مدام اشتباه پی اشتباه و پشیمانی. پشیمانی مثل رسوب توی وجودم ته نشین شده. انگار در هیچ چاره ای حل نمی شود.
امشب، یک آه بلند و طولانی؛ بعلاوه سختیِ احتمالا خیلی زیاد برای بیدار ماندن تا صبح برای انجام پروژه ها. یعنی می شود بی قهوه بیدار ماند؟!
امروز، دانشگاه. گرمای خیلی زیاد و فرسایشی، یک لیوان آب هنوانه ی بی کیفیت اما خیلی خنک از تریا، که کمی از سخت اش را جبران کرد. و چیزی در حدود ۷ ساعت کار گروهی روی ماکت. البته با فاکتور گیری بحث های طولانی و خاطره گفتن ها و خندیدن ها و جدال ها و چیز های دیگر.
صبح، وسط راه دانشگاه در ماشین اسنپی که راننده اش از آن پیرمرد های بامزه و دوست داشتنی بود، چند تا اشک ریختم. چرایش باشد برای بعد ها. راننده ی دوست داشتنی آن وسط ها با خودش حرف می زد و وسط غصه خنده ام می گرفت! دمش گرم واقعا.
۲۰ تیر ۰۵