ویرگول
ورودثبت نام
Amsin
Amsin
Amsin
Amsin
خواندن ۱۸ دقیقه·۵ ماه پیش

کلبه خاموش

کلبه‌ی خاموش

پارت اول: دعوت‌نامه

هوا هنوز گرگ‌ومیش بود که نیکا، لرزان و بی‌قرار، نامه را برای چندمین بار در دستانش ورق زد. کلماتِ کوتاه، با جوهر سیاه و ناپایدار روی کاغذی نخ‌نما نوشته شده بودند، مثل یادداشتی که از ته کابوس بیرون آمده باشد:

«اگر می‌خواهی بدانی چه بلایی سر خواهرت اومد، بیا کلبه‌ی انتهای جاده‌ی جنگلی… تنها.»

نامه نه امضایی داشت، نه تاریخ، نه نشانی‌ای رسمی. فقط آن چند جمله‌ی سرد که با هر بار خواندنش، وزنی سنگین‌تر روی سینه‌اش می‌نشست.

نیکا روی صندلی چوبیِ کنار پنجره‌ی اتاقش نشست. تهران پشت شیشه‌ها بی‌رمق و خاکستری بود. انگشتانش بی‌اراده روی جای خالی حلقه‌ای که مدت‌ها پیش از دستش درآورده بود، کشیده شد.

خواهرش، «نورا»، دقیقاً یک سال پیش در جنگل‌های شمال ناپدید شده بود. آخرین تماسش کوتاه بود و لرزان:

«نیکا… چیزی پیدا کردم… چیزی که نباید…»

از آن شب، دیگر خبری از او نشد. نه جسدی، نه سرنخی، نه حتی یک رد پا.

نیکا بارها با خودش گفته بود که باید قبول کند نورا مرده. پلیس هم پرونده را بست: «فقدان داوطلبانه». اما حالا این نامه... مثل مشتی یخ، استخوانش را لرزاند.

نیکا، با دستی که هنوز می‌لرزید، کوله‌ی چرمی‌اش را بست. لپ‌تاپ، ضبط‌صوت دستی، چراغ‌قوه و یک جلد از دفترچه یادداشتش را داخل آن گذاشت. گویی دوباره آن حس قدیمیِ خبرنگار بودن درونش شعله کشیده بود — اما این‌بار نه برای گزارش، بلکه برای حقیقتی شخصی، عمیق، و شاید خطرناک‌تر از هر پرونده‌ای.

---

سه ساعت بعد، ماشینش در جاده‌های باریک و پیچ‌درپیچ شمال پیش می‌رفت. درختان قد کشیده دو طرف مسیر، مثل دیواری سبز و خاموش بودند که آسمان را بلعیده بودند. مه‌ غلیظی لابه‌لای شاخ‌وبرگ‌ها چرخ می‌زد و بارانی ریز، شیشه‌ی جلو را بی‌وقفه خیس می‌کرد.

تابلوی زنگ‌زده‌ای در کناره‌ی جاده ظاهر شد:

«جاده‌ی خاکی خزرک، عبور ممنوع برای غیرساکنین»

همان‌جا بود. انتهای همین مسیر خاکی.

نیکا آهسته پیچید و وارد جاده شد. از آن‌جا به بعد، نه تابلویی بود و نه نشانی. فقط درخت، مه، و صدای بارانی که حالا تندتر شده بود. مسیر، آن‌قدر باریک شد که شاخه‌ها به شیشه‌های کناری ساییدند.

ناگهان، سیگنال گوشی‌اش قطع شد.

نیکا به آینه نگاه کرد: هیچ ماشینی پشت سرش نبود. در واقع هیچ‌کس در این جاده نبود. صدای موتور ماشین، تنها صدای زنده‌ی باقی‌مانده بود. ترسی خاموش، زیر پوستش خزید.

پس از حدود ده دقیقه رانندگی، درختان کمی کنار رفتند و کلبه‌ای ظاهر شد.

سقف شیروانی‌اش پر از خزه بود. پنجره‌ها شکسته و با تخته‌های چوبی میخ‌کوب شده بودند. درختان آن‌قدر به آن نزدیک شده بودند که انگار می‌خواستند آن را ببلعند. یک ایوان کوچک داشت با نرده‌هایی ترک‌خورده.

