
غمگینم؟ بله مثل همیشه ولی دیگر گریه نمیکنم؛ دیگر عصبانی نیستم، دیگر از هیچکس گلهای ندارم. زندگی، خوب است یا نه برایم فرقی ندارد وقتی که همیشه در هر اتفاقی برایم فقط غم داشته چه نظری میتوانم دربارهٔ خوب یا بد بودنش بدهم؟ به اندازهٔ همهٔ لحظههایی که به آدمها عشق دادم و در نهایت حسِ بیارزش بودن گرفتم غمگینم ولی دیگر اشک نمیریزم نه اینکه بخواهم جلویشان را بگیرم نه، فقط وقت نمیکنم. شاید خندهدار به نظر برسد ولی دیگر وقت ندارم که گریه کنم.
آدمها بهم میگویند توی خودت گم شدهای؛ کمپیدایی و افسرده ولی نمیدانند درست در همین لحظه چقدر تلاش میکنم که فقط زنده بمانم تا خانوادهام یک فرزندِ مُرده و دوستانم یک رفیقِ نیمهراه نداشته باشند... بله من غمگینم؛ انتخاب خودم نبوده که غمگین باشم ولی از یک جایی به بعد خودم انتخاب کردم چه کسانی این غم را بهم تحمیل کنند. هر آدمی که میآید، رنجی همراه خودش میآورد فقط باید ببینیم که آیا او ارزش رنج کشیدن دارد؟ هرروز روبهروی آینه میایستم؛ به خودم نگاه میکنم، به دستها و رنگِ رفتهٔ مژههایم. به اینکه چقدر دوست داشتم اوضاع طور دیگری پیش میرفت ولی هیچوقت برای من آن چیزی نبود که باید... از خودم خیلی چیزها میپرسم. آیا او هم آنقدر که تو دوستش داشتی، دوستت داشت؟ لبخند مرموزانه و تمسخرآمیزی توی چشمهایم پیدا میشود. جوابِ تمام سوالهایم را میگیرم و به همهٔ آینههای دنیا فحش میدهم. نمیخواهم کم بیاورم ولی واقعاً ذهنم خسته است؛ ذهنم خیلی چیزها را دیگر نمیفهمد، خیلی چیزها را درک نمیکند. میخواهم زنده بمانم ولی انگار خیلی وقت است که فقط جسمم؛ یک جسمِ بدون روح، یک جسمِ خالی از احساس... عاشقانههایم ته کشیده و کلمههایم در کشمکشِ قلب و عقلم معلقاند؛ بعضی چیزها خراب نشدند که بخواهی درستشان کنی، تمام شدند و باید بپذیری که دوباره بدونِ آنها به زندگی ادامه بدهی -درست مثل وقتی که اصلا در زندگیات وجود نداشتند- .
پ.ن: و همون بیتِ همیشگی که توی ذهنمه:
ای بغضِ فروخفته! مرا مرد نگه دار
تا دستِ خداخافظیاش را بفشارم...