
مدت زمان زیادی میشه که از روزهام و جوری که دارن میگذرن چیزی ننوشتم.
همه چی خوبه، سال رو خوب شروع کردم و ماه اول واقعا خوب بود. با اینکه از بهار اونقدری که باید لذت نبردم اما چه میشه کرد، نوجوان بودن و کارهاش. عمیقا دلم میخواد استرس داشته باشم برای اولین قرارداد شرکتم نه امتحانهای مسخره، اما کاری هم از دستم برنمیاد.
چند وقت پیش یه مسابقه مقاله نویسی انگلیسی بود که بعد مراحل نوشتن مقاله و فرستادنش و بعد مصاحبه، باید ارائهاش میدادیم. تجربه واقعا جالبی بود، سال بعد هم قطعا شرکت میکنم. این هم چیزی بود که تو این روزا اتفاق افتاد.
از انتخاب رشتهام خوشم میاد، البته که بقیه بدشون میاد و بخشی از وجودم از تصمیمم میترسه ولی احساس نمیکنم بخوام تغییرش بدم، به قول دوستی: آینده ام تو هرچی که هست مطمئنم تو تجربی نیست. مردم میگن چرا نمیری رشته تجربی که یه خانم دکتر بشی و من اینجوریم که: EWW
و آزمون سمپاد، این روزا به خاطر این آزمون 90 درصد استرس ام، 5 درصد آدم و 5 درصد دیگه ام از دست رفته.
اما اشکالی نداره، اگه قراره قبول شم اشکالی نداره. حتی اگه نشم هم اونقدر مهم نیست. حداقل نهایت تلاشم رو کردم. قبلا خوشم نمیومد که اینو بگم"همه ی تلاشم رو کردم" بهم نشون میداد که همه تلاشم هم کافی نیست، اما الان باهاش مشکلی ندارم. قرار نیست همیشه کافی و کامل باشم.
نمرات مدرسه ام، نمیدونم چی بگم. چندتایی نمره بین 19 تا 20 دارم اما هنوز تعداد 20ها بیشتره. خوبه. انتظار ندارم همیشه بیست بگیرم. با توجه به این فکت که برای امتحان فارسی، علوم، دینی و مطالعات، اولین دورم رو توی مدرسه، قبل امتحان زدم.
امروز، توی مدرسه کمی از جدول تناوبی رو حفظ کردم و بعد از دوستم خواستم تا چک کنه ببینه درست میگم یا نه و بعد یه دختر دیگه بهم گفت: حالا میفهمم چرا تو مدرسه درس میخونی، چون سریع حفظت میشه. ولی گفت چه فایده تو میتونی بهترین نمرهها رو بگیری ولی شخصیتت زیر صفر باشه. صادقانه، بهم برخورد.
منظورم اینه که این دختر حتی منو کاملا نمیشناسه. سر همون جریان از هم پاشیدن اکیپمون (که فکر میکنه هدف و تقصیر من بوده) اینجوری راجع بهم فکر میکنه و حالا نکته جالبتر: خود دوستام فکر نمیکنن که هدفم خراب شدن اکیپ بوده بعد این میاد چی میگه. گفتم شاید حسودی میکنه یا هرچی اما نمرات خودشم اونقدر پایین نیستن تو همون رنج 18 تا 20 ان خب.
خلاصه که مردم خیلی جالبان. با یه جمله گند میزنن بهت.
