
راست میگفتی؛ شاید من زیادی سخت گرفته بودم یا شاید آن طنابِ محکمِ بینمان خیلی وقت پیش پوسیده بود و من چیزی حس نکرده بودم. البته که نشانهها همیشه فریاد میزنند ولی عزیزم من کر شده بودم، کور شده بودم و نشانهای نمیدیدم یا اگر میدیدم مدام خودم را قانع میکردم که حتی اگر تمام دنیا رهایت کنند "او" فرق دارد. هنوز هم البته میدانم که فرق داشتی؛ دیگران اگر به قلبم زخمی زدند تو چاقو را درست جایی فرو کردی که میدانستی چقدر از آن سمت آسیب دیدهام. میخواهم با خودم بگویم حالا هرچه که بود تمام شده و خاطرههایش برایت باقی مانده برو با همانها زندگی کن اما همهاش حرف بیخود و مضحک است، این را لاأقل خودت میدانی. خودت کجا و خاطرهها کجا؟ خاطرههایی که غبار میگیرند، منحرف میشوند، خط میخورند و گاهی حتی محو میشوند... هرروز روبهروی آینه میایستم و مدام با خودم میگویم من واقعاً آنقدرها هم بد نبودم لاأقل برای تو یک نفر بد نبودم. آینهها داد میزنند که چقدر احمقم، چقدر ساده و زودباور... چقدر باید بشکنی تا بفهمی دیگر نه در یادش و نه در قلبش زنده نیستی؟ خیلی وقت است که توی قلب او مُردهای و همهٔ حرفهایش، همهٔ رفتارهایش این را فریاد میزدند. از آینهها بیزارم، آینهها همیشه واقعیت را میگویند و من این روزها نیاز به یک دروغ بزرگ دارم مثلاً اینکه یک نفر بگوید هنوز هم توی قلبش نفس میکشی؛ مثلاً اینکه... بیخیال؛ زندگی همین واقعیتهاست و راه گریزی نداریم. واقعیت این است که دیگر هیچ مسیری ما را به یکدیگر نمیرساند و باید از امشب به فکر چیزهای تازه باشم... آدمهای تازه؟ هرگز. چگونه میتوانم با یک نفر دیگر حرف بزنم، بخندم و دوست داشته شوم ولی تو هنوز در تکتک لحظههای من باشی؟ چطور میتوان کسی را فراموش کرد که تمام اولینهایت را با او دیدهای؟ اولین "دوستت دارم"، اولین لبخندِ از تهِ دل، اولین عشق...
پ.ن: شاید زیاد نوشته باشم این شعر رو ولی خب همیشه باید بمونه توی صفحهم:
«در دل چگونه یادِ تو میرد؟ یادِ تو یادِ عشقِ نخستین است...»