربه کنی که هیچ آدم معمولیای نمیتواند. میخواهی ماهیت انسانیات را به ابعاد زمینی و فرازمینی تجزیه کنی. اما اینها چیزی را حل نمیکند. بشر به چنین تفسیرهایی نیاز ندارد. زندگی به خودیخود مسئلهای چنان پیچیده است که باید به سادهترین شکل به آن نگاه کرد. به نظرم تو بیشتر از هر چیز به این نیاز داری که همانطور که هستی، توسط خودت و دیگران پذیرفته شوی. چون این اتفاق نیفتاده، داری با چیزی ارتباط میگیری که درست نیست. حداقل نه الان، و نه با این ذهنیتی که داری.
شاید تعداد ما -که اینچنین با هستیمان گلاویز میشویم و در تلهی افکار سمی میافتیم- اندک باشد. اما نوع پاسخی که هر کس به این جرقهها میدهد، متفاوت و مهم است. اگر با دقت بیشتری نگاه کنیم، میبینیم که در اکثر موارد، فرد به نوعی اعتیاد مبتلا میشود: وسواس، نشخوار فکری، پرکاری، بازیهای ویدئویی، مواد مخدر و... بهطوری که از یک جایی به بعد، این اعتیاد به بخش ثابتی از زندگی تبدیل میشود و ترکش واقعاً آسان نیست.
من رواندرمانگر یا مشاور نوجوانان نیستم، اما میخواهم دوران بلوغ را پررنگ کنم. عوامل زیادی در شکلگیری شخصیت و مسیر تکامل انسان تأثیر دارند؛ نمیتوان گفت همهی آسیبپذیریهای ما از بلوغ است. اما این دوره به دلیل بحران هویت و خودشناسی، از اهمیت ویژهای برخوردار است.
سبکهای زندگی و انواع خانوادهها، سوالات متنوعی ایجاد میکنند. اما مشکل اصلی، پرسیدن و کنجکاوی نیست؛ مشکل اینجاست که هر کس چگونه به سوالاتش پاسخ داده میشود.
مخالف یا متفاوت؟
سالهای زیادی، من همان گوسفند سیاهِ گله بودم. البته پیش از آن، همرنگِ گله بودم و مورد تأییدِ حضار. اما از همان دوران بلوغ، دیگر خودم هم خودم را نمیشناختم. شخصیتِ واقعی و مستقلم داشت شکل میگرفت و این اصلاً خبرِ خوبی برای خانواده نبود.
کافی بود یک اشتباه یا یک مخالفت از من ببینند. سریع مرا پای میز محاکمه میکشاندند و لیستِ متهمان را جلوی چشمم میگرفتند: «چقدر گفتیم با اون دوستای بدت نگرد؟ ببین چی ازت ساختن! ببین چقدر رو فکرت اثر گذاشتن! دیگه لازم نیست باهاشون حرف بزنی.» یا «اینها همش تقصیرِ اون کتاباییه که خوندی! چی یادت دادن؟ تو روی بزرگترت وایستی؟ گستاخی و سرپیچی کنی؟»
بله، من از قدیم آدمِ لجبازی بودم اما هیچوقت علاقهام به دوستانم باعث نشد که حتی ذرهای شبیه آنها باشم. لجبازیهایم یا تفاوتم با خانواده، ربطی به آنها نداشت. کتابهایی هم که میخواندم، بیتأثیر بودند؛ کتابهای زردِ انگیزشی، قوانینِ جذب، علومِ سیاسی و دینی، رمانها و اشعار هیچکدام نمیتوانند چنین اثری داشته باشند.
هیچوقت خانوادهام نتوانست بپذیرد که من مخالف یا تنبل یا آن هزار برچسبِ دیگر -که بعد از بیستوچهار سال هنوز از من جدا نشدهاند- نیستم. صرفاً متفاوتم. و همین تفاوت، سالها به من احساساتی مثل ناکافیبودن، بیخاصیتبودن، احمق و ناتوانبودن هدیه داد. به جای آنکه وقت و عمرم را صرفِ پیشرفت و ساختنِ زندگی با استعدادهایم کنم، در جستجویِ دوستداشتهشدن و دریافتِ تأیید از کسانی غرق شدم که مرا درک میکردند.
