روایتهای رضا | روزمرگیهای بدون سانسور·۳ ماه پیشغریبهی فلزی در تنِ من و دغدغههای راویِ ازدواج!همه چیز از شنبه بعدازظهر شروع شد؛ وقتی خسته از کلاس حسابداری برگشتم. انگار این #غریبه_فلزی که سالهاست به جای مفصل چپ لگنم جا خوش کرده، تصم…
روایتهای رضا | روزمرگیهای بدون سانسور·۳ ماه پیشاولین نوشتهپیش، در روزگاری که هنوز شبکههای اجتماعی اینطور آدمها را در ویترینهای دروغین و براقِ خوشبختی حبس نکرده بودند، وبلاگی داشتم،آن روزها، نوش…