ویرگول
ورودثبت نام
Fou.Tak
Fou.Takچیزایی که تو ذهنم میگذره رو مینویسم! و به میتونم همه چیز رو بهم ربط بدم و یه داستان بسازم ازشون!
Fou.Tak
Fou.Tak
خواندن ۱ دقیقه·۵ سال پیش

ریشه زدن قلمه‌ی پتوس

*عکس تزئینی!*
*عکس تزئینی!*

فک کنم نیمه‌ی اسفندماه سال گذشته بود که رفتم از یک موسسه‌ی آموزشی در مورد دوره‌هاشون، چندتا سوال بپرسم. وقتی می‌خواستم بیام بیرون، یه شیشه‌ی کوچیک با دوتا قلمه‌ی پتوس به من دادن. حس خوبی که بهم داد تا آخر هفته همراهم بود (یادمه شنبه بود!). یکی از اون قلمه‌ها اونقدری جون نداشت و تو راه برگشت به خونه، همراه باد شد و رفت. اما اون یکی رو به امید ریشه زدن، منتقلش کردم به یه استکان کمر باریک...

دوماه گذشت... تک برگش زرد شد اما ریشه نزد... کاملا مطمئن بودم که احتمال ریشه زدنش صفره ولی خب بازم نگهش داشتم... دو هفته قبل که داشتم میزم رو جمع‌وجور میکردم با خودم گفتم دیگه باااید ایندفعه بندازمش دور؛ اما باز دلم نیومد. آبش رو عوض کردم و یکم از پایینش کوتاه کردم. دیشب همینجوری رفتم سراغش و دیدم ریشه زدهههه!!

حال خوبی که پیدا کردم رو نمیتونم توصیف کنم ولی خیلی مزه داد بعد از دوماه و خورده‌ای دیدن ریشه‌ی کوچیکی که باید دقت میکردی تا میدیدیش.....

شاید وقتی از ویژگی‌های من بخوان بگن، صبر اگه جز آخریا نباشه، قطعا جز اولینا نیست! ولی کسی چه میدونه، شاید من هم از این به بعد آدم صبوری بشم ....!!

.

.

.

خیلی دلم می‌خواست پایان این داستان، به همین خوشی تموم میشد ولی اون چیزی که دیدم، هر چیزی بود، ریشه نبود!!

از دیدن اون چیز(!)، یک ماه دیگه هم گذشت هم هیچی به هیچی! آخر تک برگش کاملا زرد و رفت...

اما خب اثرش رو گذاشت و شاید بشه گفت من آدم صبوری شده باشم. اما هنوز نمیشه قطعی گفت؛ ولی در تلاشم براش.

همین... !

پتوسصبرروزنوشت
۴
۰
Fou.Tak
Fou.Tak
چیزایی که تو ذهنم میگذره رو مینویسم! و به میتونم همه چیز رو بهم ربط بدم و یه داستان بسازم ازشون!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید