ویرگول
ورودثبت نام
Fatemeh- Gh
Fatemeh- Ghدر بند ِ کلمات و علاقه‌‌مند به کسب و کار با کلمات
Fatemeh- Gh
Fatemeh- Gh
خواندن ۲ دقیقه·۵ ساعت پیش

وصل می‌خواستم و آینه دستم دادند

دردهای کوچک پرحرفی‌های بزرگ دارند. کلمه‌های ردیف به ردیف چیده شده و قشنگ. دردهای بزرگ اما بی‌حرفند و فقیر. برای پیدا کردن یک کلمه تلذی می‌کنی و هیچ. هیچ کلمه‌ای به دادت نمی‌رسد. هرچند که همین چند کلمه‌ای که اینجا نوشتم نشان می‌دهد که درد آنقدرها هم که فکر می‌کنم بزرگ نیست. بگذریم.

وصل می‌خواستم و آینه به دستم دادند. بی آنکه بخواهم یک نفر آمد و یک آینه به دستم داد. درد داشت. فهمیدم آنقدرها هم آدم درست حسابی‌ای نبودم که بخواهم حرف‌هایم را همه بشنوند و ستایشم کنند. قوی بودم اما قلدر. خوب حرف می‌زدم اما به‌جای تاثیر، دنبال سلطه بودم. آنقدرها هم اخلاق‌مدار نبودم؛ جایی اگر پیش می‌امد حتما از جذابیت‌های ظاهریم برای تاثیرگذاری استفاده می‌کردم. گاه وقتی حواسم نبود ممکن بود زنی را هم زیر سوال ببرم تا خودم به نظر بهتر بیایم. مهربان بودم اما کنترلگر. حمایت‌گر بودم و درعین حال به‌دنبال نفوذ. یک سیاهی و سفیدی درهم. خوب بودم و بد. بلد بودم بسیار خوب باشم و بلد بودم بسیار هم تلخ و دردناک و گزنده رفتار کنم. گاه تهی بودم از معنا و گاهی هم آنقدر روی همه‌چیز درپوش عمق و معنا می‌گذاشتم که حال همه را بد می‌کردم. نه از تفریح کردن لذت می‌بردم و نه از معنای عمیق پشت هر سختی‌ای. یک تناقض حرفه‌ای از همه‌چیز. از مخلوط سیاه‌ها و سفیدها. و راستش کمی هم هوس‌ران بودم. این آخرین ضربه‌ای بود که خودم با مواجهه با خودم خوردم.

نه آنقدر خوب بودم که از دنیا بابت پاداش‌هایی که بهم نداده گله کنم و نه آنقدر بد بودم که برای کارهای کرده‌ام گریه کنم -هرچند که کردم- اما راستش را بخواهید درد فهمیدن همین چند جمله‌ای که نوشتم هم بسیار زیادتر از چیزی بود که تصورش می‌کردم.

من مقابل خودم شکستم. مقابل خودم شرمنده شدم. مقابل خودم آبرویم رفت. عزیزترین و محترم‌ترین کسی که در زندگی. داشتم خودم بودم و این خود یک‌باره فرو ریخت. پس معلوم است که سوگوار و غمگینم. معلوم است که به این سادگی نمی‌توانم همه‌چیز را درست کنم. معلوم است که نوشتن همین چند کلمه هم جانم را به لب می‌آورد.

۰
۰
Fatemeh- Gh
Fatemeh- Gh
در بند ِ کلمات و علاقه‌‌مند به کسب و کار با کلمات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید