ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه ملازاده
فاطمه ملازادهبرای راه‌اندازی یک انجمن واقعی! "در آغوش کلمات"
فاطمه ملازاده
فاطمه ملازاده
خواندن ۸ دقیقه·۶ ماه پیش

از پایان یک دانش آموز ، از آغاز به عنوان یک نویسنده

کجا می‌روی ؟ نمی دانم ، می‌روم تا بیابم لبخند خدا را
کجا می‌روی ؟ نمی دانم ، می‌روم تا بیابم لبخند خدا را

حالا که برای شروع باید از "یک پایان"بگویم ، کار سخت می‌شود .

کلمات مثل تن لزج ماهی های لغزان، در دست سر می‌خورند و به دریایی از افکارم شیرجه می زنند .

به خاطر همین است که نمی دانم از کجای این پایان باید شروع کنم .

از سر تا پا ، پر از حرفم . پر از کلمه های درهم ریخته .

سکوتم از کم حرفی نیست بلکه به خاطر پرحرفی ذهنم هست . چی باید بگویم یا اول کدامش را بگم ؟

آخرش به این نتیجه می‌رسم که اگر هیچ نگویم بهتر است ...


قرار شد از یک پایان ، شروع کنم .

این متن ، برای من خاص هست . یک وداع ، خداحافظی و دل کندن .

از یک پایان شروع می‌کنم و با یک شروع متن را تمام می‌کنم .

این زندگی من است و کلمات هم ناجی من در این دنیای بی‌رحم . به آن ها گوش کنید . این خواهش من هست .

آن‌هاا ، فقط خط های کج_موعجی نیستند که صفحه را سیاه_سفید می کنند .

آن ها ، حامل وجود من هستند ، از اشک های من ، خنده های من ، تنهایی‌ های من و خشم های سر خورده وشادی های سرکوب شده‌ام .

آن ها اینجا هستند تا به نمایندگی از من ، خشمگین بشوند ، خوشحال بشوند ، فریاد بزنند و گریه کنند .

این نقطه ، پایان یک دانش آموز است .

دفتر خاطرات دوازده ساله‌م همینجا تمام شد.

گاهی اشکم درمی‌‌امد . با خودم فکر می‌کردم دلم تنگ می‌شوم . دل تنگ ان روزهایی که زل میزدیم به ساعت کلاس .

منتظر دیرینگ دیرینگ های دلخراش زنگ تفریح . هیچ صدایی به اندازه آخرین دیرینگی دیرینگی روز لذت بخش نبود .

دیگر هیچ خوابی شبیه خواب های سر کلاسی‌مان نمی‌شود . وقتی سر روی دست هایمان می گذاشتیم و هم نفس با صدای معلم می‌رفتیم ، تا معلم بفهمد ، عجب خواب هایی می‌شد !

فرار می‌کردیم . سر کلاس های خسته کننده ، گاهی خودمان را در سوراخ_ سمبه های مدرسه پنهان می‌کردیم تا مجبور نشویم که تا آخر زنگ چشم به چشم معلم شویم .

آن ها قابی از کودکی هایمان هستند . شاید در بزرگی فراموششان کنیم . بی اهمیت باشند و شاید روزی برسد که دیگر خودمان هم خودمان را نشناسیم .

از پریدن روی میز ها و تق تق کفش هایمان بگیر تا روز هایی که سر به زیر در دفتر معاون ها دعوا می‌شدیم.

بزن‌درروهای ناشیانه مان توی حیاط مدرسه و چغلی های کودکانه مان به معلم ها .

دعوا می‌کردیم . موهای هم دیگه رو می‌کشیدیم و پشت مانتو هامان با ماژیک شکلک می‌کشیدیم . گریه می‌کردیم ، قهر می‌کردیم . یا گاهی دربرابر معلم ها پشت هم درمی‌آمدیم .

روی موزائیک های سرد مدرسه ، محفل های ده، پانزده نفری گرمی راه می‌انداختیم .

بینابین همان زمان کوتاه زنگ تفریح ها ، سخت سرگرم بازی می‌شدیم.

خوشحالم خوب بوده است . خوشحالم ، که کودکی کردم .

خوشحالم پای نمره هایی که خوب نشد ، حرص نخوردم ، گریه نکردم . خودم را آزار ندادم .

پای یک نمره بیشتر شب از خوابم نگذشتم و صبح تا شب برای یک بیست فراموش شدنی خودم را در چاردیواری اتاقم حبس نکردم .

خوشحالم همه زندگی ام را فدای دو خط بیشتر خواندن نکردم .

