آینه بی صدا
پارت اول: بازگشت به خانهی خاموش
صدای چرخهای چمدون روی سنگفرشهای خیس، توی حیاط طنین انداخته بود. مه، مثل پردهای خاکستری روی شاخههای خشک درختان نشسته بود.
غزل ایستاد و به پنجرههای چوبیِ رنگپریده خیره شد.
بعد از چهارده سال برگشته بود... به خانهای که مادرش همیشه میگفت نباید برگرده.
این خونه برای چند هفته بهش ارث رسیده بود. حالا که همه چیز تموم شده بود – دانشگاه، مرگ مادر، تنهایی – تصمیم گرفت برگرده. شاید برای پاککردن گذشته، شاید هم فقط برای فرار از حال.
کلید که توی قفل چرخید، بوی سرد و خفهی رطوبت و چوب پوسیده بیرون زد. تار عنکبوتها روی دیوارها، پردههای خاکخورده، و سکوت سنگین خونه، درست مثل خاطرات کودکی بودن: تار، محو، و یهجورایی اشتباهی.
ولی یه چیز جدید توی خونه بود.
روی دیوار روبهروی در ورودی، درست جایی که همیشه تابلو قدیمی پدربزرگ آویزون بود، حالا یه آینهی بزرگ نصب شده بود.
قابش از چوب مشکی تیره بود، مثل درخت سوخته. و سطح آینه، انگار صاف نبود... موجدار بود، مثل آب.
غزل جلو رفت. خودش رو دید. ولی تصویرش یه چیز عجیبی داشت. دیرتر از خودش حرکت میکرد.
لبخند زد، دست تکون داد، ولی تصویر یه لحظه دیر واکنش نشون داد. انگار اول آینه تصمیم میگرفت، بعد تصویرش تکون میخورد.
همون موقع، صدای تیک تیک ساعت دیواری قطع شد. خونه ساکت شد. حتی صدای باد از پشت پنجره هم قطع شد.
و بعد...
از گوشهی چشم، انگار کسی پشت سرش رد شد.
سریع برگشت. کسی نبود. فقط تصویر خودش.
ولی توی آینه، یه چیز دیگه دیده میشد:
ردی از انگشتهای خونی روی سطح آینه.
غزل نفسش گرفت. پلک زد. تصویر ناپدید شد. دیگه چیزی نبود.
با صدایی گرفته گفت:
ـ شاید باید بخوابم... خستهم.
ولی چیزی درون آینه داشت از اون لحظه بیدار میشد...
چیزی که سالها منتظر بازگشتش بود.
چیزی که حالا اسمش رو میدونه:
غزل.
پارت دوم: زمزمه در قاب
صبح با صدای سرفههای خودش از خواب پرید. هوا سنگین بود و بوی خاک نمزدهی دیوارها توی گلویش میسوخت. نور خاکستری صبح، بهزور از پشت شیشههای کثیف وارد اتاق شده بود.
غزل به سختی از تخت بلند شد، هنوز حس دیشب از تنش بیرون نرفته بود. با اینکه تصویر رد انگشتهای خونی دیگه توی آینه نبود، ذهنش نتونسته بود فراموشش کنه.
همهچیز... زیادی واقعی بود.
رفت سمت آینه. انگار برای خودش آزمون گذاشته بود. اینبار خیلی نزدیک شد.
نفسش بخار شد روی شیشهی موجدار. چشم تو چشمِ خودش شد.
ـ ببین… فقط یه خستگی ذهنیه. تو روانشناسی خوندی. توهم دیداری… تصویر معکوس… پایاننامهت در مورد همیناست، نه؟
ولی تصویرش جواب نداد. فقط نگاه کرد.
دستش رو بالا برد، روی سطح شیشه کشید. سرد بود... اما زیر نوک انگشتش یه چیز خراشیده حس کرد. دقیقتر نگاه کرد.
زیر نور کمرنگ، چیزی با ناخن روی آینه نوشته شده بود:
«نقش تو تموم نشده… هنوز نوبت توئه.»
غزل عقب پرید. عرق سرد روی کمرش نشست.
در همون لحظه، صدای ضربهای آروم از پشت آینه اومد.
تق…
تق…
مثل این بود که کسی از اونطرف داره با انگشت به آینه ضربه میزنه.
صدا قطع شد.
غزل با احتیاط سرشو جلو آورد. توی تصویر، خودش ایستاده بود، با صورت رنگپریده و چشمهای ترسیده.
اما بعد، یه چیز کوچیک و ترسناک اتفاق افتاد:
تصویرش پلک نزد.
غزل پلک زد، ولی تصویرش ثابت موند.
و بعد... لبهای تصویر توی آینه، بدون اینکه غزل حرفی بزنه، آروم باز شد و زمزمه کرد:
> «اونا بهت نگفتن، نه؟ نگفتن مادرت از کجا نجات پیدا کرده…»
غزل خشکش زد. عقب رفت و پاهاش به چارچوب مبل گیر کرد و زمین خورد.
وقتی بلند شد، آینه مثل قبل بود. هیچ حرکتی، هیچ صدایی، فقط خودش.
ولی ذهنش دیگه نمیتونست ساکت بمونه.
مادرش؟ از کجا نجات پیدا کرده؟
غزل به اتاق زیرشیروونی رفت. اونجا مادربزرگ همیشه چیزهایی رو قایم میکرد. بعد از کمی گشتن، یه صندوق قدیمی پیدا کرد.
داخلش چند عکس، نامههای نصفهنیمه… و یک دفتر خاطرات چرمی.
صفحه اول با خط مادربزرگ نوشته بود:
> «هیچکس نباید تو رو از اون آینه ببینه، غزل… اون روزی که مادرت برگشت، دیگه خودش نبود.»
غزل لرزید.
نه از سر ترس... از حقیقتی که شروع کرده بود به بیرون خزیدن.
در آینه فقط تصویر دیده نمیشه...
خود دیگهای هست که فقط شبها جرأت میکنه نگاهت کنه.
پارت سوم: خاطرات ممنوعه
غزل با دستهای لرزون دفترچهی چرمی را باز کرد. صفحهها زرد و شکننده بودند، اما نوشتهها هنوز خوانا بودند.
دستخط مادربزرگ با خطوطی محکم اما پر از اضطراب روی کاغذ نقش بسته بود.
> «سالها پیش، مادرت سودابه در این خانه گرفتار شد. او با نگاه به آن آینه، چیزی دید که هیچ کس نباید میدید...»
غزل نفسش گرفت. ادامه داد:
> «یک روح سرگردان که در آن قاب زندانی بود، روحی که نمیتوانست آرامش یابد و هر کس را که به آینه نگاه میکرد، به دنیای خودش میکشاند. سودابه تلاش کرد با آن روح مبارزه کند، اما وقتی آینه شکست، قسمتی از آن روح وارد بدنش شد.»
غزل ناخودآگاه به آینه نگاه کرد. یاد آن دختر با چشمهای سیاه افتاد.
در ادامه نوشته بود:
> «از آن پس، سودابه تغییر کرد. دیگر مادری نبود که میشناختیم. صدایش سرد و نگاهش خالی بود. او ناپدید شد و به جای خود، موجودی بیرحم جایگزینش شد.»
غزل قلبش تندتر زد. در همین لحظه، صدایی از اتاق پایین شنید.
صدایی شبیه زمزمهای که نامش را صدا میزد.
ـ غزل… بیا…
او دفترچه را بست و به آرامی به سمت پلهها رفت. هر قدمش در سکوت خانه پژواک داشت. وقتی به سالن رسید، نور کمرنگی از اتاق پذیرایی میتابید.
آینه آنجا بود. این بار، تصویر غزل در آن نبود. بلکه سایهای پر از تاریکی، با چشمانی خونآلود، به او خیره شده بود.
غزل لرزید، اما قدمی عقب نگذاشت.
سایه گفت:
ـ تو آن کسی هستی که باید جای مرا بگیرد... وگرنه برای همیشه اینجا میمانی.
