می گوید: صبر کن تا بگذرد. می گویم باشد. اما باشه ام مثل وعده هاییست که به مامان می دهم؛ که خیالش راحت شود بالاخره اتاقم را جمع خواهم کرد؛ پروژه هایم را انجام خواهم داد و مثلا قرار نیست این ترم درسی را بیوفتم. خوبیش اینجاست که کسی نمی پرسد، پس این "بالاخره" کی می آید؟! یا مثلا، صبر کنی که بگذرد و به چی برسد؟
دیشب خواب دیدم بال درآورده ام. پرواز می کردم و او کنار من بود و دیگر هیچ چیزی نبود که تلخی روز ها را یادم بندازد. صبح که بیدار شدم، حتی قبل از اینکه از جایم بلند بشوم، دلم براش تنگ شده بود.
سلام عزیزان لینک تحویل روز بیستم در LMS ایجاد شد و تا 12 ظهر وقت داره
این را استاد دیشب توی گروه زد و قرار شده بود کل امروز را دیگر واقعا بشینم سر کار. حالا عصر شده و تمام امروز را خوابیده بودم. اگر بپرسی چرا، در جواب تنها می توانم خنده گوشه لبی تحویل بدهم.
وقتی به کاغذ های سفید خیره خیره نگاه می کردم و توی سرم، با خودم کلنجار می رفتم که چطور شروع کنم، حواسم به برگ سبز گلِ روی میز پرت شد و شاید او هم حواسش به من پرت شد و خلاصه، هرچه آب توی گلدانش بود ریخت روی کاغذ های سفید. ای بابا. چقدر ناراحت شدم.
نمی دانم چطور بگویم. واقعا از همه چیز خیلی خسته ام.

۱۹ تیر ۰۵