از آخرین نوشتهم در ویرگول یازده روز میگذرد و از اتفاقات تلخ مرداد حدودا سه هفته و چند روز. توی این مدت آنقدر احوالات شدید و متغیری را تجربه کردم که گاهی با خودم فکر میکنم سه هفته برای این حجم از دگرگونی خیلی کم است. شاید مثلا این میان روزهاییش را کلا نخوابیدهم و سهم شبها را هم به روز و بیداری اضافه شده. که میبینم نه. حداقل یک هفته اول را شبیه جنازهای روی تخت افتاده بودم. فاقد هرگونه توان برای انجام کارهای کوچک. دستشویی، غذا خوردن، معاشرت یا هرچیز دیگری. به جایش تا دلت بخواهد گریه و اشک بود.
توی هفته دوم یاسمن چیزی گفت که آب روی آتش خشمم بود. یکجایی از ماجرا را از دید او دیدم و فهمیدم این فاز قربانی گرفتن دارد جانم را میگیرد. با اینکه بهنظر میرسد خیلی مظلوم واقع شدم اما نشده بودم. میانهی هفته دوم فهمیدم هیچچیز آنقدر که فکر میکردم بد و ناراحتکننده نبوده و باید خوشحال باشم که همهچیز در عین منطق و پختگی تمام شد. بعد به جای اینکه دست از حمله به خودم بردارم، شروع کردم به دلتنگیهای شدید و ترسهای شدیدتر. که مثلا اگر دیگر این اتفاق تکرار نشود چه؟ اگر دیگر نتوانم با هیچکس دیگری حرف بزنم چه؟ اگر تا همیشه خدا غمگین و دلتنگ بمانم چه؟ و دقیقا در ابتدای هفته سوم بود که سیلی سوم خورد توی صورتم. دیدم نشستهم بالای گوری که مردهای تویش نیست و دارم زار زار گریه میکنم. برای چه و که؟ کسی که توی هواپیما نیم ساعت قبل از رسیدن داشتم گریه میکردم؟ کسی که بیشترین اشکم را با فرار کردن از صحبتهای جدی درآورد؟ این جنازهی عزیز برایم همچنان محترم بود اما لااقل این گوری که داشتم بالای سرش ضجه میزدم برای او زیادی بزرگ بود. نمیگویم حالا باید بایستم و بگویم نه خانی آمده و نه خانی رفته و گور بابای هرچه بود و نبود. خوشم نمیآید از این انکارها. ولی دیگر وقتش بود جمع کنم خودم را. چون سه هفته بود که من علاوه بر یک پایان منطقی یک رابطهی بالغانه، بیکار هم شده بودم و باید به آن اوضاع هم فکر میکردم و نمیخواستم. نمیخواستم چون ترجیح میدادم به جای غصه خوردن برای این مساله و دنبال چاره گشتن بروم توی مرداب غم و غرق شوم. چون من غرق غم شدن را خیلی خوب بلدم همیشه. یکبار هم یکجا نوشته بودم که میتوانم بلاگر غم شوم. از بس میتوانم جز به جز نشان دهم آدم چطور میتواند مراحل یک غمگین شدن درست حسابی را بگذراند. یک جوری که ته تهش به افسردگی برسد و درست در همان لحظه که احساس میکند باید بمیرد بلند شود و به زندگی برسد.
حالا در انتهای هفته سوم دارد چیزهای بسیاری تغییر میکند و انگار درست میشود. دستکم این تصور الان من است از این شرایط و شاید اشتباه میکنم. اما هنوز کوچکترین مکالمههای بیحاصل با آدمها برایم سخت است و غیرممکن. ارتباط گرفتن با انسانهای جدید پروژه است. دلم همان آدمهای آشنا و نرم و گرم خودم را میخواهد و دیدن کوتاهشان را . از چت کردن متنفرم. عاشق کتاب خواندن و دیدن هزارباره فرندزم و دارم تلاش میکنم این سیگار را هم یک جوری کم کنم که میدانم نمیتوانم هی. باید از این بیکاری بیرون گریزم و نمیدانم چطور. میگذرد. دارد یک جورهایی میگذرد که خوشحالکننده است. شاید اگر سه ماه پیش هم همینطور میگذشت هیچوقت چیزی بیخود طولانی نمیشد. نمیدانم.