
محکم در آغوشش گرفت. انگار که نیمی از خودش بود؛ انگار تکهای از روح یا قسمتی از قلبش. دلش میخواست برای چند ساعت در همان حالت بمانند؛ همانطور آرام، بیحرکت و بیصدا. اگر کسی از دور میدید احتمالاً میفهمید که چقدر از هم دور بودهاند و حالا بعد از اینهمه مدت چشمهایشان باهم تلاقی کرده است؛ این آغوش عمیق ، کار یک روز و دو روز دوری نیست. شبیه کسانی بودند که سالهاست از یکدیگر جدا افتادهاند و دوباره به هم رسیدهاند؛ شبیه عاشقانی که فقط توی شعرها حضور داشتند. چشمهای نمناکش، پیراهن خاکستری خوشبوی او را تر کرد و کلمهها پس از این اشک گویا جان گرفتند:
-چقدر منتظرت بودم و چقدر این انتظار، دنیا را تاریک کرد
-عشق یعنی انتظار عزیز من
-پس چرا فقط ما باید در این انتظار جان بدهیم؟
-شاید سرنوشت ما چیزی شبیه افسانههاست عزیز من.
افسانه؛ کلمهٔ عجیب و غریبی که آرامش میکرد. اگر واقعا آفریده شده بودند برای افسانه بودن، چه؟ دوباره سرش را توی شانههای او پنهان کرد و اشک ریخت ولی این بار نه از حسرت بلکه از خوشبختی؛
-از اشکهایم میتوانم سیلی بسازم که هردومان را به یک مقصد برساند
-ولی ما حالا هم روی یک نقطه ایستادهایم عزیز من
-اگر این نقطهها از هم دور شدند چه؟
-دوباره یکدیگر را پیدا میکنیم عزیز من.
مثل روز اول؟ نه، هردو میدانستند که اگر یکدیگر را گم کنند دیگر هیچ چیز شبیه اولش نیست حتی اگر دوباره به یکدیگر میرسیدند. هردو میدانستند که زور عشق به خیلی چیزها نمیرسد؛ میدانستند و هنوز عاشق بودند ولی مگر عشق اگر واقعی بود، همهچیز را نجات نمیداد؟ مگر عشق، مردهها را زنده نمیکرد؟
-دیگر تپش قلبت شبیه آن روزها نیست، انگار که دیگر عاشق نیستی
-هستم عزیز من
-اگر هردو به یک اندازه عاشق بودیم حالا روی این نقطه نمیایستادیم
-شاید حالا نوبت توست که بیشتر عاشق باشی عزیز من.
همیشه یک نفر عاشقتر است؛ همیشه آنکه عاشقتر است بازندهٔ قصه میشود. آنکه عاشقتر است جسور میشود آنطور که پیش از آن عشق نبود، آنقدر جسور میشود که حاضر است خودش را از دست بدهد ولی معشوق را هرگز. شاید این اولین و بزرگترین اشتباه آن عاشق است؛
-من خودم را به خاطر تو گم کردم
-تو باید در خودت گم میشدی نه در عشق، عزیز من
-این قصهای بود که تو برای من نوشتی
-من نوشتم و تو میتوانستی تا پایان نخوانیاش عزیز من.
بیرحم میشود؛ بیرحمتر از چیزی که همیشه بود. عشق زیادی، معشوق را بیرحم میکند. دلش از سنگ میشود و دیگر حتی عشق هم آبش نمیکند. سرش را از شانههایش دور میکند:
-من تو را بیآنکه امیدی داشته باشم دوست دارم
-امیدوار نباش عزیز من، اینها همهاش یک حس یکطرفه است
-مگر قرار نبود که عشق، آراممان کند؟
-گاهی هم اینگونه است، ویرانت میکند عزیز من.
ویرانت میکند درحالی که تو میخواستی با او آرام شوی. ویرانتر از روزهای نخست تولدت میشوی و آوارهتر از لحظههای پیش از مرگ.
- عشق یک سوءتفاهم است عزیز من
-حتی حس توی چشمهایت وقتی که نگاهشان میکردم؟
-همهچیز یک روزی به پایان میرسد حتی حس توی چشمهایم وقتی که نگاهت میکردم عزیز من.
آغوشش را رها میکند؛ گامی به عقب برمیدارد و توی تاریکی عمیقی که پیش از این عشق هم غرق بود، پرتاب میشود. شاید اینها همه یک درس بود، یک تجربه، یک خاطره...
پ.ن: مینویسم هنوز؛ مینویسم برای باور اینکه زندهام.
همیشه به عشق🧡