ویرگول
ورودثبت نام
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
خواندن ۷ دقیقه·۳ روز پیش

صدای پای هیولا

علم روانشناسی، اختلال اضطراب پس از سانحه را اینطور تعریف می‌کند: سندرمی پس از تجربه یا مشاهده پیشامدهای بسیار نگران‌کننده و مواجهه با موقعیت‌هایی که جان و سلامتی فرد را تهدید می‌کنند. به عبارت ساده‌تر، این که آدم دائم در موقعیتی باشد که فکر کند الان است که بمیرد و هی با مرگ چشم در چشم شود، می‌تواند باعث این اختلال بشود. و طبق این تعریف، تجربه حملات هوایی و صدای جنگنده‌ای که وقت و بی‌وقت بالای سرمان پرواز می‌کند و با بمب ریختنش شیشه‌ها و چهارستون خانه‌مان را می‌لرزاند و این که هر وقت می‌آید، فکر می‌کنم بمب بعدی صاف توی خانه ما می‌خورد، عوارضش بدتر از حضور در معراج شهداست.

یک روز بعد از نماز صبح سر و کله هواپیما پیدا شد. دور بود و من نیمه‌خواب بودم. علی خواب خواب بود. صدای انفجاری از دوردست آمد. شیشه لرزش خفیفی کرد. انقدر گیج خواب بودم که حوصله ترسیدن نداشتم. انفجار بعدی نزدیک‌تر بود. لرزش شیشه هم بیشتر. بعدی نزدیک‌تر و نزدیک‌تر. آخری انقدر شدید لرزید که بیدارترم کرد؛ ولی همچنان سر جایم دراز کشیدم. مثل توی کارتون‌ها بود؛ وقتی که یک غول پاهای بزرگش را روی زمین می‌کوبید و پیش می‌آمد و من با خودم می‌گفتم الان قدم بعدی‌اش را روی ما می‌گذارد. و من از آن غول نمی‌ترسیدم؛ نه چون شجاع بودم، چون دیگر حال ترسیدن نداشتم و خوابم می‌آمد و به هرحال آدم مگر چقدر می‌تواند بترسد؟ مگر ترسیدن وقتی یک بمب‌افکن بالای سرت است و تو وقتی برای پیدا کردن پناهگاه نداری چه فایده‌ای دارد؟

آن شب که یکی دو ساعت داشتند محله هفتون را می‌زدند هم من خواب بودم؛ خواب خواب نه، خواب و بیدار. توی خواب صدای انفجارها را می‌شنیدم؛ ولی همچنان حال ترسیدن نداشتم. علی بیدارم کرد. وقتی بیدارتر شدم تازه فهمیدم صدای انفجارها خیلی بدتر و شدیدتر است. چپ و راست می‌زد. صدایش ما را هم می‌لرزاند. علی هشیارتر بود. دستم را گرفت و با خودش برد نشاند دم چارچوب در و داشت زیر لب به جنگنده فحش می‌داد. بعد هم در را باز کرد و چندبار پدرش را صدا زد که بیایند پایین؛ ولی نیامدند. آن‌ها هم مثل من خواب را به پناه گرفتن ترجیح می‌دادند. نمی‌دانم چقدر طول کشید. زمان زیادی آنجا ماندیم انگار. خیلی زیاد. بوم بوم بوم... مثل بوم بوم کوبیدن خانواده شهدا روی تابوت شهیدشان. شیشه‌ها دائم می‌لرزیدند و صدای لرزششان شبیه یک تهدید بود؛ تهدید به این که الان است که خرد شوند.

وقتی بمب‌افکن رفت، خوابیدیم و صبح که بیدار شدیم، من کدبانوگری‌ام گل کرد و نان برشته فرانسوی درست کردم. زندگی همین است دیگر. شب بمباران می‌شوی و صبح نان برشته فرانسوی درست می‌کنی و آن را با سلیقه توی ظروف مخصوص پذیرایی‌ات می‌چینی.

تازه صبحانه‌مان را خورده بودیم که از معراج زنگ زدند و گفتند بیایید. به زینب زنگ زدم که ببینم اگر می‌خواهد بیاید، برویم دنبالش. اصلا در جریان نبود که دیشب یک کیلومتری خانه‌شان را مثل چی زده‌اند. تمام مدت در خواب ناز بود، طوری که وقتی بهش زنگ زدم که بیا برویم معراج، برایش سوال بود که چرا؟ مگر چه خبر شده؟!

