قبلی که دیر شکست
امیر و سنا مثل دو تکه از یک خاطرهی قدیمی بودند. از بچگی تا جوانی، هر لحظهشان باهم گذشته بود. از بازیهای کودکانه تا درد و دلهای شبانه، امیر همیشه کنار سنا بود؛ با نگاهی آرام، نگاهی که پر از عشق پنهان بود، اما هیچوقت آن را به زبان نیاورد.
نه از ترس رد شدن، بلکه چون فکر میکرد همین نزدیکی، همین خندیدنهای دو نفره، خودش شکل خالصی از عشق است.
اما یک روز، اتفاقی افتاد که دل امیر را خاموش کرد. او مکالمهای را از دور شنید، بیآنکه سنا بداند. سنا با یکی از دوستانش دربارهی امیر گفت:
«امیر؟ اون خیلی خوبه، ولی نه اونجوری... هیچوقت به چشم یه عشق بهش نگاه نکردم. فقط یه پسرخالهست برام، یه دوست.»
قلب امیر، بیصدا شکست. لبخندش خاموش شد، نگاهش سردتر. از آن روز، دیگر مثل قبل نبود. مهربانیاش هنوز بود، اما دیگر از آن نور همیشگی در چشمانش خبری نبود.
او دیگر باور نداشت که عشق چیزی جز درد خاموش باشد.
چند ماه بعد، اتفاقی افتاد که همهچیز را تغییر داد. شبی تاریک، سنا در کوچهای خلوت گیر چند دزد افتاد. فریاد زد، ترسید، دوید — و درست همان لحظه، امیر از راه رسید. مثل سایهای از خشم و عشق، با دستانی لرزان اما پر از غیرت، سنا را نجات داد. دزدها فرار کردند، اما دل امیر همچنان سنگین بود.
سنا با چشمهایی پر اشک گفت:
«امیر... نمیدونم چرا هیچوقت نفهمیدم... ولی حالا فهمیدم... اگه هنوز دلت با منه، اجازه بده باهم شروع کنیم.»
اما امیر فقط سکوت کرد.
به چشمان سنا نگاه کرد، به زخمهایی که نه از دزدها، بلکه از حرفهای ناگفتهاش بر جانش مانده بود.
لبخند زد — اما لبخندی تلخ، شکسته، و آرام گفت:
«ببخش، ولی اون دلی که میتونست با تو شروع بشه... همون شب مُرد.»
و رفت.
نه با نفرت، نه با خشم — بلکه با قلبی سیاهشده از حقیقتی که دیر آشکار شده بود.