۲۸ مرداد ۰۴ (سرچ کردم تا بفهمم چندم بود)
چیزی پس ذهنم میگوید: دیدی گفتم دوباره دست به ابرو میشی؟!... و من، تسلیم تر از آنم که نگاه غضب آلوده و متعصبی تحویلش دهم. دانه های ابرو را پس از مدتی باز میان انگشت هام پیدا می کنم. اینبار، محکم اند و با این حال، با اندک فشاری پوستم را جا زده اند و زمین افتاده اند.
جای تعجب نیست؛ حتی خود من هم اگر ریشه داشتم، ترجیحم بر کنده شدن و بر باد افتادن بود تا خاکی که درد را میان آوند هایم به جریان بیندازد...
آهنگی خارجی با نام someone you loved در سرم می خواند. همان که در خیالم تحریمش کرده بودم. و جای حرف زدن با همه آن آشنا ها دارم پیام های غزاله را جواب می دهم. همان که اورا نیز تحریم کرده بودم. تنها نیستم. کنارم گربه ای نشسته از جنس شیشه. شفاف است و نور را از خود عبور می دهد. شفاف است و به وضوح روز تولد ۶ سالهگی ام را برایم تداعی می کند. شفاف است و دروغ نمی گوید که خاطرات دوست داشته شدنم را روایت می کند. دروغ نمی گوید! حقیقت است اینکه من روز های زیادی را کنار آنها خندیده ام و خوشبخت بوده ام. آنهایی که حالا صدای خنده شان از توی هال می آید. و دروغ نیست اینکه آنها هنوز هم باهم می خندند و خوشبخت اند. حالا یک من هم کم باشد، چیزی عوض نمی شود.
خواننده با صدای خش دار شده اش داد می زند:
I need somebody to know
و ابرو هایم می ریزند. مانند خزانی از پاییز. یا بارانی از بهار؛ منتهی خشک و بی هیچ زیبایی.
می دانم پیدا نمی شود.

منتظرش نیستم.