برای خاطر نوشتن·۷ روز پیشدیباچهآدم همیشه خیال میکند حرفهای زیادی برای گفتن دارد؛ تا وقتی که صفحهی سفید را باز میکند. همان لحظهی اول، چیزی شبیه یک مکث ناگهانی اتفاق م…
شیرین صفردیمان·۸ روز پیشدنیای موازی روزهای برزخی مندر ماشین رو بستم. خودم رو جمع و جور کردم و به شیشهی ماشین خیره شدم. بدون هیچ فکری فقط بخار روی شیشه رو میدیدم اما به مرور آدمهای کنار خی…
مروارید·۱۷ روز پیشگیاهخواری بدون آشپزیمیشه بدون آشپزی کردن گیاهخوار شم؟ من ترجیح دادم تجربه کنم تا اینکه سوالم رو بپرسم.
شیرین صفردیمان·۲۱ روز پیشروایت یک روز از زندگیِ شیرینصبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم.از اونجایی که پکیجهای خونه درستوحسابی کار نمیکنن، خونهمون خیلی سرده و طبیعتاً از زیر پتوی گرم و نرم…
Who Are You When No One Is Looking·۲ ماه پیشتقویم روزانهی یک نویسندهی زنکه هم باید دنیا را نجات بدهد و هم یک صفحه نوشته تحویل خودش بدهد.
ali.heccam·۲ ماه پیشیکی دو نوشتهی جمعوجورآرشیو مغزم را که ورق میزنم، خاطراتی در آن کشف میشود که عمقِ گرد و خاکی که از آن بلند میشود، به بیش از ده سال میخورد. این را در هنگام گوش…
شیرین صفردیمان·۲ ماه پیشچهار قدم طلایی برای اینکه یک نویسندهی شاد باشیمانگشتهای پام رو به شوفاژ چسبونده بودم و با خودم حرف میزدم.ای دخترهِ کمعقل و پرعجله! دیدی وبلاگ قبلیت چقدر ایراد داشت و تو اصلاً متوجهشو…
شاهزاده خاکستری·۲ ماه پیشپارت سوم سردرگمی — «امنترین زندان من»سالها فکر میکردم مشکل از رابطهها و آدمهاست، اما کمکم فهمیدم بخشی از خودم پشت سردرگمی پنهان شده بود. این نوشته روایت روبهرو شدن با هما…
ali.heccam·۲ ماه پیشیک دیدگاه شخصیِ کوچولومحیط، چیزهای سرد رو گرم و چیزهای گرم رو سرد میکنه! » این باور من بود اما الان به این نتیجه رسیدم که محیط، همه رو به یه دمای متعادل میرسو…