خوشحالم یاد گرفتم . چیزی فراتر از کلمات فارسی و آیه های دینی را . چیزی که در عمق قلب ها بماند . من تلاش کردم انسان بودن ، زندگی کردن را یاد بگیرم .

خوشحالم هیچ وقت قرار نیست حسرت بالا از درخت های توت و خوردن تمشک های رسیده را بخورم .

حالا تمام شده است . چه خوب و چه بد .

حالا دیگر از مدرسه و کار های بچه‌گانمان خبری نیست . احتمالا قرار است زیاد این جمله را بشنوم :

دیگه بزرگ شدی.

آره خب . بزرگ شدم . یک دانش آموز به پایان رسیده .

پایانی که به اندازه خودش مناسب بود. یه پله پرتاب از دوازده سال تلاش و حالا دانشجو شدن .

زمان ، کمکت می‌کند ، تمام شدن ها را بپذیری .

بزرگ شوی .

زمان ، همه چیز را مدیریت می‌کند .

یک روز بلاخره تمام دروغ هایی که به خودت گفتی، برملا می‌شود . زمان آن را برملا می‌کند.

امیدوارم آن روز زیاد دیر نباشد . تا بتوانی در مسیر حقیقت قرار بگیری .

امسال من با حقیقت خود روبه‌رو شدم .

تا جایی که یادم می‌اید دنیای من مثل اعداد باینری کامپیوتر بود .

چیزی در چارچوب رقم ها .

از هفت سالگی عاشق حساب_کتاب شدم .

بابا همیشه بین خیابان ها دنبال یک کتاب سخت تر می‌گشت . چیزی که برایم جدید باشد .

معلم های خصوصی ، موسسه ها ، شده بودم مغز کامپیوتری .

از میان پنجره ی ماشین سوال طرح می‌کردم تا آن را حل کنم .

ریاضی شده بود برایم یک تفریح . یک تفریح لذت بخش ، چون همیشه پشتش آن تشویق آدم ها نهفته بود .

هیچ وقت نفهمیدم عاشق ریاضی هستم یا آن محبوبیت پشت آن

احتمالا هیچ وقت هم دیگر نمی‌فهمم ، چون ریاضی قاب شد در کودکی هایم و همانجا ماند .

آری یک روز ، دغدغه‌ی روز های درازی را بلند گفتم : دیگر بس است .

قرار شد ، همه چیز عوض شود ، دیگر خبری از مهندسی نبود ، می خواستم نویسنده شوم .

داد زد مامان .

نتیجه ی تصمیم شد ، هر روز ساعت ها حرف زدن با بابا

خسته بودن، خسته‌تر شدم .

گریه ، تنهایی‌ هایم را پر کرده بود .

کم کم طرد شدم ، قضاوت شدم ،

هیچ کس حاضر نبود بپذیرد ،

گاهی حتی خودم هم حاضر نبودم ...


اینجا بود که فهمیدم ،

"دوست داشتن" چیزی ورای احساسات من به خودم بود .

فکر می‌کردم خودم را دوست دارم ، ولی من حتی خودم را رها کرده بودم .

اینجا بود که به آیات قرآن تکیه کردم ، در میان کلمات ، خدا بود که با من سخت می‌گفت :

تو سختی ها همه میرن و فقط من پیشت می‌مونم ولی آخرش... همه چیز یادت میره

رفتم تا به آغوش خدا برسم ،

نمی دانم شد ، دیگر نفهمیدم ،

اشک صفحه ی دنیایم را تار کرده بود

ولی ناگهان ...

قمری نشست ، روی دل برکه ی شب های تارم .

او بود ، عمو عباس معروف خودمان !

دلم گیر کرد پای صحنش،

یعنی دل گرفته‌ام را خرید ؟

شاید امروز کمی با خودم بهتر شده باشم ،

شاید همه چیز بهتر شده باشد ،

شاید دلم واقعا جامانده ...


تمام شد...

قصه ی من به پایان رسید ،

دیگر تبدیل شدم به یک نویسنده . همه پذیرفتند ، با اکراه ، با نگرانی ، با خشم ، با ترس ،

ولی پذیرفتند .

چند هفته ی بعد از اربعین ، همه چیز آرام تر شده است .

خواهرم ، با دوتا فسقلی اش آمده ایران .

سرگرم بازی با بچه ها هستم ،

ولی برای شروع سال جدید هدف های کوچک و بزرگ زیادی دارم ،

اولینش تغییر رشته است . این مرحله ی آخری است که رسما وارد ادبیات بشوم . بابا می‌گوید نگران نباش ! بسپرش به من ، ولی نمی‌دانم چرا وقتی این را می‌گوید بیشتر نگران می‌شوم :/

حالا جدی تر فعالیت می‌کنم ، داستان ها را در چارچوب های مشخص تری می‌نویسم .