من هیچوقت حسرتِ جایگاهِ اطرافیانم را نخوردم. اما از حسرتِ آنکسی که میخواستم بشوم و نشدم، هر روز میمیرم. حس میکنم برای خیلی چیزها دیر شده. نمیتوانم بیشتر از این با خانواده بجنگم. آنها هیچوقت این چیزها را متوجه نخواهند شد.
گوسفند سیاه بودن بد نیست. فقط یعنی بپذیریم که یک نفر از ما قرار نیست همان راهی را برود که بقیه رفتیم. او شاید در مسیرِ خودش بسیار بیشتر بدرخشد. هر کس که متفاوت است، لزوماً مخالف و دشمن نیست. کاش خانوادهها برای یک بار هم که شده گوش میدادند که چه میخواهیم و فرصتی میدادند تا خودمان را امتحان کنیم بدون فشار، بدون استرس. حتی اگر نتواستیم، نباید بر سرمان کوبید. من میدانم وقتی آدمها به چیزی خیلی گیر میدهند، یا پتانسیلش را دارند، یا رسالتشان را پیدا کردهاند. و محال است که اشتباه باشد.
اما یک نکته: چارچوب داشتن، حرکت بر پایهی عقل و منطق، و دوری از هیجاناتِ زودگذر، بسیار مهم است. خیلی وقتها، علتِ اصلیِ مخالفتِ خانواده، ترس از آیندهی نامعلومِ ماست. اگر تو هم آن گوسفند سیاهِ گلهات هستی، باید به گله ثابت کنی که همیشه مراقبی و حواست هست.
در مسیر شدن
تقریباً همه میدانند چه چیزی دوست دارند و تلاش میکنند در مسیر «شدن» حرکت کنند. اما این مسیر، برای هر کس متفاوت است؛ حتی اهدافِ مشابه هم نمیتوانند جایِ تجربهی منحصربهفردِ تو را بگیرند.
برای یکی، اوج سختی، بیدار ماندنهای شبِ امتحان است. برای دیگری، اوج سختی این است که چند سال باید برای بیانصافترین کارفرماها کارگری کند، با سختی و مشقت، ذرهذره پول جمع کند و تازه اگر چیزی برای خودش بماند، خرجِ رویاهایش و مسیرِ شدنش بکند.
من هم خیلی جاها کم آوردم. جا زدم. گفتم دیگر ادامه نمیدهم. اما هنوز در مسیرم. درد و بیقراری کشیدم، اما هنوز در مسیرم. همهی درها به رویم بسته شد، اما هنوز در مسیرم. ببین، دارم میگویم «در مسیرم»؛ نمیگویم آنکه میخواستم شدم. از جایگاهِ مقصد و موفقیت حرف نمیزنم. از نقطهی درد و فشار مینویسم.
چیزی که من را در مسیر نگه داشته، این است که همیشه آن «شدن» برایم از هر چیزی مهمتر بوده - حتی از خودم. منظور از «خودم»، همین نسخهی فعلیام است. خودم را لایقِ نسخهی بهتری میدانم. برایم مهم نیست بعد از آن شدن چه میشود یا چند روز زنده میمانم. همین که به آن برسم، برایم کافی است. تا آن لحظه، خودم را در مسیر نگه میدارم.
این که میگویم، مثلِ یک رابطهست. اگر بلد باشی بسازی و متعهد باشی و عاشقِ هدفت، تحت هر شرایطی میمانی، چون میدانی پایانِ قصه قشنگ است - و حتی خودِ مسیر هم برایت لذتبخش است. یک آدمِ عاشقِ متعهد چه میکند؟ آسان است، میماند. سخت است، میماند. خوش و شاد است، میماند. غمگین و ناامید است، میماند. میماند و درستش میکند و نمیگذارد از دستش برود. فقط اینجا، خودت تنها هستی؛ هر گُلی که بزنی، به سرِ خودت زدهای. هر بار که تردید آمد و با خودت گفتی «نکنه این همه تلاش اشتباه بود»، بدان که عاشق نبودی. فقط چند تصویرِ پرزرقوبرق از موفقیتِ دیگران دیده بودی و آمادهی «شدن» نبودی.
