عنوان: نوری در دلِ تاریکی
بعد از آن شب، که امیر سنا را از چنگ دزدها نجات داد و قلب سیاهش را پشت لبخندی تلخ پنهان کرد، فاصلهای عجیب بینشان افتاد. سنا هر روز به امیر فکر میکرد. به آن لحظهای که چشمانش را دید؛ چشمانی که دیگر برق نداشتند. برای اولینبار فهمیده بود که پشت سکوت امیر، سالها عشق مانده بوده.
امیر اما دیگر خودش را نمیشناخت. دلش را در آن شب سرد، کنار خیابان جا گذاشته بود. با خودش میگفت: «وقتی کسی تو رو نخواد، حتی نجات دادنش هم چیزی رو عوض نمیکنه.»۰
اما سنا تسلیم نشد. چند روز بعد، دفترچهای را برای امیر فرستاد. با دستخط خودش، بیهیچ واسطهای. توی آن نوشته بود:
«امیر... شاید دیر فهمیدم، شاید نابجا حرف زدم. ولی من آدم دیروز نیستم. چیزی که از تو دیدم، از توی اون شب، از سکوتت... منو تغییر داد. نمیخوام بگم از همون لحظه عاشقت شدم، ولی دلم میخواد حالا بشناسمت. واقعی. نه فقط بهعنوان پسرخالهم.
اگه حتی ذرهای از اون دل مونده... بیا بذار روش نور بیفته، شاید هنوز زنده باشه.»
امیر ساعتها به آن نوشته خیره ماند. بغضی در گلویش مانده بود. دلش میگفت "نه"، اما چیزی در وجودش آرام زمزمه میکرد:
"شاید هنوز دیر نشده..."
و اینطور شد که برای اولینبار، امیر خودش را در آینه دید — با همان چشمهای خسته، اما اینبار، با نوری کمسو، درست در انتهای تاریکی...