
زندگی در تعلیق ادامه دارد. اخبار ضدونقیض از حملۀ قریبالوقوع آمریکا میآید. موقع ناهار یا وقتی خسته از کار با همکارانم گپ میزنم، هر کدام پیشبینیای از شرایط پیشرو دارند؛ اما تقریبا همه مطمئن هستند که آمریکا حمله خواهد کرد.
بعد از کار، «روزها در راه» مسکوب را میخوانم. حسابی خواندن این کتاب لذتبخش است. توی ایامی که بازیچۀ دست قدرتها شدهایم، این کتاب برای من نجاتگر است. زمانی سر کلاس جستارنویسی، کنار دوستهایم، در نقد کتاب «سنگی بر گوریِ» جلال آل احمد گفتم: «یه جاهای انقدر فاصلۀ نویسنده با مخاطب کم میشه که میخوام بگم جلال برو عقب!». همه خندیدند. از آن زمان هر وقت صحبت فاصلۀ مناسب نویسنده با مخاطب میشود، همه میگویند بهقول فواد فاصله کم است یا زیاد.
این خاطره را از این بابت گفتم که مسکوبِ روزها در راه دوستداشتنیشت. خودِ خودش است، با تمام اشتباهات، کاستیها و نواقص. چهرههای مختلفی از او در این کتاب نفس میکشند: پدر، همسر، دوست، روشنفکر و... بهنظرم مهمترین صفت این کتاب «واقعیبودن» آن است.
دیشب خواب بدی دیدم و نتواستم یک خواب سیر کنم.
مشغول نوشتن یادداشتی دربارۀ شعر «ابراهیم در آتش» شاملو هستم. عنوانش را گذاشتم: «آتشی که سرد نشد». چند سطر دیگر بنویسم، لپتاپ را میبندم و زیر پتو میخزم.
دربارۀ روزها در راه یادداشت کوتاهی هم بعدها در ویرگول و لینکدین نوشتم، با عنوان «۳ دلیل برای مطالعه کتاب «روزها در راه» اثر «شاهرخ مسکوب»».
ماه رمضان آغاز شده. شرکت بخشی را به افرادی که روزه نیستند اختصاص داده است. دیگر فرایند ثبت و سفارش ناهار مثل قبل نیست، فقط میتوانیم اطلاع دهیم تا بهصورت پرسی برایمان غذا بگیرند. امروز اولین روزی بود که با این سبکوسیاق ناهار آماده شد. همکارهای گرسنهتر زمزمۀ رفتن به ناهار را از ساعت 12:30 شروع کردند و حدود نیم ساعت بعد به سالن غذاخوری رفتیم. ظرفهای آلومینیومی تمام بچههای شرکت کنار هم چیده و روی هر کدام اسمهامان با ماژیک مشکی نوشته شده بود. بین ظرفها میچرخیدم و دنبال اسمم بودم که حالم بد شد. گوشهایم سوت کشید و چشمهایم تار. ناخودآگاه، یاد خانوادههایی افتادم که به دنبال پیکر بیجان فرزندانشون میگشتند.
حالم که جا آمد برای چتجیپیتی تعریف کردم. گفت دلیل این تجربه، قرارگرفتن بدنت در شرایطی مشابه آن ویدئوها بود. نام علمی این اتفاق را هم گفت که الان از خاطرم رفته است.
غم، تنهایی و سوگ... خلاصۀ حال این روزهاست. حتی وقتی لحظههای شادی پیش میآید، بلافاصله با احساس عذابوجدان بلعیده میشود.
بعدها دربارۀ دلایل این احساس عذابوجدان خواندم و طی یادداشتی با عنوان «شرم بازمانده Survivor Guilt چیست؟» در ویرگول و لینکدین منتشر کردم.
گفته بودم که توی تعلیق گیر افتادهام و از این تعلیق خستهام. حالا چند روزیست، دقیقاً 3 روز که جنگ شروع شده.
سوار مترو، توی راه شرکت بودم که ولولهای بین مردم افتاد. تلگرام را باز کردم: صدای مهیب در مناطقی از تهران! بهمحض اینکه وارد شرکت شدم، دو انفجار نزدیک رخ داد. نگهبان گفت ساختمان را خالی کنیم. من بههمراه دو نفر از بچهها راهی مترو شدیم. مردم ترسیده بودند و فرار میکردند. خانمی هراسان دنبال خروجی مترو میگشت. ناخودآگاه یاد فیلم «تایتانیک» افتادم، زمانی که مسافر گرفتار در توفان که به زبان انگلیسی آشنایی نداشت، توی دیکشنری معنی نوشتۀ روی تابلو «Exit» را جستوجو میکرد.
مترو جای سوزن انداختن، نداشت، با این حال جمعیت فشار میدادند تا بلکه جایشان را بین مسافرها پیدا کنند. بعضی با عصبانیت و برخی خواهش میکردند تا به آنها هم جا دهیم. دختری کنارم ایستاده بود که سراسیمه شماره میگرفت ولی آنتن نداشت. بعد از همان صداهای مهیب، آنتنهای تلفن قطع شده بود. مرد مسنی در میان ازدحام جمعیت فریاد میزد که «مگه نگفتید جنگ شه، همین رو میخواستین؟!»
از همان آغاز جنگ، باروبندیل جمع کردم و به خانۀ مامانبابا آمدم. فقط سری به خانه زدم و چند دست لباس و کتاب و لپتاپم را برداشتم. با آغاز جنگ، از شر یک تعلیق که آیا آمریکا حمله میکند یا نه خلاص شدیم و گرفتار تعلیق بزرگتری شدیم؛ اینکه جنگ کی تمام میشود؟ یک هفته بعد؟ یک ماه بعد؟ یا... و با چه نتیجه و پیامدی؟ آیا خودم، خانوادهام و اطرافیانم سالم از این وضعیت بیرون میآییم؟
هنوز نیمی از «روزها در راه» مانده است. شبها به اتاقم و کتاب پناه میبرم و با هر صدای انفجار، زیر ستونهای خانه پناه میگیرم. سریال GAME OF THRONES را هم شروع کردم. یکیدوسال پیش برای دیدنش اقدام کردم؛ اما بعد از سهچهار قسمت رهایش کردم. اینبار شاید تجربۀ دیگری رقم خورد. مزیت اصلیش در این روزها، این است که طولانیست و حالاحالاها تمام نمیشود. فعلاً چیزی که زیاد دارم وقت است و حال بد.
علاوهبر استرس جنگ، نگران کارم هم هستم. اوضاع پیش از این تعرفی نداشت و حالا جنگ میتواند تیر خلاص باشد. میترسم تعدیل شوم. هر بار پیامی روی گوشی میآید یا تلفن زنگ میخورد با خودم میگویم این خبرِ تعدیلی است. به بدبختی این روزها، تعدیل هم اضافه شود، نوبر است. گل به سبزه آراسته خواهد شد!
هیچ سالی در آستانۀ نوروز این اندازه غمگین نبودم و خانواده و دوستانم را انقدر غمگین ندیده بودم. هر سال من مشوق چیدن هفتسین بودم. امسال صدایش را درنیاوردم و هیچکس دیگری هم حالوحوصلهاش را نداشت.