ویرگول
ورودثبت نام
Ghazal
Ghazalآدم ها به امید عشق زنده هستن و نفس می کشند
Ghazal
Ghazal
خواندن ۲ دقیقه·۴ سال پیش

زمان رفتن

زمان گذشت آنقدر گذشت که متوجه نشدم چگونه گذشت همش فکر می کردم به تو به خودم به آینده که قرار است چگونه شود

این را گفتم تا آغاز کنم داستانم را و.....

زندگی ساده ایی داشتم مثل همه ی آدم ها داشتم زندگی می کردم میخندیدم و....

شاد بودم و.....

و کنار ادم هایی که بودم احساس خوشبختی می کردم تا دیدم و فهمیدم آدم ها همیشگی نیستن فقط یادگاری آدم هارو می تونه تا همیشه داشته باشی مثل خاطرات و...

از اون موقع بود که زندگی بهتر و قشنگ تر دیدم به آدم هایی که دوست دارم عشق ورزیدم و گفتم که چقدر دوسشون دارم

با یکی از اعضای خانوادم مشگل داشتم سال ها بود که رفت امد نمی کردم تصمیم‌ گرفتم یک مهمونی بگیرم همه رو بگم و...

دیگه شروع کردم به زنگ زدن مهمون هارو دعوت کردن همه رو گفتم و خوشحال شدن گفتن

می دونی چند وقت دور هم جمع نشیدیم منتظر اون روز هستم

رسیدم به کسی که سال ها باهاش حرف نزدم زنگ زدم سلام کردم گفت شما

گفتم سارا

جواب نداد و تلفن قطع کرد

دوباره زنگ زدم گفتم قطع نکن کارت دارم لطفا و....

می دونم که چند سال باهم حرف نزدیم الان می خوام حرف بزنم فقط گوش کن بعد جوابم بده

می دونی که ما می دونیم تا کی زنده هستم نفس می کشیم و همیشگی نیستیم و یک روزی سفر میکنیم برای همیشه مب خواستم بهت بگم فردا شب همه دور هم جمع هستیم تو هم بیا منتظرتم

جواب نداد ولی من گفتم منتظرتم زهرا جان

گفت منم دوست داشتم زنگ بزنم بهت ولی یک چیزی نمیزاشت نمی دونم اسمش غرور یا نه ولی میام

فردا شد چشم انتظارش بودم زنگ زدن خودش بود آمد بود و من کلی خوشحال شدم

گفتم شکرت

معذرت خواهی کردم و....

و بغلش کردم

شدیم یک خانوداه بودن کینه و دوست داشتنی

قدر همه دیگه رو بدونیم زمان رفتن هیچ کس معلوم نیست و......

?????



۴
۰
Ghazal
Ghazal
آدم ها به امید عشق زنده هستن و نفس می کشند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید