ویرگول
ورودثبت نام
WhiteLog
WhiteLogاز روزمره ای به رنگ سپید . . .
WhiteLog
WhiteLog
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

نیم ساعت زندگی / جوراب مشگی

قدم زدن در پیاده‌رویِ خیابان هایی که از وقت زاده شدنم، از هوای محبوس میان دیوار هایشان، نفس کشیده ام؛ آن هم در بهار، و وقتی که هر یک درخت، آنقدری زیبا هست که آدم دلش نیاید از کنارش عبور کند و بگذرد.

درحالی که بعد از مدتی نا پیدا، شلوغی آدم ها پیدا می‌شود و چشم توی چشم شدن با رهگذرانی که می‌دانی هر کدام، جلدِ کتابِ داستانی طولانی و دراز اند.

کارگر بنایی که یک لحظه چشمت به چهره اش می خورد و حیران می شوی که چقدر کپی برابرِ اصل تئو هرناندز است!

و بوییدنِ دود سیگار پیرمردی که به جدولِ خیابان تکیه زده و دندان ندارد؛ اما یحتمل بابت زندگی اش خدا را شکر می‌کند.

مردِ دست‌فروشی که بساطش را زیر آفتاب پهن کرده و جوراب می فروشد؛ درحالی که جوراب مشکی را نوشته مشگی. و تو چقدر دلت می خواهد از این بیکاری درش بیاوری و یکی از آن جوراب مشگی ها ازش بخری.

یک کیسه پلاستیکیِ صاحب را گم کرده که افتاده روی زمین؛ و پایت را با شیئی که بخواهد درون خودش جا بدهد اشتباه می‌گیرد و یک لحظه بعد، حس پرنده ها را وقتی بین زمین و هوا بال بال بزنند درک میکنی. و خداراشکر مامان جلویت بوده تا محکم به تخته پشت او فرود بیایی و اگر نبود، معلوم نمیشد پخش زمین می‌شدی یا آسمان. از تصور صحنه آهسته ی اتفاقی که برایت افتاد، وسط خیابان قهقهه میزنی، درحالی که خیلی وقت است نخندیده ای.

این نیم ساعت زدن بیرون از خانه، برایم بهتر از هرچیزی بود. آن همه مزه داد، که انگار مثلا میلان بازی سخت خودش را برده باشد!

عکس، برای بهار یک سال قبل است. اما خب، از بهار بودنش چیزی کم ندارد.
عکس، برای بهار یک سال قبل است. اما خب، از بهار بودنش چیزی کم ندارد.

۲۴ فروردین ۰۵

زندگیبهارنویسندگیوبلاگروزنوشت
۷
۰
WhiteLog
WhiteLog
از روزمره ای به رنگ سپید . . .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید