من یک مرَد هستم.
یه مرد معمولی.
نه ترنس، نه همجنسگرا، نه دگرپوش، نه فمبوی، نه LGBT.
یه مرد کاملاً معمولی و شاید خستهکننده. از همونایی که هر روز میبینید.
موهای معمولی، ریشهای معمولی، لباسهای معمولی، به طرز خستهکنندهای معمولی.
ولی...
گاهی احساس میکنم که از مرد بودنم خسته شدم.
گاهی آرزو میکنم که کاش زن بودم.
نه این که از جنسیتم متنفر باشم.
از اون نقش اجتماعی که بخاطر جنسیتم داخلش قرار داده شدم متنفرم.
و این رازی هست که هرگز که هیچکس نگفتم. چون بعید میدونم کسی بخواد حالم رو درک کنه. بقیهی مردها احتمالاً مسخره میکنند که لابد من مردِ واقعی نیستم. زنها هم احتمالاً میخوان احساس من رو بیارزش جلوه بدن و بجاش ثابت کنن که خودشون مظلومترن و مشکلات بیشتری دارن.
در هر صورت هیچکس برای احساسات یک مرد ارزشی قائل نیست. انگار اصلاً مرد نباید احساسات داشته باشه. پس منم همیشه سکوت کردم و هرگز راجع به این احساسم حرف نزدم. و این خودش یکی از دلیلهاییه که چرا گاهی احساس میکنم از مرد بودن متنفرم!
زنان فکر میکنند من خیلی آزادم.
بله، شاید از نظر فیزیکی کمی بیشتر آزاد باشم. ولی همیشه توی ذهنم زندانیام.
من واقعاً گاهی دلم میخواد با دیدن یک بچهگربه ذوق کنم و پاهام رو به زمین بکوبم. گاهی دلم میخواد بیدلیل اشک بریزم و گریه کنم. گاهی دلم میخواد وقتی که از چیزی میترسم، جیغ بکشم و کمک بخوام. گاهی دلم میخواد همهی حرفهای دلم رو بزنم. گاهی دلم میخواد به همه سلام کنم و جواب سلام بشنوم. گاهی هم دلم میخواد با همه قهر کنم ولی باز هم نازم رو بِکِشن تا بدونم که براشون عزیزم. ولی توی تمام این مواقع باید سکوت کنم. باید وانمود کنم که هیچ چیز نشده، دلم هیچ چیز نمیخواد، و هیچ احساسی ندارم. باید همیشه قوی باشم.
باید همیشه قوی باشم و سخت کار کنم. باید همیشه بجنگم.
کار کردن برای زنان یک انتخابه. اگر دوست داشتن کار میکنن و میشن زن قوی و مستقل. اگر دوست نداشتن هم کار نمیکنن و میشن زن خونه.
ولی من بدون کار یه موجود بیخاصیتم. یک سربار که هیچکس دوستش نداره. باید اونقدر کار کنم تا بمیرم.
البته خیال ندارم شغلم رو رها کنم. حتی اگر زن بودم احتمالاً بازم کار میکردم. کارم خوبه.
ولی فقط یه تشکر میتونست خیلی حالم رو بهتر کنه.
تشکری که هیچکس نمیکنه.
به هر حال من یک مرد هستم و مرد وظیفشه کار کنه. انجام وظیفه که تشکر نداره! داره؟
خستهام از این که همیشه کار میکنم ولی هیچوقت کافی نیست. و هیچوقت کافی نیستم. هیچوقت کسی نمیگه دستت درد نکنه، دیگه کافیه و بیشتر از این به خودت فشار نیار.
هیچکس من رو بخاطر خودم نمیخواد. مثل یک رباتم. تا زمانی که کار میکنم به درد میخورم، ولی اگر سرویسم قطع بشه دیگه بود و نبودم فرقی نمیکنه.
نه تنها رباتی هستم که بدون کار به درد نمیخوره، بلکه رباتی هستم که ازش میترسن.
خستهام از این که همیشه بهم شبیه یک خطر بالقوه نگاه میشه. یک جانور وحشی. یک متجاوز. یک آزارگر.
تا به حال حتی دستم به هیچ خانمی نخورده. آزارم به هیچکس نرسیده.
ولی متنفرم از این که همیشه خانمها از من میترسن و به من بیاعتمادن.
متنفرم از وقتی که توی پیادهرو یا فروشگاه از من فاصله میگیرن یا زیر چشمی با نگرانی بهم نگاه میکنند.
خستهام از این که توی کوچههای خلوت همیشه باید بخاطر یک خانم تنها راهم رو کج کنم یک طرف دیگه برم، وگرنه صدای نفسهاش و تند شدن قدمهاش رو میشنوم و میفهمم که از من ترسیده.
خستهام از این که هروقت توی فروشگاه میبینم خانمی جلوی قفسهی مد نظر من ایستاده، نباید بهش نزدیک بشم. باید صبر میکنم تا بِره و بعد برم سراغ اون قفسه. وگرنه به محض این که سایهی من روش بیفته، میبینم که شونههاش جمع شده و از حضور من معذبه. حتی سایهی من براش ترسناکه!
میدونم تقصیر من نیست. میدونم ترس و بدبینیشون از جای دیگهای میاد.
ولی خسته و متنفرم از این که همیشه قضاوت بدی در مورد من دارن. منی که هیچ کاری باهاشون نکردم.
و خسته و متنفرم از تکتک فمینیستهایی که فقط بخاطر مرد بودنم نهایتاً میگن همهچیز تقصیر منه و من آدم بدیام. یا توی بهترین حالت منو استثنا میکنن و میگن آدم خوبیام، ولی یک استثناء ۰/۰۱٪ـی که لابهلای بقیه اون ۹۹/۹۹٪ گُم شدم. یک سوزن توی انبار کاهم اصلاً ارزش پیدا کردن و پرداختن ندارم، و بهتره منم پیشفرض مثل بقیه در نظر گرفته بشم: موجودی که احتمالاً بَده و باید ازش بترسن.
گاهی دوست داشتم یک زن بودم که میتونست آزادانه همهجا بره و همه دوستش داشته باشند. همه بهش توجه کنند و همه بهش اعتماد کنند. همه بهش اهمیت بدن و همه براش ارزش قائل بشن.
اگه شکست بخورم بیارزشم.
اگه احساسات نشون بدم منزجرکنندهام.
اگر گریهام بگیره بچهننهام.
اگر بخندم لودهام.
اگر نیاز داشته باشم سربارم.
باید همیشه قوی باشم. شجاع. دلیر. کاربلد. کارجمعکن. باعرضه.
باید همیشه نقش بازی کنم.
باید همیشه انتظارات رو برآورده کنم. انتظاراتی که هیچوقت تموم نمیشه.
ولی هرگز نباید انتظار یک تشکر داشته باشم. یا یک خستهنباشید.
دوست داشتم درک میشدم.
دوست داشتم کسی اهمیت میداد که چه احساسی دارم.
دوست داشتم کسی نگران بود که دلم رو نشکنه.
دوست داشتم یه نفر حتی سر مسائلی که از نظر بقیه کوچیک و بیاهمیته ولی من رو ناراحت کرده، باهام همدلی میکرد.
دوست داشتم گاهی آسیبپذیر باشم.
دوست داشتم کسی عاشقم میشد.
نه عاشق کاری که میکنم، چیزی که ارائه میدم، و نقشی که بازی میکنم.
عاشق خودم. عاشق چیزی که هستم.
و دوست داشتم وقتی عاشق کسی میشدم، این عشق یکطرفه نبود.
دنیای زنان خیلی جذاب و هیجانانگیز به نظر میرسه. کلی لباسهای رنگی قشنگ دارند. کلی کیف و کفش جالب. یک عالمه لوازم آرایشی بامزه. میرن آرایشگاه و موهاشون رو قشنگ میکنند. میرن طرحهای خیلی قشنگی روی ناخنشون میزنن.
همهشون به طرز حیرتانگیزی زیبا هستن. بعضیاشون فکر میکنن زشتن. ولی اشتباه میکنن. تا به حال هیچ زنی ندیدم که بتونم بگم واقعاً زشت بوده. همهشون در نوع خودشون زیبان. شاید کمتر یا بیشتر. ولی همهشون زیبا و دوستداشتنیان.
دلم میخواست منم دوستداشتنی بودم.
گاهی دلم میخواست منم گُل میگرفتم. به مناسبت روز زن. نمیدونم کدومش. روز زن، روز دختر، روز جهانی زن، روز جهانی دختر، روز پارسی زن، روز پارسی دختر، روز ولنتاین، روز سپندارمذگان، تقریباً هر ماه یه روز زن داریم. ولی فرقی نمیکرد. یکیش کافی بود. اما تنها گُلی شاید بگیرم گُلیه که خودم نیستم تا هرگز ببینمش.
بمبی منفجر میشه و اخبار اعلام میکنه: «۱۲ کُشته، شامل ۳ زن و ۲ کودک».
اگر من اونجا بودم حتی توی آمار تفکیکشده هم حساب نمیشدم.
احساس میکنم مثل یک شبح میمونم.
شبحی که میاد، چیزهایی رو تغییر میده و میره.
کسی نمیبینتش. کسی نمیفهمه کجا بود و کجا رفت.
اگر هم خودش رو نشون بده ازش میترسن و فاصله میگیرن.
حرف زیاد دارم ولی بیشتر این نمیتونم ادامه بدم.
گریه امانم رو بریده و نفسم سخت بالا میاد.
صفحه رو تار میبینم و چشمام میسوزه.
سرم خیلی درد میکنه.
بدنم سرد شده و انگشتام سخت حرکت میکنند.
ولی باید خودم رو جمع کنم.
باید صورتم رو بشورم.
باید فردا برم سر کار.
باید وانمود کنم چیزی نشده.
گاهی آرزو میکنم که کاش زن بودم.
ولی من یک مرَد هستم.