چند ماه پیش وقتی سرگرم نقد یکی از داستان ها بودم با یک نویسنده ی موفق آشنا شدم ، از نقد هایم تعریف کرد و بعد از آن داستان های زیادی در اختیارم گذاشت برای نقد .

خیلی لذت بخش بود ، وقتی سرگرم نقد بودم ، او تشویقم می‌کرد و من هم هردفعه سعی می‌کردم کارم را بهتر کنم ، این از اولین تجربه های تخصصی من در حوزه ی نقد است .

یک ماه پیش هم تصمیم گرفتم در مسابقه ی خودنویس شرکت کنم .

ولی زیاد با نوشتن طرح مدنظر آن ها آشنا نبودم . به یکی از خانم های با تجربه در نویسندگی پیام دادم تا کمکم کنند .

به نظر میرسید خیلی خوب داور های مسابقه را می‌شناختند ، خیلی خیلی مهربان بود .

با کمکش یک طرح نوشتم و برای خودنویس ارسال کردم ،

چند وقت بعد از این ماجرا ، خواهرم ایده ی جالبی داد ، گفت برای استاد های ادبیات کار های داوطلبانه انجام دهم .

تصمیم گرفتم با استادم که دکترای ادبیات کودک دارد مشورت کنم ولی استاد زیاد وقت نداشت ، کمی پافشاری کرد روی انتخابم و می خواست بیشتر فکر کنم .

قبل از آنکه موضوع اصلی را با او مطرح کنم گفت نمی تواند بیشتر از این صحبت کند .

حقیقتا کمی بهم برخورد :/ . کس دیگری نداشتم تا با او مشورت کنم .

تصمیم گرفتم به همان خانم مهربانی پیام بدهم که در جشنواره ی خودنویس کمکم کرد .

پیام دادم ، اول تعجب کرد چون سنم را نمی‌دانست و گروه محله اکثرا خانم ها بالای ۳۰ سال داشتند . بعد کمی که با هم حرف زدیم از من خواست چند اثر برایش بفرستم تا قلمم را بسنجد و بهتر بتواند راهنمایی‌ام کند .

من هم سه داستان کوتاه برایش فرستادم ، از کار هایی که در چند ماه اخیر نوشته بودم .

او خواند و بیشتر از آنچه فکرش را می‌کردم استقبال کرد ،خیلی خیلی انگیزه گرفتم .

می‌گفت قلم پخته ای دارم و کلی تشویقم کرد . حس خیلی خوبی بود .

آخر به مشورت ایشان تصمیم گرفتم با مسابقات مختلف خودم را به چالش بکشم .

یک روز بعد از آن بابا تماس گرفت ، با او درباره ی ایده ی انسیه ، خواهرم ، صحبت کردم ، استقبال زیادی کرد و گفت : کار داوطلبانه عالی است .

قرار شد بگردد و برایم استاد ادبیات خوب پیدا کند ، البته در دانشگاه شیراز !

اگر بتواند استاد خوبی پیدا کند ، می تواند از مهر بروم شیراز ، فرصت مطالعاتی و مشغول کار داوطلبانه شوم اینطوری قبل از شروع دانشگاه هم تجربه و هم رزومه ی خوبی کسب خواهم کرد ، امیدوارم بابا موفق شود !

آره خلاصه

هرچی بود و نبود ، خوب تمام شد .

این دقیقا همان رنگیست که خدا به آخر تمام تلاش ها می‌زند .

می خواهم بیشتر بگویم از کار هایی که قرار است انجام بدهم . از مطالبی که دلم می‌خواهد با شما به اشتراک بگذارم ولی شاید یک روز دیگر ...

هنوز ترس های زیادی دارم . هنوز مسیر بلندی در پیش دارم .

اما حالا وقتی به آینده فکر می‌کنم

وقتی به نوشتن ، خواندن فکر می‌کنم ،

با تمام وجود لبخند می‌زنم.

این همان چیزیست که آرزو دارم ، تمام آدم های روی زمین

تجربه‌اش کنند ...

پایان

برایتان ،

یک دوست مهربان ،

یک شب بارانی ،

یک نوشیدنی گوارا ،

یک آهنگ دلنشین ،

یک اتفاق شیرین

و یک خاطره را

آرزو می‌کنم .

مدرسهعشقنویسندگی
۱۵
۲۲
فاطمه ملازاده
فاطمه ملازاده
برای راه‌اندازی یک انجمن واقعی! "در آغوش کلمات"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید