نقطهی بعد از هستم رو تازه گذاشتم که نگاهم میفته به خط بعد و پیشنهاد کمرنگ جناب ویرگول:

یه مدت تقریبا زیادیه که نرفتم سراغ نوشتن و انگار از همون روزها یه بخش از خودم هم گم شد. بخشی که هربار بهش یاداوری میکردم الان وقت چسبیدنت به درس و مشقه و بعدها کلی فرصت هست برای برگشتن به خود درونت.
امشب ارائهی Apرو دادم، و خوب هم بود، تقریبا یه ماه دیگه مونده تا ترم تمام شه، و یک هفته دیگه تا فرجهها شروع شن. روزهام به کتابخونه رفتن میگذره و زبان خوندن و تمرین زدن و کلاس با بچههام. و فکر کردن راجع به فرداهای زندگی. صادقانه بخوام بگم انگار تازه دوسالی هست که افتادم توی جریانی که ادمها بهش میگن «زندگی» . یکنواخته و نیاز به تلاش داره و استمرار. اما سر و تهش معلومه و واقعبینی توش نقش داره. از خود الانم راضیم. واقعا فکر میکنم همهچیز دارم و توی مسیرم.
از اون فاطمهای که هرلحظه دنیا(ش) رو خراب میکرد و از نو میساخت و به هرچیزی از 1000 زاویهی مختلف نگاه میکرد و هرلحظه از خدا میپرسید «آوردی حیرونم کنی که چی بشه نه والا» خبری نیست. فاطمهی الان با خودش، با آدمهای اطرافش، یا دنیاش، با مسیری که داره میره در صلحه و اینها واقعا کم نیستن. ولی انگار تمام من هم - فاطمه هم- نیستن. انگار یه بخشی از من توی همون رها بودن از هر مفتعلن مفتعلن مفتعلنی گیر کرده و یه وقتایی میاد توی سرم میپیچه و دلش قلمی میخواد که «هرچه دوست دارد بنویسد» و من بهش اجازه نمیدم.
تحمل رنج و سختی بعدش رو ندارم.
و کاملا هم حق میدم به خودم.
اما خوب....
دلم نوشتن میخواد. نوشتن از ته ته دل.
همین.
و واقعا حسودیم- از نوع غبطهش- میشه به اونهایی که میتونن بنویسن. که self و ایگوشون - حتی یه کوتاه و توی همین نوشتنها- یکی شده و حرفهاشون از ته ته ته دلشونه.
