گیج و کلافهام، صبحها با کابوسهایی بیدار میشم که کل روزم رو تحت تاثیر قرار میده؛ ساعتها طول میکشه تا بتونم از تخت بیام بیرون و بتونم یه کاری کنم.
فکرها همینطوری توی سرم روی دور تند میچرخن، پشت هم، یه جوری که انگار توی یه مسابقهی دو شرکت کرده باشن از هم سبقت میگیرن.
خودم رو از همه چیز دور کردم، از آدما، اخبار، توییتر، تلگرام. سراغ هیچکس و هیچچیز نمیرم تا شاید حجم این تصویرهای واضح که انگار واقعا توی خونه حضور فیزیکی دارن کمرنگ بشه.
بیدار میشم، جلوی آینه به خودم نگاه میکنم، شبیه آدمایی شدم که هفتههاست با یه مریضی سخت کلنجار میرن، مشت مشت آب خنک روی صورتم میپاشم و وقتی سرم رو بالا میگیرم توی آینه خودم رو نمیبینم.
توی آینه پره از تصویر آدمایی که نمیشناسم؛ کارگرای معدن، رانندههای کامیون، دخترای توی ون گشت ارشاد، ناظم دبیرستان معین، زندانیهای سیاسی و... . بعد یه عالمه مار که نمیدونم چطوری سر و کلهشون پیدا میشه و محکم میپیچن دور دست و پام.
میتونم تعداد نفسهام رو بشمارم، سخت، سنگین، با فاصله؛ صورتم داغ شده، چشمام قرمزه و پای چپم طبق معمول گرفتار سندروم پای بیقرار. خودم رو میرسونم به میزم، باید این همه سیاهی رو از توی مغزم بریزم بیرون، دفتر رنگآمیزی و مداد رنگی رو از توی کشو در میارم و مدادها رو محکم با همهی زورم روی کاغذ فشار میدم.
گریه میکنم، کاری که این روزا هیچ کنترلی روش ندارم، اشکهام همینطوری پشت هم از روی گونههام سر میخوره روی این همه رنگ؛ رنگهایی که انگار بیرون از چاردیواری این خونه هیچ معنایی نداره.
مچالهام، درست شبیه مجسمهی کوچیک روی میز کارم، بدون صورت، با زانوهای بغل کرده و سرِ پایین؛ غمگینم٬ خیلی غمگین، به خاطر دستهایی که به تنهایی هیچکاری برای بهتر کردن دنیا ازشون برنمیاد...