ویرگول
ورودثبت نام
فرزانه کوئینی
فرزانه کوئینیفرزانه کوئینی نویسنده و پژوهشگر هوش مصنوعی
فرزانه کوئینی
فرزانه کوئینی
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

وانت پلاک قرمز بابا

یک‌بار با خانواده‌مان راهی شمال شدیم؛ با وانت آبی کمرنگ بابا، که پلاکش قرمز بود و از بس به خاطر چادر ماشین جلب توجه می‌کرد، انگار وسط جاده چالوس تابلوی «ما آمده‌ایم!» نصب کرده بودیم.

هوا خنک و مه‌آلود بود، پیچ‌های جاده یکی‌یکی در آغوش کوه فرو می‌رفتند و من، طبق رسم همیشگی سفر، درست در دورترین نقطه از هر سرویس بهداشتی، احساس نیاز شدید کردم!راستش با آنکه فقط ۷ سال داشتم نقطه ای از جاده نمانده بود که علامت گذاری نکرده باشم!

بابا گفت: «الان یه‌جا وایمیستیم.»

اما “الانِ” بابا کمی طول کشید تا بالاخره کنار جاده توقف کرد. هنوز پایم را از ماشین بیرون نگذاشته بودم که دیدم مردی کنار ماشینش ایستاده و با نگرانی به کاپوتِ باز نگاه می‌کند.

بابا، با همان آرامش همیشگی، رفت جلو تا راهنمایی‌اش کند. در همان حالی که من با اضطراب، کنار جوب طوری خودم را تنظیم میکردم که هیچ پاششی رخ ندهد، صدای بابا بلند شد:

«ببین داداش، اگه شمعو باز کنی و بزنی به بدنه، جرقه رو می‌فهمی یا نه!»

و من... در حالی که نصف تمرکزم روی حرف‌های بابا بود و نصف دیگرم روی حفظ تعادلم، تسلیم طبیعت شدم و به آب جوب سپردم آنچه باید سپرده می‌شد! 😳

جالب این‌که همان جوب، از آب یک آبشار کوچک تغذیه می‌شد؛ آبش شفاف، سرد و پرشتاب بود.

مامانم با چادر مشکی نشسته بود و از خنده اشک می‌ریخت.

خواهر بزرگم از حرص بال‌بال می‌زد و می‌گفت: «مامان یه کاری بکن، آبرو نداریم از دست این!»

و خواهر وسطی‌ام هم تا آخر سفر با من قهر کرد که چرا “با اون حرکت تاریخی”، حیثیت خانوادگی‌مان را در جاده چالوس بر باد داده‌ام! 😂

با این حال، هر وقت بوی کوه و صدای آبشار می‌آید، یاد آن روز و وانت پلاک قرمزمان می‌افتم... و دلم تنگ می‌شود برای خنده‌های مامان، آرامش بابا و شرمندگی خواهرانم از نقطه گذاری هایم داخل جاده.

دنده عقب با اتو ابزارخاطره نویسی
۹
۰
فرزانه کوئینی
فرزانه کوئینی
فرزانه کوئینی نویسنده و پژوهشگر هوش مصنوعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید