Fatemeh- Gh·۸ روز پیشگذرگاهخیلی چیزها رو تجربه کردم. متوجه شدم مرکز توجه مداوم بودن چطوریه. قوی دیده شدن مدام، «این دختره اونقد قاطع و جدیه و قطعا می زنه دهن مهنمونو…
Fatemeh- Gh·۱۰ روز پیشوصل میخواستم و آینه دستم دادنددردهای کوچک پرحرفیهای بزرگ دارند. کلمههای ردیف به ردیف چیده شده و قشنگ. دردهای بزرگ اما بیحرفند و فقیر. برای پیدا کردن یک کلمه تلذی میک…
Fatemeh- Gh·۱ ماه پیشاز اردیبهشتدارم سعی میکنم دوباره به زندگی برگردم. مثل هشت ماه پیش. مثل همان اتفاقی که بارها و بارها در زندگیم افتاده و هی بلند شدم و دستم را به زانو…
Fatemeh- Gh·۶ ماه پیشخسته شدم انقد دنبال عنوان گشتم و ندونستم چی باید بنویسم.آدم فکر میکنه هرچی بیشتر بذاره و بره و رها کنه و دل بکنه و فاصله بگیره بیشتر خودش میشه. بعد میذاره و میره و رها میکنه و دل میکنه و فاصل…
Fatemeh- Gh·۶ ماه پیشخدای کوچک زمینی منشادی این روزهای من هم کارمه. دیدن اثربخشی و قدرت و توانمندیم در شغلی که همیشه فکر میکردم برای من نیست و مناسبم نیست. اما باز تنها چیزی بو…
Fatemeh- Gh·۷ ماه پیشمرا دوباره به آن روزهای خوب ببرعشق ۱۷ سالگیم، بعد از ۱۳ سال از تخم سربرآورده و شروع کرده به جوریدن زندگی من. از لینکدینم شروع کرد و هفتهای یک بار چکم کرد. تاب نیاورد و…
Fatemeh- Gh·۷ ماه پیشاین کمی بیشتر از شکل خودم بودن بودمامان هرچه که بود، من از آنطور بودنش فرار میکردم.مامان از تنهایی بیزار بود و من مدام میچسبیدم به تنهایی. حتی اگر دوستش نداشتم. مامان فقط…
Fatemeh- Gh·۸ ماه پیش«داشتم خودم رو پیدا میکردم، حواسم نبود دوستت ندارم.همهچی خوب بود؛ تا اینکه یهو گریهم گرفت از اینکه: «شش ماه پیش بهش گفتم دوستت ندارم». اینو کسی میگفت که اون موقعا ابدا براش مهم نبود آدم م…
Fatemeh- Gh·۸ ماه پیشدر ستایش پایینرفتن از پلههابا غروب آفتاب میخوابم و با طلوع بیدار میشوم. صبح، سکوت پررنگی دارد که در اینجای زندگی به آن بسیار محتاجم. به خودم. بودنم. زندگی کردنم. وج…
Fatemeh- Gh·۸ ماه پیشنشستهام در انتظار این غبار ِ بیسوار...آخرین بار همان حوالی ۱۴۰۱ بود. یک گوشه خیابان گریه میکردم و میگفتم «اگه ایندفعه نشه چی؟». در آغوشم گرفت و گفت: «تا حالا چیزی بوده که واقع…