
چشمانش و آن نگاهش آخ از آن نگاه آخرش چگونه از یادم برود ؟ نگاه دردمند خسته رنجور و بیمارش ،نگاهی که مملو از حرف و ناگفته های درونش بود ،چشم هایی که فریاد میزدند مرا بشنوید!! من دیدنی نیستم ،میخواهم بگویم گوش بدهید؛
از شنیدن مأیوس شد و اشک ریخت تا از اشک هایش حرف هایش را بدانیم اندوه درون سینه اش را و حرف های آخرش را خاموش و بی صدا در اشک هایش جمع کرد و بیرون داد تمام عضلات صورتش حجم اندوه و درد درون او را نمایان میکردند.
چگونه از یادم برود ؟ محال است محال آن چشم ها آن نگاه و آن حرف های خاموش را !!
انتهای پاییز1403 بود و ابتدای زمستان!! یک چیزی درست نبود ان چیز دقیقا چه بود؟؟ بله شب یلدایش انی نبود که هرسال به اسقبالش میرفتیم .سپری کردن این شب در تنهایی برای اولین بار همراه با خانواده ام در بیرون از خانه تجربه ای جدید وغریبانه بود .شب یلدا برای من یعنی پدر بزرگ مادربزرگ ،خانواده بزرگ وخونگرم مان ، جشن وپایکوبی های دست جمعی و نقالی های پشت دوربین گوشی پدربزرگ !! ان شب نویدی از وخامت اینده نداد و باخیالی خوش گذراندم .
-کدام بیمارستان ؟ کی؟چرا ؟ صدای مادرم بود که باتلفن صحبت میکرد وهراسان واشفته بود .باخبر شدم که به دلیل درد شدید شکمی پدربزرگم درحال انتقال به اورژانس بیمارستان است اما این خبر زیاد دلم را نلرزاند نگران شدم اما ترسان نه!!
به شب نکشیده بود که:
_باید عمل بشه ؟مشکل چیه؟ یهویی ؟ سوراخی معده؟؟ مکالمه پایان یافت و دلنگرانی هایم شعله کشیدند.
عمل انجام شد ساعت ها بعد بهوش امد گمان میکردم اخرین عمل باشد اماپزشک خطا کرده بود آن هم خطایی بزرگ ودر نتیجه عمل موفقیت امیز نبود که همان منجر به عفونت شدید شد ...
یک ماه بعد:
_کما ؟ وای (شوک مطلق) ....
+اروم باشین خداروشکر به خیر گذشت بیمار شما مقاومت زیادی ازخودش نشون داد بیمار شما تمایل زیادی به زنده موندن داره
ارام گرفتم میدانستم اتفاقی برایش نمی افتد مگر میشود که او مارا..... وای خدای من بس کن...
ماه های اینده:
عمل های متعدد عفونت های جدیدتر مشکلات جدی ریوی وتنفسی و تعویض بیمارستان ها دکتر ها. زخم بسترهای پیوسته .. پایانی نداشتند .
زمستان به پایان رسید با انتظار با امید وناامیدی های مکرر با گریه وخوشحالی های لحظه ای !!
عیدامد و عیدی نبود بهاری نبود و خنده ای نیز !به تهران انتقال داده شد و اخرین تصویراز او در دیدگانم قبل از انتقال او نقش بست. چندی قبل به ملاقاتش رفته بودم دیدن ان پدربزرگ قوی و خردمند و دوست داشتنی من که از بدو تولد باحضورش در زندگی ام انس گرفته بودم با ان حالت وشدت برایم درداور بود .براثر وصل بودن مکرر دستگاه ونتیلاتور صدایی از حنجره اش بیرون نمی امد و تنها با اشاره وصدای خاموش با من صحبت میکرد ...
2/15 /1404 ساعت 9 صبح
-بابا فوت شد.
بین خواب وبیداری بودم که این خبر را با صدای پدرم شنیدم .
تاچند روز صدای گریه وجیغ درگوشم اکو میشد دیگر انقدر به مرگش فکر کرده بودم که بعد از شنیدن این خبر در بهت وناباوری فرو نرفتم گریه هایم را کردم لباس مشکی تنم کردم و عزاداری ام را آغاز کردم ...
در مراسم های ترحیم تمام سعی خود را برای کمک کردم آنقدر که شب ها از فرط خستگی پاهایم نای قدم برداشتن نداشتند ؛ شاید میخواستم عذاب وجدانم را کمی آسوده خاطر کنم که چرا نبودم ؟چرا نیامدم؟ چرا قدر لحظات باهم بودنمان را ندانستم ؟مرگ را از یاد برده بودم که در درکمین من وعزیزانم است؟ گمان میکردم همیشه وقت هست برای دیدنشان ؟ حتما باید طعمی چنین تلخ زیر زبانم جا خوش کند تا قدر طعم های شیرین را بدانیم !!
اکنون :
گاهی دلتنگی هایم به اوج میرسند وچشمه اشکم جویبار ،گاه گیج و سردرگم میشوم ،برخی اوقات اصلا از یاد میبرم که دیگر چهره بابا را نخواهم دید وگویی به سفر رفته است وگاهی تمام خاطرات او را در ذهنم پس میزنم و خودم را سخت مشغول کاری میکنم ،حتی بارها فلسفه مرگ را برای خودم تکرار میکنم، درمورد زندگی پس از مرگ ،مراحل تجزیه جسد و ...مطالعه میکنم تا این ذهن محدود من فقدان او را درک کند.