نیکا ماشین را خاموش کرد. صدای باران حالا شدیدتر بود. لحظه‌ای نفس عمیق کشید و پیاده شد.

---

در چوبی کلبه باز بود. نه با کلید، نه با ضربه، فقط کمی فشار لازم بود تا قژقژکنان باز شود.

داخل، بوی نم و چوب پوسیده مشامش را پر کرد. یک اتاق کوچک، بخاری قدیمی زغالی، میز گردی با یک صندلی تنها و یک قفسه‌ی خالی. دیوارها لکه‌دار و زرد، و سقف ترک‌خورده بود.

روی میز، تنها چیزی که وجود داشت، یک قاب عکس بود:

عکسی از نورا.

نیکا با ناباوری جلو رفت. عکس، قدیمی به نظر می‌رسید؛ نورا با همان لبخند همیشگی‌اش. اما گوشه‌ی قاب، با جوهر سیاه نوشته شده بود:

«آخرین بار که دیدیشو یادت میاد؟»

ناگهان در پشت سرش بسته شد. صدای برخورد قفل، در سکوت سنگین خانه پیچید. نیکا برگشت. هیچ‌کس آن‌جا نبود.

«کی اونجاست؟!» صدایش لرزید، اما جواب فقط صدای باران بود که روی سقف می‌کوبید.

دلش می‌خواست فریاد بزند، اما چیزی در گلویش گیر کرده بود. لرزش پاهایش، به کل بدنش سرایت کرد.

دستش را در جیبش برد و ضبط‌صوت را روشن کرد. صدایش آرام اما گرفته بود:

«روز اول… کلبه‌ی انتهای جنگل. هوا سرده، جاده بی‌راهه. چیزی این‌جا در جریانه. نورا… اگه صدای منو می‌شنوی، من اومدم. دارم میام سراغت.»

ناگهان، صدایی آرام از اتاق پشتی آمد. شبیه زمزمه‌ای دور.

نیکا یخ زد.

آهسته به سمت صدا رفت. در چوبیِ اتاق را باز کرد.

داخل، اتاق خالی بود. فقط یک آیینه‌ی قدیِ شکسته که گوشه‌ی دیوار ایستاده بود.

روی شیشه‌ی ترک‌خورده، با انگشت نوشته شده بود:

«اون این‌جاست… ولی نه تنها…»

---

نیکا عقب رفت. انگار زمین زیر پایش لیز خورده بود. دستش را به دیوار گرفت که نیفتد. هوای اتاق به طرز عجیبی سردتر شده بود. نفس‌هایش بخار می‌شد.

ناگهان، چیزی زیر پاهایش صدا کرد. نگاهی انداخت: تخته‌ی کفِ چوبی کمی لق زده بود.

زانو زد و با احتیاط آن را کنار زد. زیر تخته، جعبه‌ای آهنی مدفون شده بود.

با دستان لرزان درِ جعبه را باز کرد.

داخلش، دفترچه‌ای چرمی، یک فلاپی‌دیسک قدیمی و یک کلید زنگ‌زده بود.

روی جلد دفترچه، با دستخطی آشنا نوشته شده بود:》فقط اگه من نبودم بخونش...《

نیکا دفترچه را باز کرد. صفحه‌ی اول،با جوهر قرمز نوشته بود:

《کلبه دروغ می‌گه.به هیچی اعتماد نکن.حتی به خودت.》

پایان پارت اول

پارت دوم: صداهایی در شب

نیکا با انگشتانی لرزان صفحه‌های دفترچه را ورق می‌زد. جوهر نوشته‌ها گاه پخش شده بود، انگار کسی آن را در تاریکی نوشته باشد، با دستانی لرزان و ذهنی هراسان.

«کلبه فقط یه ساختمون نیست. یه حافظه‌ست. هرکی واردش می‌شه، یه چیزی از خودش جا می‌ذاره. خون، صدا، یا سایه.»

نورا این جمله را با حروف درشت نوشته بود، طوری که انگار خواسته بود بر مغز خواننده حک شود.

نیکا از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. شب به‌سرعت روی جنگل افتاده بود. مه، حالا دیگر به درون خانه هم خزیده بود. انگار کلبه نفس می‌کشید، در هر دم و بازدمش سرما و سکوت پخش می‌شد.

