ساعت، حوالیِ واقعا نمی دانم کی. وقت هایی که شب را به صبح می چسبانی انگار مهاجر شده ای به جای غریبه ای که هی مدام دیروز و امروز و ساعت را غریبه می شوی و قاطی می کنی. البته جدای از منگی و گیجی که از بیخوابی سراغت آمده و همینطوری ضریب هوشیت را در یک دوم ضرب کرده.
یک وقت هایی هم انگار زندگی حوصله اش سر می رود و دلش میخواهد سر به سرت بگذارد. هرچه تو بخواهی نشود. هرچه دست وپا بزنی بیشتر فرو بروی. هرچه گریه کنی بیشتر بخندد. شاید هم واقعا خنده دار باشد. نمی دانم.
از ۱۲ شب تا ۲ بعد از ظهر می شود چقدر؟ ۱۴ تا؟ تو بگو ۱۳. ۱۳ ساعت پیوسته ی پیوسته روی یک صندلی نشستن و کار کردن. و در آخر؟ در آخر کار را ناقص می فرستی که برود و چون چشمانت خسته است، همش نم می زند و صورتت خیس می شود. این خستگی چشم ها هم عجب داستانیست ها.
دلم یه انگیزه ای شبیه به مامان میخواد. همین حالا با یک لیوان آب هندوانه تازه، غافلگیرم کرد و باید بگویم خیلی خیلی بهتر و خوشمزه تر از آنی که دیروز از تریای دانشگاه گرفتم بود! طعمِ حالِ خوب می داد. انگار، مزه ی لبخند.
صدای روضه ی همسایه، این شب ها مهمان خانه ما هم هست. جالب است. آدم، انگار به صداش عادت می کند و وابسته می شود. فکر کنم وقتی تمام شود، دلم براش تنگ شود.
آدم ها بعضی هایشان واقعا مهربان نیستند و این برایم بسیار چیز عجیبی ست. راست بگویم؟ دلزده شده ام از خیلی هایشان.
من خوبم.. آره خوبم. خیلی خوبم. هه هه. نه بابا نخوابیدم چشمام قرمزه. نه خوبم. عه! این اشک چی بود از چشم هام افتاد پایین؟ چه جالب وقتی نمی خوابی چشم هات با تلاشی خیلی کمتر از قبل اشک رو راهی می کنند. آره خلاصه. نه من خوبم. خیلی خوب.
۲۱ تیر ۰۵