
سالها بود که راکت بدمینتون من در تاریکیِ کمد، زیر خرواری از غبار فراموشی خاک میخورد. من هم مثل خیلیهای دیگر، خودم را پشت حصار بلند «مشغلههای روزمره» و «نبودِ فرصت» پنهان کرده بودم؛ اما حقیقت چیز دیگری بود. صدایی از عمق وجودم، فراتر از هیاهوی تکرار، مرا صدا میزد. یک نیازِ دیده نشده برای تجربهی دوبارهی آن «هیجانِ توأم با شادی» که تنها در میانه زمین بازی معنا مییافت.
سرانجام به این ندا پاسخ گفتم. اکنون مدتی است که هفتهای چهار ساعت، تمام جهان من در یک مستطیل خطکشی شده و یک توپِ پَری خلاصه میشود. اما این بازگشت، صرفاً یک تجدید دیدار با یک ورزش قدیمی نبود؛ این بار، زنی قدم به زمین گذاشت که دیگر فقط یک بازیکن نیست، بلکه یک «کوچ» است که آموخته حتی در میانهی عرق ریختن و دویدن، به دنبال معنا بگردد.
در تبوتاب بازی، ناگهان پردهها کنار رفت و من حقیقتی عمیق را درک کردم: زمین بدمینتون، بازنماییِ دقیقِ اتاق جلسات کوچینگ است. در این فضا، رقیب برای من حکم «مراجع» را پیدا میکند و آن توپی که با شتاب به سمتم میآید، چیزی جز «کلمات و موضوعاتی» نیست که از عمق جان او برمیخیزد.
«در میانهی بازی، ناگهان متوجه شدم که چقدر این فضا برایم آشناست. هر لحظه از بازی، یادآور یک جلسه کوچینگ است. طرف مقابل، برای من حکم مراجع را پیدا کرده و آن توپ، حکم کلماتی را دارد که از زبان او بیرون میآید.»
تحلیل این شباهت در یک واژه نهفته است: «حضور». وقتی حضورِ نزدیک به ۱۰۰ درصدی داشته باشی، دیگر نیازی به تحلیلهای پیچیدهی منطقی نیست. در بدمینتون، وقتی ذهن بر حرکت حریف و مسیر توپ متمرکز است، گویی «شهود» بیدار میشود و بدنت را برای بهترین پاسخ هدایت میکند. در کوچینگ نیز، این حضورِ بینقص است که اجازه میدهد پاسخِ درست، خودبهخود از دلِ لحظه بروید.
شتاب، قاتلِ حضور است. بارها دیدهام وقتی برای پاسخ دادن هول میشوم، توپ با بیدقتی به بیرون از خط میرود. این بزرگترین تله در زمین بازی و در فرآیند کوچینگ است: تلاش برای حدس زدنِ حرکتِ بعدی.
در دنیای حرفهایِ من، هیچ سوال از پیش تعیین شدهای وجود ندارد. ساختارهای ذهنیِ صلب، راه را بر حقیقت میبندند.
شتاب نکنید.
در لحظه جاری باشید.
بگذارید «آخرین کلام مراجع، سوال بعدی شما را بسازد». این بداهه بودن، هنرِ رها کردنِ کنترل برای رسیدن به اثربخشیِ عمیقتر است.
بصیرتِ حاصل از این ورزش، زمانی درخشانتر میشود که آن را به روابط خانوادگی تعمیم دهیم. تصور کنید آن توپِ سرکشی که به سمت شما میآید، نه یک ضربهی حریف، بلکه صدای نیازِ فرزند یا فریادِ پنهانِ همسرتان باشد.
در گفتگوهای روزمره، ما اغلب با «ترس از دست دادن امتیاز» بازی میکنیم؛ یعنی تمام توانمان را میگذاریم تا ثابت کنیم حق با ماست (حفظ منیت). اما اگر ذهنیت را تغییر دهیم و هدفمان فقط «حفظ جریان رابطه» باشد، برخورد ما با «توپِ نیازِ» دیگران دگرگون میشود:
بدون قضاوت: شنیدنِ نیازِ واقعی، بدون آنکه به فکرِ چیدنِ دفاعیه باشیم.
بدون هول شدن: حفظ آرامشِ درونی، حتی وقتی کلماتِ طرف مقابل تند و تیز است.
بدون ترس: پاسخ دادن از جایگاهِ پذیرش، برای آنکه اجازه ندهیم رشتهی این رابطه گسسته شود و توپ به زمین بیفتد.
به عنوان یک «کوچِ کشف معنا و رسالت»، این بخش برای من نقطهی اوجِ این سفر درونی است. من در این مدت، شاهدِ یک دگردیسی در جهانبینیام بودم؛ تغییری از رقابتِ تخریبگر به سمتِ همنواییِ سازنده.
«زنی که کوچ نبود، جور دیگری بدمینتون بازی میکرد و زنی که امروز کوچ است، جور دیگری. یکی به دنبال زدنِ حریف بود و دیگری به دنبال حفظِ جریان بازی.»
در پارادایم قدیم، پیروزی در «از کار انداختنِ» دیگری بود. اما در نگاه جدید، قدرتِ ضربه فرعِ بر کیفیتِ حضور است. هدف این است که بازی ادامه یابد؛ که تبادلِ کلام و احساس میان ما قطع نشود. این همان جایی است که ورزش به هنرِ زیستن پیوند میخورد.
زندگی چیزی جز یک تبادل مداوم در مستطیلی خطکشی شده نیست؛ تبادل توپهایی از جنسِ احساس، کلام و نیاز. من میدانم که رسیدن به این نوع ِ نگاه چقدر میتواند سخت باشد.من هم هنوز در حال یادگیری در این زمین بازی هستم و هر روز میفهمم که شکوهِ این مسیر، نه در امتیازهای جمعآوری شده، بلکه در لحظاتی است که تمامقد برای حفظِ یک رابطه حضور داشتهام.
امروز در زمین بازیِ زندگیتان، چقدر برای حفظِ جریانِ رابطه حضور دارید؟ آیا به دنبال زدنِ حریف هستید، یا میخواهید نگذارید «توپِ نیازِ» عزیزانتان بیثمر به زمین بخورد؟
اگر دوست دارید در این مسیر رشد و یادگیری همراه من باشید از شما دعوت میکنم
سری به کانال تلگرام یا بله " گام گاه " (لینک کانال ها در بیو) بزنید.