ما خادم‌های خانمِ توی حسینیه کار خاصی نداشتیم. سردخانه شلوغ بود. داشتند شهدا را از صحنه حادثه و بیمارستان می‌آوردند آنجا. این را علی گفت. گفت زیادند. بیشتر غیرنظامی. نامرد چندین خانه را با خاک یکسان کرده بود. چندتا بچه شهید شده بودند؛ چندتا خانواده کامل؛ مهدورها. خودسیانی‌ها. ملکی‌ها. اصلانی‌ها. انگار غزه بود... نه این چه حرفی ست؟ ما کجا و غزه کجا؟ ما فقط یک ساعت از دو سال جنگ در غزه را زندگی کرده بودیم. فقط یک ساعت. شاید حتی کمتر. و همان یک ذره از غم غزه، ما را در حیرت فرو برده بود، در بهت.

از حسینیه بیرون آمدم. زنگ زدم به خاله مریمم. قرار بود عصر برویم خانه‌شان عید دیدنی. زنگ زدم گفتم نمی‌توانیم بیاییم چون خیلی شهید داریم و احتمالا چند روز آینده دستمان بند است. خاله‌ام گفت یکی از شهیده‌ها از آشناهایش بود. گفت اگر کمکی می‌خواهیم بگوییم.

آن روز تا ظهر پیکرها برای وداع آماده نشد، یا شاید خانواده‌ها برای وداع آماده نبودند. اول گفتند می‌توانید بروید چون وداع دیگری نداریم. بجز من و زینب که باید صبر می‌کردیم کار علی تمام شود، همه خادم‌های خانم رفتند. بعد گفتند یک وداع داریم؛ وداع دوتا خواهر. پنج و هشت ساله. خانه مادربزرگشان بودند، با دوتا از نوه‌های دیگر. مثل ما که وقتی کوچک بودیم با بچه‌های عمه و خاله خانه‌ی مادربزرگ می‌ماندیم، آن‌ها هم مانده بودند که بازی کنند. شاید شب قبل کلی آتش سوزانده بودند با هم. شاید کلی دور خانه دویده بودند. کارتون دیده بودند. خندیده بودند. خانه را روی سرشان گذاشته بودند. و بعد، نیمه‌شب، یک هواپیمای لعنتی، یک بمب لعنتی، همه‌ی شادی‌شان را زیر آوار دفن کرد.

وقتی خانواده آن دوتا خواهر رسیدند، کمی از اذان ظهر گذشته بود. پیدا بود هنوز بهت‌زده‌اند، هنوز باور نکرده‌اند، هنوز داغند. شاید زمان خوبی برای وداع نبود. نمی‌دانم. بعضی‌هاشان حتی وقت نکرده بودند لباس مشکی بپوشند. خیلی نمی‌توانستند گریه کنند. گاهی کمی اشک می‌ریختند و بعد آرام می‌شدند. مثل بقیه خانواده‌ها نبودند. حتی طول کشید تا بفهمیم مادر دوتا دختر کیست؛ از بس آرام بود و فقط گاهی گریه می‌کرد. جوان بود؛ خیلی جوان. یک روسری فیروزه‌ای خوش‌رنگ سرش بود. نمی‌دانم بهت‌زده بود یا قوی. نمی‌دانم آن خانواده، خیلی صبور بودند یا هنوز باور نکرده بودند که دختران کوچکشان شهید شده‌اند.

معمولا در زمان انتظار خانواده‌ها داخل حسینیه، آهنگ‌های غمگین بدون کلام پخش می‌کردیم. آهنگ‌های آلبوم بادیگارد کارن همایونفر را. و بعد که شهید را می‌آوردند، روضه و مداحی می‌گذاشتیم. آن روز هم آلبوم بادیگارد داشت پخش می‌شد. آن ریتم آرام و محزون و باشکوه. یکی از اعضای خانواده، یک خانم، آمد گفت زیارت عاشورا پخش کنیم. زیارت عاشورای علی فانی را که گذاشتیم، انگار بغض‌ها راحت‌تر ترکید.

دوتا تابوت کوچک بود. دوتا دخترک. گذاشتندشان وسط حسینیه. یادم نیست بقیه چه حالی داشتند. دور از ازدحام دور تابوت، خانمی خودش را می‌زد. شاید خاله شهدا بود، نمی‌دانم. ولی معلوم بود دوتا دختر را خیلی دوست دارد. خودش را زد و شوهرش هم حریفش نبود که جلویش را بگیرد. حتی نتوانست تا خود تابوت برود جلو. غش کرد. با کمک شوهرش کمک کردیم به هوش بیاید. به‌هوش آمد و دوباره زد زیر گریه. انقدر گریه کرد که نفسش بند آمد. نمی‌توانست نفس بکشد. چندبار زدم میان کتف‌هایش و بعد نشستم جلویش. دست‌هایش را گرفتم و گفتم: منو نگاه کن! ببین! با من نفس بکش.

