ویرگول
ورودثبت نام
Fatemeh
Fatemeh
Fatemeh
Fatemeh
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

در آغوش گرم طوفان

وقتی کلمه طوفان به گوشتان می‌خورد اولین چیزی که به یادتان می‌آید ، آب و هوای بارانی ، گرد و غباری که همه جا را فرا گرفته ، باد شدیدی که شاخ و برگ درختان را می‌کند و با خود می‌برد . اما طوفان این چنین نیست. حداقل برای من این چنین نیست . پس چگونه است؟ آیا اصلا می‌توانم طوفانی را که در ذهن و قلبم در جریان است را توضیح دهم؟ آنقدر پیچیده است که حتی خودم هم گاهی اوقات هیچ‌چیز نمی‌فهمم. طوفانی که درون انسان ها اتفاق می‌افتد نابود کننده تر از طوفانی است که ما تصور می‌کنیم. ممکن است افرادی که در ظاهر آرام هستند ، درونشان را یک طوفان نابود کننده فرا گرفته باشد . همین دردناک ترش می‌کند. طوفانی که در جهان ما اتفاق می‌افتد صدا دارد ، هیاهو می‌کند . اما طوفانی که در دل و ذهن اتفاق می‌افتد بی‌صدا است. دارد تو را تکه تکه می‌کند ، اما سکوت می‌کنی. چرا ؟ چون قوی هستی؟ هر دو خوب ‌می‌دانیم که داری خودت را گول می‌زنی . قوی نیستی بلکه می‌ترسی . همه ی ما می‌ترسیم از بیان کردن این طوفان . شاید چون توانایی بیان کردنش را نداریم . همه ی ما می‌ترسیم که بگوییم «نمی‌دانم» . خوب می‌دانیم که هیچ نمی‌دانیم. اصلأ چرا باید بدانیم؟ همین الان هم علت تمام درد هایمان زیر سر دانستن است. چرا اصرار داریم همه‌چیز را بفهمیم؟بگذارید طوفان همه‌چیز را نابود کند.آنقدر نابود کند که دیگر چیزی باقی نماند . پوچ شویم و دوباره شروع به ساختن کنیم. اما من می‌خواهم در آغوش گرم طوفان غرق بشوم . آنقدر غرق شوم تا دیگر چیزی از من باقی نماند و نابود شوم.

نابود کند تا دیگر چیزی از من باقی نماند و نابود

۰
۰
Fatemeh
Fatemeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید