
وقتی به مزهپرونیهای دوست یا آشنایی میخندم؛ وقتی صبحها قهوه میخورم؛ وقتی از انتشار فیلمی جدید شادمان میشم؛ وقتی به آسمونِ ابریِ بالاسرم نگاه میکنم؛وقتی برای عاشقشدن تلاش میکنم؛ وقتی سعی میکنم متن تازهای بنویسم؛ وقتی توی خیابون دستتوجیب قدم میزنم؛ وقتی شام درست میکنم؛ وقتی به خرید یه وسیله جدید واسه خونه فکر میکنم و... دچار احساس سنگین شرم میشم. شرم ناشی از این سوال که چه چیزی من رو برای ادامۀ زندگی، برای تجربۀ همین کارهای عادی محقتر کرده؟
توی این یکیدو روز سعی کردم بیشتر نسبت به این احساس پریشانکننده آگاه شم. متوجه شدم که روانشناسها از جمله ویکتور فرانکل به این احساس «شرم بازمانده» (Survivor Guilt) میگن؛ احساسی که بعد از فجایع جمعی سراغمون میاد و یک پرسش بنیادی و بنیانکن رو پیش پامون میذاره: «چرا زندهام وقتی آدمهای دیگه زنده نیستند؟» ریشههای این احساسِ گناه یا شرم چندین مسئلۀ مهمه، از جمله:
1. نیاز ذهن به عدالت: روان ما دوست داره جهان رو عادلانه و پیشبینیپذیر ببینه. این باور بهش امنیت روانی میده. وقتی فاجعه رخ میده، در مواجهه با تصویر قربانیهای بیگناه، این باور فرو میریزه و ذهن این پیام ویرانگر رو میگیره که «اگه بقا عادلانه نیست، پس من هم در امان نیستم.». برای اینکه مغز بتونه دوباره حس نظم رو برگردونه شروع به توجیه بیعدالتی میکنه و گناه رو گردن اینها میندازه: 1. قربانی 2. شانس و اقبال 3. خودش.
«شرم بازمانده»، نتیجۀ انتخاب گزینۀ سومه. ما تمام بار شرم رو به دوش میگیریم، چون پذیرش بیعدالتی جهان برای ذهن ما ترسناکتره.
2. احساس ناتوانی: پذیرش اینکه کاری از دستمون برنمیاد و نمیتونیم واقعیت تلخ رخ داده رو تغییر بدیم، انقدر روی ذهن ما سنگینی میکنه که روان برای فرار از بار سنگینش، خودش رو مقصر میدونه.
3. کنترل خیالی: روان ما ترجیح میده که فکر کنه «میتونستم کاری کنم و جلوی این فاجعه رو بگیرم» تا اینکه بپذیره «کنترلی نداشتم و خارج از توان من بوده.»
بنابراین این احساس شرم کاملاً طبیعیه و نشوندهندۀ وجدان اخلاقی انسانه؛ اما باید خیلی مراقب باشیم که گرفتار این چرخه نشیم:
فاجعه رخ میده.
فرد زنده میمونه.
فرد خودش رو با اونهایی مقایسه میکنه که جونشون رو از دست دادن.
احساس گناه و شرم
اجتناب و دوری از زندگی
تقویت باور من نباید زنده باشم (تقویت شرم بازمانده)
این چرخه میتونه سالها ادامه پیدا کنه و در نهایت ما رو از پا دربیاره. برای مراقبت از خودمون و بیرون اومدن از این چرخه، ویکتور فرانکل پیشنهاد میکنه بهجای اینکه از خودمون بپرسیم «چرا زنده موندم؟» از خودمون بپرسیم «چگونه از فرصت زندهموندن استفاده کنم؟». فرانکل میگه سوال اول پاسخی نداره، اما سوال دوم به زندگیمون معنی میده و بهمرور این گزاره در ذهن ما شکل میگیره که ما زنده موندیم تا کارهایی رو انجام بدیم. این نگاه برای من یادآور جملۀ معروف «توران میرهادی» هم بود: ما باید غمهای بزرگ رو تبدیل به کارهای بزرگ کنیم.