قبلا هم اینطور شده بود، بستگان شهدا از شدت فشار عصبی و گریه انگار یادشان می‌رفت نفس بکشند. این کار معمولا فایده داشت. زن نفس کشید. شروع کرد برایم حرف زدن. حرف زدن از این که چقدر دخترها را دوست داشت، از این که چقدر شیرین بودند. چقدر ناز بودند. چقدر عزیز بودند. غصه مادرشان را می‌خورد. می‌گفت: جونم بودن. حالا چطور بدون اونا زندگی کنم؟

وقتی تابوت دخترها را باز کردند هم نتوانست برود جلو. بلند شد و گردن کشید و یک لحظه دید و خودش را زد و غش کرد. من هم یک لحظه صورت‌هاشان را دیدم. دوتا خواهر، عین هم. هردو سالم. صورتشان مثل دخترکی که چند روز پیش دیده بودیم خونی نبود. با خودم گفتم شاید کار موج انفجار بوده. بدن بچه مگر چقدر طاقت دارد؟ با موج هم آسیب می‌بیند. ریه‌هایش... قلبش... مغزش... مگر چقدر است روی هم؟ برای آسیب دیدنش یک موج انفجار هم کافی ست.

زن وقتی به‌هوش آمد، اول کمی به جمعیت نگاه کرد. اولش گیج بود، بعد یادش آمد. نشست. دستم را گرفت. چشمانش رنگ التماس گرفتند و ابروهایش ملتمسانه جمع شدند. دستم را محکم فشرد و گفت: منو بکش!

صدایش پر از خواهش بود، پر از جدیت؛ مصمم بود، جیغ نمی‌زد. فقط دستم را گرفته بود و التماس می‌کرد: منو بکش. تو رو خدا منو بکش.

جمله‌اش مثل پتک توی سرم خورد. شاید بتوانم بگویم این دردناک‌ترین خاطره‌ام است. همین الان هم وقتی یاد آن چهره‌ی درمانده و آن لحن مستأصل افتادم گریه‌ام گرفت. صدایش هنوز توی گوشم هست و چهره‌اش جلوی چشمم. نمی‌دانستم چی بگویم. می‌خواست از آن درد شدید غیرقابل تسکین نجاتش بدهم. التماس می‌کرد بکشمش. و من درمانده‌تر از او، بهت‌زده، فقط نگاه کردم و اشک ریختم. هیچ جوابی نداشتم. نمی‌توانستم خواسته‌اش را عملی کنم و می‌دانستم عمیق‌ترین خواسته‌ی کسی که دلتنگ است، مردن است؛ نمی‌توانستم بی‌رحمانه بگویم نه. فقط نگاهش کردم. هیچ کلمه‌ای در دهانم نچرخید.

مادر دوتا دختر، مبهوت و ساکت میان دوتا تابوت کوچک نشسته بود. نه جیغ می‌زد نه گریه می‌کرد. فقط به صورتشان دست می‌کشید. شاید داشت تصور می‌کرد که توی تختشان خوابیده‌اند و این نوازش و بوسه قبل خواب است. پدرِ دخترها هم آرام بود؛ ولی مبهوت نه. واقعا قوی بود. با این که خودش صاحب عزا بود، بقیه را در آغوش می‌گرفت و دلداری می‌داد. اینجاست که آدم می‌فهمد مرد بودن چقدر سخت است؛ این که درد کشنده‌ی خودت را انکار کنی و اجازه بدهی دیگران به تو تکیه کنند. مادربزرگشان اما، بالای یکی از تابوت‌ها نشسته بود و میان شیون‌هایش فریاد می‌زد: مرگ بر اسرائیل! مرگ بر یهود!

وقتی خواستند تابوت‌ها را ببرند، پدر و مادر دخترها خودشان برخاستند و زیر تابوت‌ها را گرفتند. خودشان با دست خودشان، دسته‌گل‌هاشان را توی آمبولانس گذاشتند و بعد، خاموش و ساکت، یک گوشه نشستند. نه اشک، نه جیغ، نه کلمه. سکوت بود. سوختگی درجه سه یا حتی چهار، آنجا که به استخوان می‌رسد.

دوتا خواهر. خواهر بزرگ همکلاسی دخترخاله ام بود.
دوتا خواهر. خواهر بزرگ همکلاسی دخترخاله ام بود.
شاهین و شایان. همراه پدرشان شهید شدند. چند روز پیش مادرشان هم رفت پیششان، برای همیشه. شهیده الهام صادقی.
شاهین و شایان. همراه پدرشان شهید شدند. چند روز پیش مادرشان هم رفت پیششان، برای همیشه. شهیده الهام صادقی.
ایرانجنگروانشناسیاسرائیلکودک
۱
۰
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید