مدتهاست که چیزی برای نوشتن ندارم چون چیزی ندارم. زندگیم در یک ریتم ثابت، بیهیجان، بیاتفاق و بیآنکه اصلا بدانم چطور میگذرد و من مانده در این سیلاب روزمرگی غرقم. و تنها اتفاق ثابتم این است که بیشتر از هروقت دیگری در زندگی کاریم در حال پول درآوردنم. اما حتی همین هم خوشحالم نمیکند.
یک ماه میگذرد و من هنوز روی کاناپهی اتاق تراپی مینشینم و گریه میکنم. جلسه آخر از حجم گریههای این مدت حال خودم هم بد بود. شبیه به ناله شده بود. ناله از زمین و آسمان. ناله از پدر و مادر. ناله از اطرافیان. ناله از خودم. و درست همان موقع بود که شنیدم وقتش شده که از این قالب ناله و غر و اشک و آه و ناامیدی قدم به بیرون بگذاری و زندگی واقعی را شروع کنی. و فردای آن روز پاییز آمده بود و من احساس کردم وقتش رسیده این قبای بلند و سنگین اندوه را بگذارم و کنار و برگردم و به همان فاطمه خوشحال و باانرژی.
در حال کندن تارهای عاطفهام. از عزیزترین آدم زندگیم؛ پدرم. نه. بیعاطفه نشدهام. از هم جدا نشدیم. فقط در سکوتی سرد و سوزناک به هم مرزهایمان را نشان دادیم. او با سکوت و طرد نشان داد که یا در چارچوبهای او میمانم یا کنار گذاشته میشوم. من در سکوت نشان دادم که یا من جدید و متفاوت از خودت را بپذیر و یا از دستم بده. و هردو طرد شدن و از دست دادن را انتخاب کردیم. هردو. چون هیچکس نمیتوانست دیگری را جور دیگری بپذیرد. و این شاید درستترین اتفاقی بود که میشد برایمان بیفتد.
سی سال تمام بابا همان کسی بود که بند بند وجودم به او متصل بود. هرچه بود و نبود را در او جستجو میکردم. از عشق گرفته تا قدرت. بابا حتی در نگاهم به دین و مذهب هم نقش پررنگی داشت. یک بار در اوایل جوانی یکجا نوشته بودم بابا خدای دوم من بود. و رابطهم با خدا همان بود که با بابا بود. وقتی از او چیزی میخواستم و نمیداد تصویر بابا جلوی صورتم نقش میبست که گریههایم را نادیده میگرفت و به خاطر صلاح خودم از چیزی که میخواستم محرومم میکرد. آن روزهایی که پای سجاده گریه میکردم خدا اخمهایش را در هم کشیده بود و با سکوتی مرگبار طردم میکرد و جوابی نمیداد. بابا افتاده بود روی صورت الهیاتم. و درست لحظهای که توانستم با این طرد شدن کنار بیایم؛ هم بابا را از دست دادم هم خدای ساختگیم را.
زندگی برای من نوشیدن جام زهر بود. چرا؟ چون یک روز سرد پاییزی تصمیم گرفتم بپذیرم که در چارچوب اطرافیانم قرار نمیگیرم. هربار که ظاهرم چیزی متفاوت از درونم بود از این سانسور شدن و خودم نبودم رنج میبردم. هربار در انتخاب آدمهای زندگیم یک چیز خوشحالم نمیکرد و آن این بود که مجبور بودم به عنوان دختر ِ خانواده فلانی پیش بروم و حرف بزنم. در حالیکه من بیشتر از دختر فلان خانواده بودم. آن اتفاق آخر با تمام تلخ بودن و سخت بودنش باعث شد تهمانده وابستگی و اتصالم به خودم بودن بریزد و یکباره خودم را ببینم. همانطور که خودم میخواستم و تمایل داشتم.
و اضطراب. اضطراب وحشتناک برای شروع این راهی که حالا در ابتدای مسیرش بودم. همان روزها بود که خواب دیدم کودکی زاییدهم؛ بسیار شبیه به بچگیم. با چشمهای درشت و ابروهای پیوندخورده مشکی. بعد از بیداری تمام شریانهای قلبم به آن کودک متصل بود و از دلتنگی درحال جان دادن بودم. طول کشید تا فهمیدم این کودک ِ شبیه به خودم، درواقع هم خودم بودم. بالاخره خود تازه و جدیدی را به دنیا آوردم و حالا باید برای خودم مادری کنم. به خاطر همان چشمهای درشت و صورت معصوم. فکر به همان بچه بود که باعث شد این اضطراب را تاب بیاورم و پیش بروم. چون دیگر چارهای نداشتم. نمیشد خودت را دید و به عقب برگشت. نمیشد واقعیت را فهمید و بعد انکارش کرد. پیش رفتم و پیش رفتم و پیش رفتم. چیزهایی را تجربه کردم که هیچوقت برایم مجاز نبود و حتی ترسناک بود. تجربه باعث شد ترسهام کم شود و دنیای جدید را راحتتر بپذیرم.
اما همیشه همه چیز به همان خوبی نمیماند. این را درست وقتی که توی تراپی از این گفتم که من شبیه به هیچیک از اطرافیانم نیستم و بعد زار زار از احساس طردشدگیم حرف زدم فهمیدم. زن درمانگر معتقد بود باید هزینههای این مسیری که انتخاب کردم را بپذیرم نه اینکه به فکر تغییر اطرافیان باشم. خودم اما خشمگین بودم که میشد من هم شبیه دیگران باشم و پذیرفته شوم. که نمیشد. انتخاب من با انتخاب تمام اطرافیان فرق داشت. شاید چون من فرق داشتم. و شرایط هم البته به این تصمیم دامن زد.
علیایحال برای آنچه هستم بسیار رنجیدم و اذیت شدم. اما هنوز هم بیشتر از هرچیزی دوستش دارم. زندگی در میان آدمهایی که تو را گناهکار و اشتباه و خطا رفته میبینند سخت است. اما کسی چه میداند چند نفر دیگر در این سختی یا سختیهای دیگر مشغول زندگیاند و اعتراضی هم ندارند؟ این است که سعی میکنم لابه و زاری و نق و غر را کنار بگذارم و پیش بروم.
پیش رفتن را با کار ادامه دادم. کار خیلی زیاد.