صدای خش‌خشی از سقف آمد. شاید موش بود… یا چیزی دیگر.

نیکا دفترچه را بست و نفسش را بیرون داد. تصمیم گرفت کمی استراحت کند. خودش را روی کاناپه‌ی پوسیده‌ای انداخت که گوشه‌ی اتاق بود و پتو نیمه‌سوخته‌ای روی خودش کشید. ضبط‌صوت را کنار سرش گذاشت و چشم‌هایش را بست.

---

چیزی حدود یک ساعت گذشته بود که صدای آرامی بیدارش کرد.

تق… تق… تق…

ضربه‌هایی خفیف… منظم… روی دیوار.

نیکا اول فکر کرد خواب می‌بیند. گوش داد. باز هم همان صدا. نه باد بود، نه باران. شبیه کوبیده شدن چیزی به دیوار.

بلند شد، ضبط‌صوت را در دست گرفت و دکمه‌ی ضبط را زد.

«الان نیمه‌شبه… صدایی می‌شنوم از سمت دیوار جنوبی…»

آهسته جلو رفت. صدای ضربه‌ها قطع شد. لحظه‌ای سکوت حکم‌فرما شد، سکوتی چنان سنگین که نیکا می‌توانست ضربان قلبش را در شقیقه‌هایش حس کند.

و بعد، درست پشت سرش، زمزمه‌ای خفه شنیده شد.

نه صدای مرد بود، نه زن. صدایی کشیده، مثل خراشیدن پنجه روی چوب:

«نیکا...»

نیکا فریاد زد و به عقب پرید. هیچ‌کس نبود. هوا سردتر شده بود. حتی بخار نفسش در تاریکی قابل دیدن بود. چراغ‌قوه‌اش را روشن کرد و دیوارها را گشت. چیزی نبود.

ضبط‌صوت را پخش کرد. صدای خودش ضبط شده بود:

«الان نیمه‌شبه… صدایی می‌شنوم از سمت دیوار جنوبی…»

و بعد، همان صدا:

«نیکا...»

گوش‌هایش زنگ زد. زانو زد و دستانش را روی سرش گذاشت.

«این نمی‌تونه واقعیت داشته باشه… من فقط خسته‌م، فقط خوابم میاد...»

اما واقعیت داشت. ضبط‌صوت هیچ‌وقت دروغ نمی‌گفت.

---

صبح، کلبه‌ سردتر از شب قبل بود. مه درون خانه غلیظ‌تر شده بود. نیکا صدای خش‌خش صفحات دفترچه را می‌شنید که انگار کسی آرام آن را ورق می‌زد، اما خودش روی میز رهایش کرده بود.

وقتی جلو رفت، دید دفترچه باز شده روی صفحه‌ای خاص. با خطی ناآشنا — نه دستخط نورا — نوشته شده بود:

«تو که رفتی، اون آزاد شد.»

نیکا به اطراف نگاه کرد. هیچ‌کس نبود. اما چیزی در هوا فرق کرده بود. حس حضور. حس نگاه.

همان لحظه، نگاهش به گوشه‌ای از دیوار افتاد؛ لکه‌ای تازه از خون. انگار کسی کف دستش را روی دیوار کشیده باشد. خطوط انگشتان هنوز واضح بودند.

او عقب رفت. قلبش تند می‌زد. باید از آن‌جا می‌رفت. اما چیزی درونش او را نگه می‌داشت؛ صدای نورا.

همان شب، نیکا تصمیم گرفت به اتاق دوم کلبه برود. همان جایی که آینه‌ی شکسته بود.

آینه هنوز سر جایش بود، ترک‌خورده و مبهم. اما این‌بار، رد انگشت‌ها پاک شده بود. در عوض، پشت آینه چیزی برق می‌زد.

نیکا جلو رفت و با احتیاط، آینه را از دیوار کنار زد.

پشت آن، سوراخی در دیوار بود.

با چراغ‌قوه به داخل تاباند. یک اتاقک مخفی.

دیوارهای آن سیاه‌زغالی بودند، مثل اینکه با دوده پوشیده شده باشند. روی یکی از دیوارها، با رنگ سفید نوشته شده بود:

«او هنوز اینجاست.»

و در وسط اتاقک، چیزی شبیه مجسمه‌ی گلی کوچک قرار داشت. شکلی شبیه انسان، اما بی‌چهره. دست‌هایش باز، و در جای قلبش سوراخی توخالی.

نیکا آن را لمس نکرد. فقط نگاه کرد. هر تار مو روی بدنش سیخ شده بود.

ضبط‌صوت را بالا آورد و آرام گفت:

«اتاق مخفی در پشت آینه… نوشته‌ها هشدار می‌دن. یک مجسمه‌ی عجیب… حس می‌کنم کسی اینجا هست. یا بوده...»

در همان لحظه، صدای خفیف خنده‌ای کودکانه از دل خانه شنیده شد.

نیکا بی‌اختیار چراغ‌قوه را به اطراف تاباند.

هیچ‌کس نبود. اما همان لحظه، درِ اتاقک کوچک با صدای بلند بسته شد.

نیکا با وحشت به طرف در دوید. قفل شده بود.

او در تاریکی ماند، میان دیوارهای دوده‌زده، کنار مجسمه‌ای بی‌چهره.

---

سه دقیقه بعد، در باز شد. بی‌هیچ صدایی. انگار چیزی که او را نگه داشته بود، حالا تصمیم گرفته بود آزادش کند.

نیکا، لرزان، بیرون آمد. نفس‌هایش بریده بریده بود. دلش می‌خواست برگردد، فرار کند، اما نگاهش به دفترچه افتاد.

روی آن، جمله‌ای تازه اضافه شده بود — این بار با خون:

«تو دعوت شدی… حالا باید بازی کنی.»

پایان پارت دوم

پارت سوم: عکس‌های سوخته

باران سرد و مداوم شب، صدای مداومی را به گوش نیکا می‌رساند که در دل کلبه‌ی تاریک، سکوت وحشتناکی را می‌شکست. نفس‌های نیکا به شماره افتاده بود و هر بار که گوش به صدایی مبهم می‌داد، قلبش بیشتر می‌تپید. هنوز آن اتاقک مخفی با مجسمه‌ی بی‌چهره در ذهنش می‌رقصید، اما حالا چیزی جدید و ناگهانی توجه‌اش را به دفترچه‌ای که در دست داشت جلب کرد.

دفترچه باز بود روی صفحه‌ای که پر بود از عکس‌های قدیمی. اما این عکس‌ها دیگر عکس‌های معمولی نبودند؛ گوشه و کنار بسیاری از آن‌ها سوخته و تار بود، انگار کسی تلاش کرده بود نشانه‌هایی را پاک کند. تصاویر مبهم و پراکنده، نورا را در کنار چهره‌های ناشناخته نشان می‌دادند، مردمی که نیکا هیچ‌کدام را نمی‌شناخت.

او عکس‌ها را یکی‌یکی ورق زد و ناگهان چشمش به تصویری افتاد که نیمه‌سوخته بود اما روی آن کلمه‌ای با جوهر سیاه و محکم حک شده بود: «خیانت.»

نیکا با دست لرزان عکس را روی میز گذاشت و به فکر فرو رفت. خیانت؟ به چه کسی؟ و چرا این کلمه روی یکی از عکس‌ها نوشته شده بود؟

او به یاد صدای لرزان خواهرش در تماس آخر افتاد: «چیزی پیدا کردم… چیزی که نباید…»

فکر اینکه نورا ممکن بود درگیر ماجرایی پیچیده‌تر از آنچه تصور می‌کرد باشد، نیکا را عمیقاً نگران کرد.

او بلند شد و در کلبه قدم زد، انگار دنبال نشانه‌ای در تاریکی می‌گشت.

ناگهان صدایی مبهم از پشت سرش شنید. برگشت، اما کسی نبود. تنها سایه‌های درختان که به زدن باران به پنجره‌ها می‌پرداختند.

دوباره نشست، دفترچه را بست و آن را در کیفش گذاشت.

فکر کرد باید به دنبال سرنخ‌های بیشتری باشد.

چراغ قوه‌اش را برداشت و تصمیم گرفت به اتاقک کوچکی که در پشت آینه پیدا کرده بود، دوباره سرک بکشد.

با قدم‌های آهسته و بی‌صدا به آن‌جا رفت. آینه را دوباره کنار زد و داخل آن اتاقک تاریک را نگاه کرد.

این بار، حس می‌کرد که نگاه‌های نامرئی‌ای او را دنبال می‌کنند.

در تاریکی، چیزی در گوشه اتاق برق زد؛ چیزی شبیه به یک جعبه قدیمی فلزی.

نیکا آن را برداشت و به آرامی در آن را باز کرد. داخل جعبه، تعدادی عکس سوخته و چند نامه قدیمی به زبان دست‌خطی نامفهوم قرار داشت.

در حالی که نامه‌ها را نگاه می‌کرد، ناگهان صدای خش‌خش کاغذها قطع شد و نسیمی سرد در کلبه وزید.

او ترسید، اما مصمم بود.

در همین لحظه، صدای آرامی مثل صدای ناله یا زمزمه از اعماق کلبه به گوش رسید…

---

نیکا سریع چراغ قوه را به اطراف تاباند اما باز هم هیچ کس را ندید.

او نفس عمیقی کشید و گفت: «نورا، کجایی؟ من این‌جام… دارم میام سراغت.»

با این حرف، نیکا احساس کرد چیزی روی شانه‌اش نشست. برگشت، اما باز هم هیچ نبود.

نیکا تصمیم گرفت این بار عمیق‌تر و دقیق‌تر دنبال پاسخ‌ها برود، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

پایان پارت سوم

پارت چهارم: سایه‌های گذشته

باران هنوز آرام آرام می‌بارید، اما درون کلبه‌ی تاریک، هوا سنگین‌تر و سردتر شده بود. نیکا کنار پنجره ایستاده بود، نگاهش گم‌شده در مهِ بیرون، اما ذهنش پر بود از سوالات بی‌پاسخ.

نامه‌ها و عکس‌های سوخته، همچنان در کیف چرمی‌اش سنگینی می‌کردند. حس می‌کرد گذشته‌ای تاریک و پر از راز پشت این کلبه خوابیده است؛ گذشته‌ای که نه تنها نورا، بلکه شاید خود او هم ناخواسته به آن گره خورده بود.

نیکا چراغ قوه را خاموش کرد و تصمیم گرفت خانه را بیشتر بگردد.

گام‌هایش در کف چوبی صدای خش‌خش می‌داد. در راهروها قدم می‌زد و هر گوشه را با دقت نگاه می‌کرد. در یکی از اتاق‌ها، روی زمین، تکه پارچه‌ای پاره و قدیمی پیدا کرد. پارچه، تکه‌ای از لباس زنانه‌ای بود که خون‌آلود بود.

نفسی عمیق کشید و به اطراف نگاه کرد. نمی‌دانست این اثر مال کیست، اما به وضوح حس می‌کرد ارتباطی با گذشته‌ی نورا دارد.

با دقت به اتاق کوچک کلبه برگشت و نامه‌ها را روی میز گذاشت. شروع به خواندن کرد. نامه‌ها به خطی عجیب و رمزآلود نوشته شده بودند و از وقایع سال‌ها پیش حکایت داشتند؛ از خیانت، رازهای پنهان، و پیمان‌های شکسته شده.

یکی از نامه‌ها خطاب به کسی بود که گویا خود نیکا یا نورا باید آن را می‌دیدند:

«تو را دعوت کردند اما نمی‌دانستی بازیگر صحنه‌ای. راه برگشتی نیست…»

نیکا ناگهان صدای قدم‌هایی را شنید. سریع چراغ قوه را برداشت و به سمت صدا رفت. در راهرو تاریک، سایه‌ای تار و مبهم از کنارش گذشت.

نیکا به شدت ترسید، اما فریاد نزد. او قدم‌های سایه را دنبال کرد اما به ته راهرو که رسید، هیچ‌کس نبود.

در همان لحظه، گوشی‌اش زنگ خورد. شماره ناشناس بود.

او با لرز تماس را گرفت. صدایی عجیب و گرفته از طرف مقابل شنید:

«به کلبه خوش آمدی، نیکا. حالا بازی آغاز شده…»

قلبش از تپش ایستاد.

گوشی را قطع کرد و به اطراف نگاه کرد. ناگهان حس کرد کسی در آنجا ایستاده، اما وقتی برگشت، باز هم کسی نبود.

نیکا فهمید که در این کلبه، گذشته و حال به هم گره خورده‌اند، و رازهایی نهفته است که برای برملا شدن، باید پرده‌ها کنار بروند؛ پرده‌هایی که شاید خیلی دیر باشد.

پایان پارت چهارم

پارت پنجم: نفس‌های یخ‌زده

باران همچنان بی‌امان می‌بارید و صدای قطراتش روی سقف کلبه، سکوت سنگین و وهم‌آلود شب را می‌شکست. نیکا در تنهایی کلبه، میان سایه‌های تاریک دیوارها، حس می‌کرد چیزی بی‌وقفه به او خیره شده است.

قلبش به شدت می‌تپید و هر صدایی، حتی کوچک‌ترین حرکت، او را به لرزه می‌انداخت.

گوشی را کنار گذاشت و دوباره دفترچه را باز کرد. نوشته‌های پراکنده و رمزآلود، حالا انگار زبان تهدید به خود گرفته بودند. جمله‌ای که با خون نوشته شده بود، در صفحه آخر همچنان تازه و مرموز بود:

«نفس‌های یخ‌زده تو را دنبال می‌کند…»

نیکا به سمت پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد. مه غلیظ حالا همه چیز را پوشانده بود و حتی درختان بلند هم مثل ارواحی سیاه و سنگین جلوه می‌کردند.

یک لحظه، چیزی شبیه سایه‌ای سریع از کنار درختی گذشت. نیکا پلک زد، اما دیگر اثری نبود. فقط صدای باد و باران باقی مانده بود.

ناگهان صدای نفس‌های آهسته و سردی از پشت سرش آمد. برگشت؛ هیچ‌کس نبود. اما سردی هوا در کلبه بیشتر شده بود، نفس‌هایش به بخار تبدیل می‌شد.

قدم زد و ضبط‌صوتش را روشن کرد. شروع به ضبط صدای محیط کرد. سکوتی سنگین و گاه‌گاه صدای ضربه‌ای نرم روی دیوار.

ناگهان صدای زمزمه‌ای خفیف شنیده شد که انگار در گوشش نجوا می‌کرد:

«نیکا… تو را می‌بینم…»

نیکا وحشت‌زده چراغ‌قوه را روشن کرد و به اطراف نگاه کرد، اما چیزی جز دیوارهای ترک‌خورده و سایه‌های متحرک نبود.

ضبط‌صوت را متوقف کرد و گوش داد. اما چیزی نشنید جز نفس‌های خودش که به سختی به گوش می‌رسید.

با وجود ترس، تصمیم گرفت به اتاقک مخفی بازگردد و آن مجسمه بی‌چهره را دوباره بررسی کند.

شاید آن‌جا کلید گمشده‌ای باشد.

در راهرو قدم برمی‌داشت که ناگهان نوری سرد و سیاه اطرافش را فرا گرفت.

حس کرد بدنش سنگین شده و توان حرکت ندارد.

صدای خنده‌ای کودکانه و ترسناک از گوشه‌ای تاریک شنیده شد. نیکا یخ زد.

وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد، خود را روی زمین سرد کلبه یافت، و مجسمه بی‌چهره روبرویش ایستاده بود، انگار که زنده شده باشد.

نیکا با تمام قدرت ایستاد و فریاد زد: «چی می‌خوای از من؟!»

اما سکوت تنها پاسخ بود.

نفس‌های یخ‌زده به سمتش می‌آمد، و نیکا فهمید که کلبه هیچ وقت قصد نداشت او را آزاد کند...

پایان پارت پنجم

(ادامه دارد...)

پارت ششم: آمدنِ سایه‌ی تازه

نیکا هنوز روی زمین سرد کلبه نشسته بود، نفس‌هایش بریده بریده و دست‌هایش لرزان. قلبش تند می‌زد و حس می‌کرد که هر لحظه ممکن است چیزی وحشتناک‌تر از قبل رخ دهد. همان‌جا در تاریکی، صدای در چوبی کلبه به طرز عجیبی باز شد؛ در با صدای قژقژکنان باز می‌شد، بی‌آنکه کسی به آن نزدیک شده باشد.

نیکا با وحشت ایستاد و به سمت در رفت. باد سردی وارد خانه شد، همراه با بویی نامطبوع، بویی شبیه خاکستر و گندیدگی. اما کسی آن بیرون نبود، فقط مه و تاریکی که انگار زنده بودند و به خانه چشم دوخته بودند.

ناگهان صدای پای نرم و آهسته‌ای در حیاط شنیده شد؛ گام‌هایی که به سمت کلبه نزدیک می‌شدند. نیکا بی‌اختیار عقب رفت و به دیوار تکیه داد. دستش روی ضبط‌صوت بود اما آن را روشن نکرد. ترس چنان در رگ‌هایش جریان داشت که توان حرکت نداشت.

درباره‌ی در، سایه‌ای بلند و باریک ظاهر شد. شکل دختری جوان با موهای بلند و چشمانی خسته و سرد که نگاهش یخ می‌زد. لباسش خیس بود و لکه‌هایی از خاک و خون روی آن دیده می‌شد. هیچ کلامی نشنیده شد، فقط نگاه سردش مثل تیغی روی پوست نیکا نشست.

دختر آرام وارد شد، قدم‌هایی بی‌صدا، بی‌روح. نیکا توان حرف زدن نداشت، فقط توانست بگوید: «تو کی هستی؟»

دختر تنها به آرامی لبخندی غمناک زد و گفت: «منم… همون‌جا که تو فکر می‌کنی نیستم… ولی اینجا، همیشه بودم.»

نیکا خواست بپرسد «کی؟» اما صدای خش خش کاغذها توجه‌اش را جلب کرد. دختر به سمت کیف نیکا رفت و دفترچه را برداشت. چشم‌هایش تیره‌تر شد و گفت: «این‌ها رازها رو زنده می‌کنن… اما تو هنوز نمی‌دونی کجا قدم گذاشتی.»

هوای کلبه سنگین‌تر شد، سایه‌ها دور آن‌ها پیچیدند و صدای زمزمه‌هایی در گوش نیکا پیچید: «تو رو داریم… هیچ فراری نیست.»

دختر نگاهش را از دفترچه برداشت و دستش را به سمت نیکا دراز کرد: «باید همراه من بیای، اگر می‌خوای زنده بمونی.»

نیکا می‌دانست که انتخابی ندارد.

کلبه تاریک و بی‌رحم، بازی وحشتناک خود را آغاز کرده بود، و حالا یک بازیکن تازه‌وارد، وارد میدان شده بود...

پایان پارت ششم

پارت هفتم: مه و ناپدید شدن

دختر مرموز با لبخندی غمناک دستش را به سمت نیکا دراز کرد. نیکا، با قلبی پر از ترس و دودلی، آهسته دستش را گرفت.

هوا سنگین‌تر شده بود و مه غلیظ به آرامی وارد کلبه می‌شد، انگار جهان اطراف در حال محو شدن بود.

دختر گفت: «باید این‌جا رو ترک کنیم، قبل از اینکه دیر بشه.»

نیکا با وجود وحشت، سرش را تکان داد و از کلبه بیرون قدم گذاشت. هوای سرد و نمناک جنگل را در تنفسش حس کرد. مه اطراف آن‌ها را در برگرفته بود، هر صدایی مبهم و تار به نظر می‌رسید.

قدم‌هایشان در برگ‌ها و شاخه‌های خشک صدای خش‌خش می‌داد. نیکا به عقب نگاه کرد اما دختر دیگر پشت سرش نبود. سایه‌ای محو شده در میان مه بود که به آرامی از دید ناپدید می‌شد.

نیکا با ترس به اطراف نگاه کرد، صداهای جنگل که حالا به نظر وحشتناک‌تر می‌رسیدند، ضربان قلبش را تندتر می‌کردند.

«کجایی؟!» فریاد زد، اما تنها سکوت جوابش بود.

مه غلیظ‌تر شد و سایه‌ی دختر به طور کامل محو شد. انگار او هیچ وقت وجود نداشته است. تنها چیزی که باقی ماند، سردی عجیب و حس سنگینی بود که روی شانه‌های نیکا افتاده بود.

نیکا فهمید که کلبه و جنگل، بازی خودشان را دارند و او هنوز در میانه‌ی معمایی است که هیچ راه گریزی ندارد.

