دیوانه ام اگر بنویسم.
اگر این غصه هایم را جایی توی این دنیا، به لکه جوهری به یادگار بگذارم. و بعد ها، مثلا سال ها، یا حتی ساعت ها، یک نفر به تاثیر آن چند لکه جوهرِ مجبور به کشیدنِ بار کلمات، چندی به وجودم فکر کند. حالی که نمی داند نامم کیست، و چهره ام چیست و حتی کجای تاریخ از هوای این دنیا آشامیده ام.
شاید لااقل، کسی از دور و شاید هم نزدیک، باشد که شناختم. نه به نام و نشان؛ که به نشانیِ معروفی. همان که فرق زیادی با باران ندارد؛ فقط آن یکی بین همه و تند تند می بارد، این یکی در خلوت و، آرام آرام.
شاید کسی شنید. دید. خواند. بود. سال ها بعد؛ روز ها قبل، آدمی از فرط زندگی خسته شد. شب بود. و چراغ ها هم هنوز خاموش نشده بودند که بشود خلوت را تعریف کرد...
. . .
مدتیست دیگر خیال نوشتن ندارم و وجود این کلمات، به تاثیر یک دیوانگیِ در لحظه بود. چیزی شبیه به یک نیاز در لحظه، مثلا به یک مُسکن. برای من، کلمات.
دیگر، همین. چیز بیشتری هم نه.
" ۲۳ فروردین. ساعت، ۲۳ و ۲۹ دقیقه. اگر ۲۳ دقیقه هم بود که بهتر میشد. ولی خب، نیست و اشکالی هم ندارد. "