سالها پیش از این؛ قبل از آنکه بزنم زیر همه چیز، طرفدار پر و پاقرص دعای عرفه بودم. روزش روزه میگرفتم و عصرش به گوشهی مسجدی؛ حرمی جایی پناه میبردم و سعی میکردم با هر فراز و خطی از این دعا خوب گریه کنم و توبهنامهم را بگذارم روی سرم و به خدا ارزانیش کنم. توبهنامه از چه؟ از چند نماز صبح قضا شده و بدخلقیهای گاه بیگاه با پدر و مادر و دو سه تا دروغی که از شر کنترلگریها بهشان گفته بودم. دختر ۲۲-۲۳ ساله چه گناهی میتوانست داشته باشد؟
کل عمرش را نماز خوانده بود و روزه گرفته بود و ته تهش عاشق شده بود و یک بار دست پسری که دوستش داشت را گرفته بود. آن هم بعدش فکر کرده بود چه خبطی بود. کل گناهم همین بود و فکر میکنم آن حجم اشک هرساله که فقط مقدار اندکیش در عرفه ریخته میشد چندان عادلانه نبود.
مسلمانی و به طور مشخصی شیعه بودن با حجمی عظیم از شرمساری همیشگی و عذاب وجدان همراه است. همیشه بوده و همیشه تو در مقابل خالقی که خودش به اختیار خودش تو را خلق کرده، برای زندگیت برنامه چیده، دهنت را از هشت نه جهت همیشه سرویس کرده و تو عملا هیچ، هیچ اختیاری در هیچچیز نداشتی باید گریه میکردی که ببخشتت. و این درحالی بود که تو در همین دنیای رنگین دو سوم تجربیات معمولی را هم نمیتوانستی داشته باشی. چون یا حرام بود یا راه رسیدن به آن تجربه از بیراههای میگذشت که تو دوست نداشتی تجربهش کنی. یا اگر دوست داشتی هم به خواست همان خالق اتفاق نمیافتاد.
هربار روزهایی شبیه امروز تکرار میشود با خودم فکر میکنم این همه بار سرزنش را چطور روی شانهم تحمل میکردم؟ این حجم احساس طردشدگی همیشگی از خدایی که میگفتند از رگ گردن به من نزدیکتر است را چطور تاب میآوردم؟ این همه ذلیلبودگی را چطور میپذیرفتم و سعی میکردم همچنان به زندگی و حیات امیدوار بمانم؟ این چه ایدئولوژی عجیب و احمقانهای بود که این همه سال در چنگش گرفتار بودم و توانی برای رهایی ازش نداشتم؟
قصدم این نیست که حالا بگویم دنیای بعد از مسلمانی دنیای زیباتری است. یا آن حجم عذاب وجدان و سرزنش تمام شده و وجود ندارد. اما دستکم دیگر برای چیزهای طبیعی و تجربهشدهام اشک نمیریزم. فکر نمیکنم کسی در آن آسمان وجود دارد که نشسته و من هی باید در بزنم در خانهش و بابت چیزهای مضحکی التماس کنم مرا ببخشد. رابطهای اگر بینمان باشد بیشتر توی همان چند دقیقههایی است که گاه خلوت میکنم و میپرسم چرا؟ و جوابی نمیبینم و برمیگردم به سر زندگی ملموس و واقعیم. زندگیای که ردپای باوری متافیزیکی روی آن نیست و بعدی هم برایش نیست. یا اگر باشد مهم هم نیست. مرزهای اخلاقیم را میشناسم و لازم نیست فلان آخوند کلاه به سر مشق کند و بنویسد اینجا باید و آنجا نباید. این آرامترم میکند. اینکه بدانم انسانم و انسانیت و رفتارهای انسانی و به معنای مطلق کلمه نفسانی بخشی از همین انسان بودن است. و هرچند بار این زندگی ِ بدون باور هم چندان سبک نیست؛ اما دستکم پذیرفتهتر است. بسیار پذیرفتهتر.