پایان پارت هفتم

پارت هشتم: رازهای تاریک و زمزمه‌های مرگبار

نیکا میان مه غلیظ و سرد جنگل ایستاده بود، قلبش مثل طبل‌های طوفان می‌کوبید و نفس‌هایش به بخار تبدیل می‌شد. هر طرف را نگاه می‌کرد، تنها سایه‌های متحرک و درختانی می‌دید که به شکلی غیرطبیعی خمیده و کج شده بودند، انگار دست‌های سیاهی آن‌ها را در آغوش گرفته باشد.

هوای اطراف کلبه پر بود از بوی نم و پوسیدگی، اما چیزی فراتر از آن، بویی تند و ناملموس به مشام می‌رسید، بویی که با هر نفسی به عمق وجودش نفوذ می‌کرد. صدای خش‌خش شاخه‌ها همراه با زمزمه‌هایی که گویی از دل زمین بیرون می‌آمد، فضای سرد و ترسناکی ساخته بود.

نیکا به سمت کلبه برگشت، اما چیزی در کلبه تغییر کرده بود. درها خودبه‌خود باز و بسته می‌شدند، سایه‌ها به شکل‌های عجیبی در دیوارها می‌رقصیدند، و صداهایی شبیه گریه‌های دوردست و فریادهای خفه از گوشه‌های تاریک به گوش می‌رسید.

در اتاق اصلی، دفترچه‌ای که همیشه همراهش بود روی میز باز شده بود. صفحه‌ای تازه و مرموز که هیچ‌وقت ندیده بود: «هر کس وارد کلبه شود، بخشی از خودش را جا می‌گذارد، و کلبه انتقام می‌گیرد.»

ناگهان صدای زمزمه‌ها بلندتر شد، این بار واضح‌تر و تهدیدآمیزتر: «باید بمانی…»

نیکا با ترس به اطراف نگاه کرد و احساس کرد چشم‌هایی از درون دیوارها به او خیره شده‌اند. ناگهان در پشت سرش با صدای مهیبی بسته شد و هوا به طرز عجیبی سرد شد.

سایه‌ها به سمتش هجوم آوردند و نیکا فهمید که دیگر راه فراری نیست. کلبه، با همه رازهای تاریکش، او را برای همیشه به دام انداخته بود.

پایان پارت هشتم

پارت نهم: بازگشت از دل تاریکی

نیکا هنوز در تاریکی کلبه گرفتار بود، نفس‌هایش به شماره افتاده و ترس تمام وجودش را پر کرده بود. مه غلیظ و سایه‌های متحرک مثل مارهایی دورش می‌پیچیدند و هر صدایی، هر جنبشی، کابوسی تازه را در ذهنش زنده می‌کرد.

با هر قدمی که برمی‌داشت، صدای زمزمه‌ها بلندتر می‌شد؛ صدایی که می‌گفت: «تو نمی‌تونی فرار کنی…» اما نیکا به خود جرأت داد، دستانش را مشت کرد و فریاد زد: «نه! من تسلیم نمی‌شوم!»

ناگهان درهای کلبه با صدای مهیبی باز شدند. نیکا با تمام نیرویی که داشت از کلبه بیرون دوید. باران سرد روی صورتش می‌خورد و مه مثل پرده‌ای ضخیم همه چیز را می‌پوشاند. سایه‌ها پشت سرش در تعقیب بودند، اما او فقط به جلو می‌دوید.

جاده‌های پیچ در پیچ جنگل را رد کرد، ترس و خستگی در هر نفسش موج می‌زد، اما دیگر به عقب نگاه نکرد.

سرانجام، با طلوع خورشید، نیکا خودش را در کنار جاده‌ای آسفالت شده یافت. لبخندی خسته ولی آرام روی لبانش نشست. چند دقیقه بعد، اتوبوسی از راه رسید و او سوار شد.

ماه‌ها گذشت، و حالا نیکا در خانه‌اش، کنار پنجره، نشسته است. هنوز کابوس‌ها و سایه‌های کلبه گاهی به سراغش می‌آیند، اما او آزاد است.

دفترچه را باز می‌کند، نفس عمیقی می‌کشد و می‌داند که کلبه‌ی خاموش هنوز آنجا، میان جنگل، منتظر است. منتظر کسی که بازی را ادامه دهد.

اما این‌بار، او قوی‌تر از قبل است و دیگر ترسی ندارد

پایان داستان...

مرد زننیکا
۲
۱
Amsin
Amsin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید