خیلی چیزها رو تجربه کردم. متوجه شدم مرکز توجه مداوم بودن چطوریه. قوی دیده شدن مدام، «این دختره اونقد قاطع و جدیه و قطعا می زنه دهن مهنمونو سرویس میکنه»، «هرچی تو بگی همونه چون تو لابد از همه بیشتر بلدی» و باقی موندن چشم آدمها روی صورت و چشم و ابروم رو هم. سی سالگی همیناش جالبه. که وقتی بیست سالته میبینی سیسالهها اینطورین و تحسینشون میکنی و میگی چرا پس من نمیتونم این اعتماد به نفس رو؟ اینطوری بدون اضطراب حرف زدن و نظر دادن؟ اصلا اینطوری خوب نظر دادن و چیزها رو تحلیل شده گذاشتن جلوی آدمها؟ بعد که میرسی بهش با خودت میگی همین؟ همینقدر ساده بود؟ همینقدر بیمعنی؟ چرا پس برخلاف چیزی که فکر میکردم اونقدرها هم جالب و هیجانانگیز نبود؟ بعد دلت میسوزه واسه خودت و بقیه. واسه بیست سالگی خودت و اون دختره که پارسال عین جوجه پشت سرت خانوم خانوم گویان راه میرفت و هرچی بهش میگفتی بیچون و چرا قبول میکرد چون چندسال بیشتر ازش تجربه کاری داشتی. بعدش از خودت بدت میاد. چون این خیلی واضحه که تو نه خیلی قدرتمندی نه خیلی خاص و دستنیافتنی و بااعتماد به نفس و نه حتی اونقدرها هم زیبا. شبها گاهی از شدت اضطراب باید اون قرص لعنتی رو بخوری که خوابت ببره و هزاربار تاحالا بابت هزار انتخاب اشتباهت زل زدی به چشمهای بینورت توی آینه و از خودت بدت اومده. هنوز نقطه ضعفهات با هیجده سالگی فرق نکرده و کلهشقیهات هم ذرهای تغییر نکرده. انگار فقط یه پوسته بدون ترس انداختن روی کالبدت و تو تنها فرقت اینه که دیگه نمیترسی. اصلا اعتماد بهنفست هم واسه اینه که دیگه نمیترسی. نه از رفتن آدما، نه از بیکاری و بیپولی، نه از تنهایی و نه از خیلی چیزهایی که یه عمر ازشون میترسیدی. شاید چون پوستهی روی کالبد بقیه رو هم دیدی و میدونی اونا هم هیچ گهی نیستن. و دیگه چه اهمیتی داره که تو یه گهی بهنظر بیای؟
بعد با خودت میگی چه زندگی مزخرف و بورینگی رو جلو اومدما. چرا واسش انقد جون کندم و رسیدم به نقطهای که دیگه اهمیت ندم؟ جون کندن که ببینم بالاتر از سیاهی یه سیاهی بزرگتره که میشه باهاش همچنان زنده موند و دیگه برای خودم هم مهم نیست که چطوری زندهم؟ چه داستان ناجالب و بیرمقی. چه زندگی بیمعنایی.