بعد از عاشورای ۹۷ که برای دیدن اون نخل بزرگ با قطار رفتیم یزد برای ۱۲ ساعت و حتی هنوز از نگاه کردن به هم خجالت میکشیدیم، این دومین عاشورایی بود که بالاخره کنار هم بودیم. تو این سالا از خیلی طوفانا رد شدیم اما بالاخره بازم عاشورا شد و ما پیش همیم. این دفعه تو یه شهر ساحلی دقیقا طرف مقابل کُره ی زمین.🌎
یه کم حلوا پختیم و با قطار رفتیم دم خونه ی دوتا دوست ایرانی که میشناختیم بهشون یه بشقاب نذری دادیم.
زندگی ما فیلم لطیفیه
دوسش دارم.
🕯️🎬
