ویرگول
ورودثبت نام
غزاله غفارزاده
غزاله غفارزادهسفر می‌کنم از ‌کتابی به کتابی دیگر:)
غزاله غفارزاده
غزاله غفارزاده
خواندن ۳ دقیقه·۷ ماه پیش

هیچ؛

مغزم آشفته‌بازار است. هربار فکری جدید، هربار داستان‌های تازه‌ای که ماه‌ها بعد واقعاً رخ می‌دهند. از این حس ششمی که همه‌چیز را قبلاً پیش‌بینی کرده خسته شده‌ام؛ کاش آدمی بودم بی‌حافظه... نه می‌توانستم به گذشته‌های شوم و تاریکی فکر کنم که هربار چیز جدیدی برای گفتن دارند و نه به آینده‌ای که هیچ‌چیزش روشن نیست مثل همه‌چیزِ زندگی. قرار بود شاعری باشم بی‌دغدغه؛ شاعری که فقط عاشق می‌شود و شعر می‌نویسد اما خیلی دیر فهمیدم که شاعر بودن یعنی غمگین بودن و رنج کشیدن... وقتی کسی که دوستش داشتم را از دست دادم خیال می‌کردم که دنیا به پایان رسیده است ولی حالا فهمیده‌ام که از دست دادن او فقط از دست دادن یک نفر نبود؛ از دست دادنِ اعتقاد من به عشق، آدم‌ها و زندگی بود. وقتی که آخرین حرف‌هایش را شنیدم و می‌خواستم دوباره و برای بار آخر بگویم که دوستش دارم یادم آمد روابط انسانی به همین سادگی‌ها نیست و اگر توی این لحظه غرور لعنتی‌ات را حفظ نکنی برای همیشه یک بازنده‌ای. من برای بار آخر نگفتم چقدر دوستش دارم ولی اعتراف کردم که دلتنگم؛ مگر کسی را دوست نداشته باشی دلتنگش می‌شوی؟ کسی که بفهمد، از ساده‌ترین جمله‌هایت هم مفهوم می‌سازد. بیا خیال کنیم که او دیگر نخواست بماند؛ بیا خیال کنیم که او برندهٔ این بازی مضحک بود.

شب‌ها تا ساعتی که خروس‌ها به صدا در می‌آیند و جیرجیرک‌ها ساکت می‌شوند بیدارم. بیدارم و فکر می‌کنم و می‌دانم که همین زیادی فکر کردن هم یک روزی بلای جانم می‌شود. صد و خورده‌ای چیز میز نوشته‌ام که همه‌شان نصفه نیمه‌اند مثل فکرهایم که هیچ پایانی ندارند و احتمالا روزی که بمیرم، به پایان می‌رسند. بعضی وقت‌ها با خودم می‌گویم زنده ماندن توی این اوضاع، ارزشی دارد؟ توی این شرایطی که همه فقط به فکر زنده ماندن‌اند و هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند اگر همین حالا دسته جمعی بمیریم چه لطف بزرگی در حق زمین و هوا کرده‌ایم؟ خیلی دلسوز شده‌ام؛ دلسوزِ زمین. به رفتن فکر می‌کنم. به اینکه اگر بروم همین نقطه‌ای که اشغال کرده‌ام قرار است یک نفس راحت بکشد... خیلی دلسوز شده‌ام، آنقدر که به جای همهٔ آدم‌ها هم تصمیم می‌گیرم؛ آنقدر دلسوز که برای رنج نکشیدنت دیگر سراغت نیامدم... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟ وسط بدبختی‌ها، درست توی لحظه‌هایی که به مرگ فکر می‌کنم و حتی وقت‌هایی که مثلاً خوابم مدام سکوت ذهنم را بهم می‌زنی. خیلی ناعادلانه است اگر من هرلحظه درگیر تو باشم و تو... بی‌خیال، بگذریم. مامان هیچوقت نفرین کردن را بهم یاد نداد؛ اگر همین حالا یک نفر بیاید و همه‌چیزم را ببرد -درست مثل تو- بلد نیستم که نفرینش کنم؛ بلد نیستم بگویم که کاش به جای نور، تاریکی بر روزهایش مسلط شود. خیلی چیزها بلد نیستم و این به نفعم نیست. اینکه بلد نیستم با هرکسی مثل خودش باشم، اینکه توی بدترین اوضاع هم به کسی خرده نمی‌گیرم و حتی روزهایی که باید همه‌چیز را رها کنم اما دو دستی بهشان چسبیده‌ام بیش از حد دارند خسته‌ام می‌کنند.

پ.ن: با هیچ‌کس و هیچ‌چیزی احساس شادی ندارم؛ اگر این غم برای همیشه بخواهد بماند چه کنم؟ اگر دیگر از قلبم نرود؟ اگر تو دیگر نیایی؟...

روابط انسانیعشق
۱۱
۱۴
غزاله غفارزاده
غزاله غفارزاده
سفر می‌کنم از ‌کتابی به کتابی دیگر:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید