ویرگول
ورودثبت نام
فواد افراسیابی
فواد افراسیابیشاعر، تبلیغ‌نویس و نویسندۀ محتوای خلاق
فواد افراسیابی
فواد افراسیابی
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

60 جمله و عبارت زیبا از تاریخ بیهقی

60 جمله و عبارت زیبا از تاریخ بیهقی
60 جمله و عبارت زیبا از تاریخ بیهقی

اولین‌بار در کارگاه‌ها و کلاس‌های شعر بود که دربارۀ اهمیت «تاریخ بیهقی» شنیدم. زمانی که حرف از «احمد شاملو» به میان میاد، سخت می‌توان از تاثیر نثر بیهقی بر او چشم پوشید. بعدها صوتی از «عباس معروفی» شنیدم که مطالعۀ این کتاب را به نویسندگان تازه‌کار پیشنهاد می‌کرد و خاطره‌ای از «هوشنگ گلشیری» نقل می‌کرد که بدون خواندن تاریخ بیهقی نمی‌توان نویسنده شد.

در بحبوحۀ جنگ و بمباران، به‌صورت اینترنتی کتاب «دورۀ دو جلدی تاریخ بیهقی» با تصحیح «محمد جعفر یاحقی» و «مهدی سیدی» را سفارش دادم. در ادامه، مختصری از مقدمۀ کتاب را نقل می‌کنم که به اهمیت تاریخ بیهقی پرداخته و سپس جمله‌های محبوبم از کتاب را نقل می‌کنم. بسیاری از این جمله‌ها به‌صورت امثال‌وحکم درآمده است و تعدادی دیگر، عبارت‌ها و تعابیر زیبایی هستند که ذوق مرا برانگیختند.

دربارۀ تاریخ بیهقی و دلایلی بر اهمیت آن

تاریخ بیهقی دورۀ مهمی از تاریخ غزنویان یعنی از سال 470 «سلطنت سلطان ابراهیم» تا سال 409 «سلطنت محمود» را روایت می‌کند. نثر بیهقی در بیان این تاریخ پرفرازونشیب، فاخر و شیوا و موثر است؛ بنابراین می‌توانیم این اثر را متنی تاریخی-ادبی بدانیم.

براساس شواهد لغت‌نامۀ دهخدا می‌توانیم ادعا کنیم که اهمیت تاریخ بیهقی در نثر مشابه اهمیت شاهنامه در شعر است. یعنی شاهدی که برای اکثر واژه‌ها آمده است، تاریخ بیهقی (در نثر) و شاهنامه (در شعر) است.

کتاب «دورۀ دو جلدی تاریخ بیهقی» با تصحیح «محمد جعفر یاحقی» و «مهدی سیدی» با این سطر آغاز می‌شود: «در شکر غلطد چو طوطی هر که خواند این کتاب». امیدوارم جملات و عبارات زیر هم برای شما شکرین باشد.

زیباترین جملات و عبارت‌ها در تاریخ بیهقی

  • آنچه تقدیر است ناچار بباشد و در غمناک‌بودن بس فایده نیست.

  • آنچه گفته‌اند که غمناکان را شراب باید خورد تا تفت غم بنشاند بزرگ غلطی است؛ بلی در حال نشاند و کمتر گرداند اما چون شراب دریافت و بخفتند خماری منکر آرد که بیدار شوند و دوسه روز بدارد.
    (سعدی: شب شراب نیرزد به بامداد خمار)

  • هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد که آخر هیچ حکایت از نکته‌یی که به کار آید خالی نباشد.

  • دل در فرع بستن و اصل را به جای ماندن مُحال است.
    (مُحال: خطا و اشتباه)

  • همه دانه است تا به میانه دام رسم.

  • حاسدان و دشمنان به کوری و ده‌دلی روزگار را گران کنند.

  • مشغول‌دل‌تر از آن گشتم که بودم.

  • دشمنت هم از پیرهن خویش آمد.
    (مشابه از ماست که برماست)

  • مادر مرده و ده درم وام.
    (اشاره به کسی که بی‌کس و بی‌پناه است و در اوج بی‌پناهی، مشکل دیگری هم برایش پیش می‌آید.)

  • دست بر رگ وی نهاده بود.
    (معادل رگ خواب کسی را پیدا کردن.)

  • چون گزدم که کار او گزیدن است بر هر چه پیش آید.
    (سعدی: نیش عقرب نه از ره کین است/ اقتضای طبیعتش این است)

  • اسکندر مردی بود که آتش سلطانی وی نیرو گرفت و بر بالا شد روزی چند سخت اندک و پس خاکستر شد.

  • و در این تن سه قوت است: یکی خرد و سخن، و جایگاهش سر به مشارکت دل؛ و دیگر خشم، جایگاهش دل؛ و سه دیگر آرزو و جایگاهش جگر.

  • حکما تن مردم را تشبیه‌ کرده‌اند به‌ خانه‌ای که اندران خانه مردی و خوکی و شیری باشد، و به مرد خرد خواستند و به خوک آرزو و به شیر خشم، و گفتند از این سه تن هر که به‌نیروتر خانه اوراست.

  • طشت آتش بر سر ریخته شدن.
    (کنایه از تحت تاثیر واقع‌شدن هنگام مشاهده امری ناگوار)

  • طبل زیر گلیم‌ زدن.
    (کنایه از پنهان‌کردن امری که به‌غایت آشکار است.)

  • قفا دریدن.
    (یا جامه کسی را از پشت دریدن؛ کنایه از بی‌آبروکردن.)

  • عادت زمانه همین است که هیچ‌چیز بر یک قاعده بنماند و تغییر به همه چیزها راه یابد.

  • مرد به هنر نام گیرد.

  • جهان بر سلاطین گردد و هر کسی را که برکشیدند برکشیده‌اند.

  • پیش آفتاب، ذره کجا برآید؟

  • پهنای گلیم به کسی نمودن.
    (کنایه از حدوحدود و اندازه کسی را به وی نشان دادن.)

  • خرما به بصره بردن.
    (مشابه زیره به کرمان بردن.)

  • هر کسی آن کند که از اصل و گوهر وی سزد.

  • مُحال است روباهان را با شیران چخیدن.

  • زده و افتاده را توان زد.
    (سعدی: ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما)

  • با قضا مغالبت نتوانست کرد.
    (سعدی: با قضا کارزار نتوان کرد/گله از روزگار نتوان کرد)

  • فضل هر چه پنهان دارند، آخر آشکارا شود چون بوی مشک.

  • رشته یکتاشدن.
    (فسخ اتحاد میان دو تن)

  • از دُم کسی باز نشدن.
    (کنایه از کسی دست برنداشتن.)

  • بندگان گناه کنند و خداوندان درگذارند.
    (مشابه این جمله در جایی دیگر: بنده زبان عذر ندارد، خداوند آن کند که از بزرگی آن سزد.)

  • خشت از جای خویش برفت.
    (کنایه از امید اصلاح نداشتن، کار از کار گذشتن.)

  • خار در موزه کسی افتادن.
    (موزه: کفش، پاپوش؛ کنایه از به هراس و بیم دچار شدن.)

  • خردمند آن است که به نعمتی و عشوه‌ای که زمانه دهد فریفته نشود و برحذر می‌باشد از بازستدن که سخت زشت ستاند و بی‌محابا.

  • پیلبان از سر پیل دور شد.
    (کنایه از فشار و نظارت از بالای سر کسی برداشته شدن.)

  • عطسه کسی بودن.
    (به کسی از لحاظ ظاهری و اخلاقی شبیه بودن؛ مثلاً: گربه عطسه شیر است.)

  • که را سر بزرگ درد بزرگ.
    (مشابه هر که بامش بیش برفش بیشتر.)

  • از گاه به چاه افتاد.

  • هر چه بر کاغذ نبشته آید بهتر از کاغذ باشد.

  • دنیای فریبنده به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهرِ کشنده، گروهی را به محنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده، تا خردمندان را مقرر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا مُحال است.

  • نوشیروان گفته است، در شهری مقام مکنید که پادشاهی قاهر و قادر و حاکمی عادل و بارانی دائم و طبیبی عالم و آبی روان نباشد. و اگر همه باشد و پادشاه قاهر نباشد این چیزها همه ناچیز گشت.

  • از حدیث، حدیث شکافد.

  • چون آسان گرفته آید آسان گردد.

  • دشمن هرگز دوست نگردد.

  • با قضای برآمده برنتوان آمد.

  • سخن حق و نصیحت تلخ باشد.

  • دولت افتان و خیزان بهتر باشد، جان باید که بماند، و مال آید و شود.

  • موی در کار کسی نخزیدن.
    (مشابه: مو لای درزش نمی‌رود.)

  • کار در جستن است و به دست آوردن.
    (مشابه: جوینده یابنده است.)

  • تیر از کمان برفت.
    (کنایه از وقت تدارک امری گذشتن؛ سعدی: تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز/ پس واجب است در همه کاری تاملی)

  • به شیشه تهی در خواب کردن.
    (کنایه از با مکر و حیله و خدعه کسی را رام و آرام ساختن.)

  • با قضای آمده تفکر و تامل هیچ سود ندارد.

  • گذشته را بازنتوان آورد و تلافی کرد.

  • تا جهان بوده است اینچنین می‌بوده است، و حق همیشه حق باشد و باطل باطل.

  • نتوان دانست که در حال از شب آبستن چه زاید. و خردمند آن است که خویشتن را در قبضه تسلیم نهد و بر حول و قوت خویش و عدتی که دارد اعتماد نکند.

  • گفت تو را چیزی بیاموزم: نگر تا کار امروز به فردا نیفکنی که هر روزی که می‌آید کار خویش می‌آرد.

  • از گفتار بازتوان ایستاد و از نبشتن بازنتوان ایستاد.

  • قلم روان از شمشیر گردد.

  • گنجشک را آشیانه باز طلب‌کردن مُحال است.

  • گذشته گذشت، تدبیر کار نوافتاده باید کرد.


امیدوارم از این مطلب لذت برده باشید...
اپیزود جدید مجلۀ نهان با عنوان «اینجا ایران است، بهار 1405» به‌تازگی منتشر شده. این اپیزود را با این جمله از بیهقی شروع می‌کنم:
«از گفتار بازتوان ایستاد و از نبشتن بازنتوان ایستاد.»

جستاریادداشتادبیاتهنر
۱
۰
فواد افراسیابی
فواد افراسیابی
شاعر، تبلیغ‌نویس و نویسندۀ محتوای خلاق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید