همه چیز از شنبه بعدازظهر شروع شد؛ وقتی خسته از کلاس حسابداری برگشتم. انگار این #غریبه_فلزی که سالهاست به جای مفصل چپ لگنم جا خوش کرده، تصمیم گرفت دوباره به من یادآوری کند که رئیس کیست. بازی درآوردنش شروع شد و حالا چند روزی است که رسماً مرا تختنشین کرده است.
مثل همیشه، اولین پناهگاهم #کیمیای_شفابخش ملوکسیکام ۱۵ بود. قرصی که میخوری تا شاید صدای جیغِ اعصابِ درگیر را خفه کند. اما این بار بیفایده بود. درد فقط کمی گنگتر شده، اما مثل یک متهی خاموش، هنوز سر جایش هست و مغز استخوانم را میتراشد. هیچبههیچ.
آدم وقتی درد میکشد، دنیا برایش به اندازه همان نقطهی دردناک کوچک میشود. وقتی از کلافگی به خودت میپیچی، مرزهای خواستههایت محدود میشود به یک لحظه آرامش، یا حتی در تاریکترین لحظات، آرزوی مرگ برای تمام شدنِ این تقلا.
اما بیرون از تختِ من، دنیای دیگری در جریان است؛ دنیای #باباخان و #مامانخانم.
درست در همین لحظاتی که من با جسمِ خودم درگیر جنگی فرسایشی هستم، دغدغهی آنها چیز دیگری است. آنها نگرانِ پولی هستند که به یک “راوی” پرداختهاند؛ کسی که شغلش معرفی دختر و پسر برای ازدواج است.
تضاد تلخ و خندهداری است، نه؟ پسری که روی تخت افتاده، با بدنی که از همان ۶ ماهگی تا تعویض مفصل درگیر تعمیرات و نقصهای سختافزاری بوده و با روانی که درگیر هزار و یک گرهی بازنشده (از اضطرابِ اندام گرفته تا طرد شدن توسط درمانگر) است، حالا سوژهی یک پروژهی سنتیِ ازدواج شده است.
آنها نگرانِ پولِ راویاند و به آیندهی پسرشان در کنار یک نفر دیگر فکر میکنند. و من؟ من اینجا، در سلولِ انفرادیِ دردِ خودم، فقط دلم میخواهد این غریبهی فلزی دست از سرم بردارد.
گاهی فکر میکنم چقدر فاصلهی بین دنیای درونِ من و دنیای بیرونِ آنها زیاد است. انگار ما به دو زبان کاملاً متفاوت حرف میزنیم. آنها دنبالِ وصله کردنِ زندگیِ من به یک آدمِ دیگرند، در حالی که من هنوز نتوانستهام تکههای پارهپارهی خودم را به هم وصله کنم.
پینوشت:
روزها و شبهای پردرد و لاگهای کوتاهترم را در کانال تلگرام مینویسم. اگر دوست داشتید، آنجا هم همقدمِ این روزمرگیهای کلافهکننده باشید: @RezaLog