غزل با فریادی که از عمق جانش برخاست، گفت:
ـ هرگز!
ناگهان آینه به تکههای ریز شکست. صدایی سهمگین در خانه پیچید و تاریکی همهجا را فرا گرفت.
وقتی چشم باز کرد، خود را در تاریکی مطلق دید، اما صدای ضربان قلبش را میشنید.
او در دنیای دیگری گرفتار شده بود؛ دنیایی که در آن هر سایه ممکن بود آخرین سایه باشد...
پارت چهارم: در دل تاریکی
غزل چشمهاش رو که باز کرد، خودش رو توی اتاقی تاریک دید؛ جایی که هیچ نور و هیچ صدایی جز تپش وحشتناک قلب خودش نبود.
هوا سنگین بود و بوی نم و پوسیدگی همهجا رو پر کرده بود.
او تلاش کرد بلند بشه ولی هر بار که دست میزد، انگار دیوارهای نامرئی جلوی راهش بودند.
تاریکی مثل مایعی غلیظ دورش رو گرفته بود و نمیذاشت حتی یک قدم حرکت کنه.
با ترس و دلهره گفت:
ـ کی اینجا هست؟ جواب بده!
اما هیچ صدایی جز تپش قلب خودش نبود.
در همین حال، صدای خشدار و دوردستی به گوش رسید، مثل زمزمهی نفرینی که از اعماق این سیاهی بیرون میآمد.
غزل با تمام قوا فریاد زد:
ـ من غزل هستم! من اینجا نیستم که بترسم!
ناگهان نور کوچکی در دوردست چشمک زد.
او به سمت نور حرکت کرد، هر چند که تاریکی مثل وزنهای سنگین پاهاش رو میکشید پایین.
وقتی به نور نزدیکتر شد، دید که درِ کوچکی جلویش باز است؛ درِ چوبی کوچکی که نقشهای کهنه و ترسناکی رویش حک شده بود.
غزل نفس عمیقی کشید و وارد در شد.
داخل اتاق کوچک، میز و صندلی قدیمیای بود و روی میز، یک آینه شکسته که تکههای آن هنوز برق میزدند.
کنارش یادداشتی بود:
> «تنها راه نجات، روبرو شدن با آن چیزی است که درون تو پنهان شده...»
غزل ترسید اما با دلی پر از شهامت، به آینه نگاه کرد.
آینه آرام آرام تصویر او را نشان داد، اما بعد تصویر محو شد و چهرهی دیگری ظاهر شد.
چهرهای آشنا... مادرش، سودابه، با چشمانی غمگین و لبخندی تلخ.
مادر گفت:
ـ غزل… تنها تو میتوانی این طلسم را بشکنی. باید قبول کنی که بخشی از من، درون تو زندگی میکند. اگر از این حقیقت فرار کنی، هر دویمان گرفتار خواهیم ماند.
غزل با چشمانی پر از اشک گفت:
ـ من آمادهام... اما کمکم کن.
آینه به لرزش درآمد و نور شدیدی همه جا را پر کرد.
پارت پنجم: قبول حقیقت
نورِ درخشانِ آینه کمکم کمسو شد و غزل خود را در دنیایی نیمهروشن و پر از سایههای درهم و متحرک یافت.
دیوارهای این دنیا نه چوبی بودند و نه سنگی، بلکه مانند مهای شفاف و متحرک، شکل گرفته بودند. هر قدمی که برمیداشت، سایههایی مبهم پشت سرش رقصیدند؛ سایههایی که انگار از گذشتهاش ساخته شده بودند.
صدای مادرش که حالا درون ذهنش پیچید، او را به خود آورد:
ـ «بخشی از من در تو زندگی میکند، غزل. آن را انکار نکن. تو و من هر دو در این آینه زندانیایم.»
غزل سرش را پایین انداخت، قلبش با صدای بلند میتپید.
ـ «اما من… من نمیخواهم در این دام باشم. نمیخواهم ترس مرا کنترل کند.»
