آنقدر گذشت که متوجه نشدم روز های زندگیم چگونه گذشت چشم هایم را بستم و با خودم گفتم باز هم یک روز دیگر گذشت
روز ها مثل برق باد می گذرد آنقدر سریع که خودت هم باور نمی کنی روز ها می گذرد ومن روز به روز ساعت به ساعت پیر تر از دیروز می شدم آنقدر پیر که چشم ها قوت نداشت دست هایم می لرزید
وقتی حرف می زدم صدایم می لرزید با نفس نفس صحبت می کردم
ان موقع بود که متوجه شدم زندگی آنقدر بزرگ وسیع کل من ذره کوچیکی از آن هستم