بودن در مقابل شدن
همهی این سالها، فکر میکردم «شدن» مقصد است. فکر میکردم اگر به آن نسخهی بهتر برسم، همهچیز درست میشود. اما در میانهی راه، چیزی عوض شد. نه اینکه از شدن خسته شده باشم نه. بلکه فهمیدم «شدن» یک مسیر است، نه یک مقصد. و من، سالها بود که در این مسیر میدویدم بدون اینکه حتی یک بار بایستم و بگویم: «همینجا، همینطور که هستم، کافی است.»
بودن، یعنی لحظهای که از دویدن دست میکشی. نه از سرِ ناامیدی، که از سرِ فهمیدن. میفهمی که آن سوالاتِ فلسفی -که روزگاری ذهنت را میخوردند- قرار نیست هرگز پاسخ داده شوند. و این، دیگر ترسناک نیست. این، خودش پاسخ است. بودن، یعنی کنارِ پنجره میایستی، باران را میبینی، و برای اولین بار، از تماشا کردن لذت میبری، بدون اینکه بپرسی «این باران برای چیست؟» یا «من در برابر این باران کیستم؟»
نکند فکر کنی که آن سوالات رهایم کردهاند. نه. هنوز هم گاهی نیمهشب ها با این چنین پرسشهایی گلاویز می شوم اما دیگر دنبالِ پاسخ نمیگردم. یاد گرفتهام که با سوالات زندگی کنم. مثلِ همسایهای که صدای رفتوآمدش را میشناسی، اما دیگر از او نمیپرسی کجا میرود.
تسلیم، کلمهی ترسناکی است. من هم از آن میترسیدم. فکر میکردم تسلیم یعنی باختن، یعنی کوتاه آمدن، یعنی گفتن «نمیتوانم». اما حالا میدانم تسلیمِ واقعی، همان پیروزیِ نهایی است. یعنی وقتی بعد از سالها جنگیدن با خودت، با وجودت، با هستی، بالاخره میرسی به این نقطه که بگویی: «باشد. هر چه هست، باشد. من دیگر نمیجنگم. فقط هستم و نگاه میکنم.» این صلح، از جنسِ باخت نیست؛ از جنسِ رهایی از نیاز به بردن است.
نمیخواهم اسمش را بگذارم خدا یا تقدیر یا نظمِ کیهانی. هر چه باشد، مهم نیست. فقط میدانم وقتی از جنگیدن دست میکشم، چیزی آرامتر از من، مسیر را به دست میگیرد. انگار که همیشه یک جریانِ زیرآبی وجود داشته که من با پارو زدنهایِ بیوقفه، خودم را از آن دور میکردم. حالا پاروها را کنار گذاشتهام. میگذارم جریان، من را ببرد. نه اینکه مقصدی نداشته باشم اما دیگر اصرار ندارم که خودم مسیر را تعیین کنم.
شاید بپرسی: «پس آن همه تلاش؟ آن همه شبهای بیخوابی؟ آن همه اشک و درد و فشار؟» میگویم: همانها بودند که مرا به اینجا رساندند. اگر آن سوالات را نمیپرسیدم، اگر گوسفندِ سیاه نمیشدم، اگر در مسیرِ شدن نمیدویدم، حالا نمیتوانستم بایستم و بگویم: «همینجا بودن، کافی است.» شاید رسیدن، نه به معنایِ دستیابی به هدف، که به معنایِ رسیدن به این نقطهیِ آرامشِ پس از جنگ باشد. من به اینجا رسیدهام. شاید تو هم برسی. و اگر هم نرسیدی، اشکالی ندارد. مسیر خودش، پاداش است.