
وقتی که یک کارگردان از زمانهاش عقب بماند، نتیجهاش میشود ساختن فیلمی که فقط در سطح جاری است و راهی به اعماق موضوع اجتماعیای که روی آن دست گذاشته، پیدا نمیکند. هر چقدر که دورفمن در نمایشنامهی «مرگ و دوشیزه جوان» که «یک تصادف ساده» اقتباسی آزاد از آن به حساب میآید، یقه مخاطب را میگیرد و به دل موقعیتی که خلق کرده میکشاند تا بتواند شدت خفقان و رنج زیستن زیر چکمههای دیکتاتوری پینوشه را با گوشت و پوست و استخوان درک کند، پناهی از پس پرداخت موقعیت مشابهی که برای فیلمش انتخاب کرده، برنمیآید.
«یک تصادف ساده» ماجرای مردیست که طی یک رخداد کاملاً اتفاقی، بازجویی را که سالها در زندان عذابش داده، پیدا میکند. فیلم با همان براعت استهلال آغازینش، لحظهای که اقبال، که بعدتر میفهمیم بازجوی ماجراست، دورتادور ماشین میچرخد تا ببیند در تاریکی جاده به چه زده و بعد جنازهاش را گوشهای رها میکند، به ما میگوید که با چه درونمایهای طرفیم؛ سرنوشت محتوم مردمان جامعهای که به گرفتن انتقام و حق خودشان از ظالم شک میکنند، ماندن در چنین دورِ سیزیفواریست که سرانجامی جز زیستن حقیرانه و مرگ ندارد.
.
.
.
فیلمریویوی کامل را در سایت نویسا بخوانید.