
تو یکی از جهانای موازی یه زن خانه دار ۶۲ ساله ام که شوهرش بازنشسته ی ارتشه و دوتا پسرام سالهاست آمریکان و دیگه خیلی بخوان هوامو داشته باشن ،دو سه هفته یه بار یه زنگ کوتاه میزنن که مطمئن باشن نمُردیم .
امروزم تو دورهمی دوستام تو پارک ۲۰ ۳۰ رج از شالگردنی که واسه شوهرم دارم میبافم رو پیش بُردم و واسه گربه های پارک یه کم کوفته قلقلی نیم پز بردم و تو راه برگشت از دکّه ی روزنامه فروشی، شماره ۶۲۷ مجله ی «روزهای زندگی» رو خریدم و قربون عکس رو جلدش که یه دختر بچه ی ۲،۳ ساله چشم سبزه رفتم و تو دلم گفتم کاش میتونستم نوه های دورم رو یه بار بغل کنم قبل مرگ.