آخرین بار همان حوالی ۱۴۰۱ بود. یک گوشه خیابان گریه میکردم و میگفتم «اگه ایندفعه نشه چی؟». در آغوشم گرفت و گفت: «تا حالا چیزی بوده که واقعا بخواهیش و نشه؟» و با همان دماغ قرمز و چشمهای پف کرده سر بلند کردم به گفتن نه.
شد. آنچه که آن روز گوشه خیابان آرزویش کرده بودم شد. لطف همان آدمی که مرا با همه احساس نقص و ناکافی بودنم دوست میداشت باعث شده بود همان چیزی بشود که میخواهم. وقتی دیده شدم. پذیرفته شدم. خواسته شدم؛ انگار جان تازهای گرفتم برای اینکه بتوانم. و توانستم.
سه سال گذشته از آن سالها. نه آدم امن آن روزها را دارم و نه هیچ آدم امن دیگری را. تنها خودم برای خودم مانده. و این اولین باری است که هرکاری میکنم با انگیزه همین خودم است. خودمم که خودم را مجبور میکنم کاری را بکند که لازم است. خودمم که به خودم میگوید از پسش برمیآیی. خودمم که نصفه شبها که هلاک و خسته به خانه میرسم به خودم میگویم سخت بود. اما تونستی. و به خودم افتخار میکنم.
حالا تنها خودم برای خودم مانده. و میدانم که تا ته ته ته دنیا هم خودم برای خودم میمانم.
پی نوشت: قلمم افت کرده و نوشتههام بیجان شده. از تاثیرات هیچ نخواندن است. این وضعیت را دوست ندارم. به امید روزهایی پر از نوشتن دوباره .