اولین کتاب رمانی که خوندم، "این کتاب را ممنوع کنید" بود.
حتی الان کتابش رو ندارم، ولی به نظرم واقعا قشنگ بود.
شخصیت اصلی اش، ایمی آن (فکر کنم؟) وقتی خیلی ناراحت میشد یا استرس داشت، پایین موهاش رو میمکید. من هم بعد از خوندن کتاب (شاید کلاس سوم یا چهارم بودم) وقتی استرس داشتم این کار رو میکردم و تا همین چند وقت پیش که موهام بلند بود، این کار رو انجام میدادم. بدون اینکه حتی یادم باشه به خاطر این کتاب بوده.
چند روز پیش داشتم به نحوه ی دست شستن ام دقت میکردم، تا بالای آرنج ام رو با دقت میشورم. و بعد که داشتم فکر میکردم چرا این کار رو میکنم، یادم اومد که دوستی داشتم که گربه ها رو ناز میکرد و بغلشون میکرد و دست من هم میگرفت... و من وقتی برمیگشتم خونه تا جایی که حدس میزدم با دست دوستم تماس داشته رو میشستم و هنوز هم همون کار رو میکنم.
"جانم" گفتن ام بعد از اینکه اسمم رو از زبون کسی میشنوم.
آهنگهایی که گوش میدم و سلیقه موسیقی ام.
و خیلی چیزای دیگه، بعضی عادتها، رفتارها و علایقم... پشت همشون یه عالمه خاطره اس.