صدای مادر آرامتر شد، اما پر از درد:
ـ «ترس دروغی است که ما را نگه میدارد، غزل. قدرت واقعی تو زمانی آزاد میشود که ترس را بپذیری و با آن روبرو شوی.»
با تردید، غزل قدمی به جلو برداشت.
سایهای نیمهشفاف از پشتش آرام بلند شد. چهرهای آشنا، اما سرد و غمزده، چهرهی مادری که دیگر نبود، به آرامی دستش را به سوی غزل دراز کرد.
ـ «باید قبول کنی، غزل. تو بخشی از این داستانی. بخشی از قدرت من و نفرینی که بر این خانه سایه انداخته است.»
اشک آرام روی گونههای غزل جاری شد.
ـ «پس چرا من؟ چرا من باید این بار را به دوش بکشم؟»
مادرش لبخند تلخی زد:
ـ «چون تو قویترین هستی، غزل. تو تنها کسی هستی که میتواند طلسم را بشکند و ما را آزاد کند.»
با دستانی لرزان، غزل دستش را دراز کرد و با دست نیمهشفاف مادرش تماس گرفت.
وقتی دستانشان به هم رسید، موجی از گرما و نور سراسر وجودش را پر کرد.
ناگهان صدایی رعدآسا در گوشش پیچید و همه چیز به لرزه درآمد.
با هر نفسی که میکشید، حس میکرد ترس و درد سالها درونش ذوب میشود و به انرژی تبدیل میشود.
او حالا آماده بود که از این زندان تاریک بیرون بیاید.
آماده بود که قهرمان واقعی زندگی خودش باشد.
پارت پایانی
پارت ششم: شکستن طلسم و نبرد نهایی
خانه دوباره در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
سکوتی مرگبار همهجا را پوشانده بود، جز صدای تپشِ قلب غزل که همچون طبل جنگ در گوشش میکوبید.
دیوارها به نظر میرسید نفس میکشند؛ سایهها اطرافش را محاصره کرده بودند، انگار جان گرفته بودند.
صدای خش خش پاهای نامرئی، نفسهای سرد، و نجوای بیصدای کسانی که سالها در این آینه اسیر بودند، به گوش میرسید.
یک سردابهی تاریک و بیانتها، درون خودش هولناکترین کابوسها را پنهان کرده بود.
غزل ایستاده بود، دستش مشت شده، چشمانش از اراده و آتش میدرخشید.
ـ «من از ترس نمیترسم! من آخرین امید این خانهام!»
صدای مردی بیجسم و لرزان از عمق تاریکی به گوش رسید:
ـ «تو نمیدانی چهچیز را رها کردی... تو نمیدانی...»
سایهها دورش جمع شدند و مثل خفاشهایی سیاه به سمتش هجوم آوردند.
اما غزل، بدون لحظهای تردید، نفس عمیقی کشید و با صدای رسا فریاد زد:
ـ «بروید گم شوید! من فرمانروای این سرزمینم!»
دستش را بلند کرد و به سمت آینهی بزرگ خیره شد.
نوری سفید و خالص از نوک انگشتانش فوران کرد و سایهها یکییکی به فریاد درآمدند و به عقب برگشتند.
آینه شروع به ترک خوردن کرد، صداهای وحشتناک شکستن شیشه، مثل صدای فریادهای گرفتارها بود.
ـ «این پایان شماست!» غزل فریاد زد.
آخرین تکههای آینه شکست و درخششی خیرهکننده همهجا را روشن کرد.
سایهها ناپدید شدند و سکوتی آرامبخش جایگزین تاریکی شد.
غزل نفس عمیقی کشید و به آسمان تاریک نگاه کرد.
او پیروز شده بود، اما هنوز صدای آرامی در گوشش پیچید، صدایی که میگفت:
ـ «هر تاریکی پایان ندارد… اما تو روشنایی… تو قهرمانی.»
و در دل خانهی خاموش، غزل ایستاده بود، قهرمانی که ترس را شکست داده بود.
پایان"
پایان