
بهش میگفتند شمبلیله. احتمالا به این خاطر بود که برای درست کردن کاغذ ابر و باد هم باید از تخم شمبلیله استفاده کرد. حالا این ماژیک را میتوانستی به موهایت بکشی و مثل کاغذ ابروباد نقش بگیرد.
باید خودم، خودم را درست میکردم. برنامهریزی از دستم در رفته بود. فکر کرده بودم عروسی خودم هم مثل میهمانیهای دیگر است و گذاشته بودم ساعت شش آماده بشوم. ساعت شش یادم آمد باید آرایشگاه میرفتم. به هوتن زنگ زدم. پرسیدم:
- تو نمیخواستی مرا آرایشگاه ببری؟
گفت :
-آرایشگاه فایده نداره. خودت بهتر خودت رو درست میکنی.
گفتم:
-کی میآیی؟
گفت:
-گیر نده توراهم.
لباسم را آنقدر پوشیده بودم درآورده بودم چرکمرد شده بود. گذاشته بودمش روی رختخوابها. از مادرم ژیلت گرفتم تا ابرواضافههایم و موهایم صورتم را بتراشم. از دون دون درآمدنش میترسیدم. نه که بترسم، حوصلهاش را نداشتم. آینه قدی را تو اتاق خواب به دیوار تکیه داده بودیم برای مهمانها. همانجا خودم را درست میکردم. شمبلیله را هوتن برایم خریده بود. چندمین بار بود که برایم کادو خریده بود. میدانستم شخصیت دهندهای دارد و به همین خاطر انتخابش کرده بودم. از دبه کردن پدر و مادرش اما میترسیدم. نه که بترسم، حوصلهاش را نداشتم.
پدر و مادر او هیچ وقت پدر و مادر مرا ندیده بودند و بدتر، خود مرا هم ندیده بودند. فرصتی پیش نیامده بود. شاید توی عروسی دعوا میشد. جلوی فامیلها چه بساطی میشد.
اینکه آرایشگاه نرفته بودم باعث میشد من خانه باشم و مهمانها دانه دانه برسند. هوتن هم این بین بیاید. دوست داشتم آنها باشند و من دیرتر بیایم ولی خوب کاری نداشتم بیرون خانه. موهایم را نمیرسیدم سشوار کنم. همینطوری شانهشان کردم و شمبلیله زدم باز. به بابام گفتم:
-بریم خرابه بالایی عکس بندازیم تا مهمانها بیایند.
لباسم را پوشیدم.
آشپز آمد و گفت همسایهها اعتراض کردهاند و مردانه باید در حیاط باشد و زنانه توی خانه. گویا همه همسایهها اعتراض کرده بودند.
رفتیم بیرون برای عکس گرفتن. توی خرابه یک بته گل زرد در آمده بود. هربار از کنارش رد میشدم تصور میکردم عکس آنجا چهقدر جالب شود. موبایل را دادم بابا. بایستی از جوب رد میشدم و بعدش یک ردیف گیاه خاردار. گیر کرد به لباسم و لباسم را کشیدم و تورش یک کم پاره شد. کنار گل زرد لبخند زدم و پدرم ازم عکس گرفت. خواستم دورتر برم کنار یک تپه خاک بایستم که نگهبان جلویم را گرفت. گفت آن محدوده صاحب دارد و نمیتوان رفت برای عکاسی.
عکسم را گذاشتم استوری اینستاگرام و برگشتیم.
مهمانها مشغول بودند و حواسشان نبود. بهتر. کسی مرا ندید. هوتن را دیدم. آمد جلو. باز هم کادو خریده بود. کادو وسایل خلاف بود، حتی سیگار. سریع قایمش کردم که پدر و مادرش نبینند. مادرش با مادرم صحبت میکرد. عین عکسهایش بود. با هم کنار آمده بودند. آنها میدانستند اما مهمانهای دیگر نمیداستند یا حداقل نگاه خاصی به من نکردند. بهتر. فکر کنم برادرم هول هولی گفته بود بیایند میهمانی است و نگفته بود چرا.
پایین لباسم گلی شده بود. رفتم اتاق. دو سه نفری جلوی آینه خودشان را درست میکردند. سر آینه دعوا بود. لباسم را عوض کردم. مرا ندیدند.
مردانه زنانه جدا نبود و صدای همسایهای هم در نیامده بود. رفتم نشستم یک گوشه و هوتن هم آمد یواشی نشست کنارم.
هوتن مات رقصی شده بود و من حال نداشتم پاشم برقصم تا مرا نگاه کند و بیفتم تو این رقابت که من برقص او برقص. واسه همین لیوان را انداختم شکستم تا هوتن از حالت مات خارج شود و برود جارو خاکانداز بیاورد. اگر دستش هم میبرید بیشتر به خودش میآمد که خوب، خوشبختانه نبرید.
هوتن دیگر مات نبود. رقصی از جلوی چشمانمان رد میشد و رقص بعدی. هوتن خمیازه کشید و من هم همینطور. سرم را گذاشتم روی میز. پوست لپم نرم شده بود. نرم میماند تا موها دون دون در بیاد. حتی زیر ابرویم هم نرم بود. از چشمانم اشک آمد بعد خمیازه دوم. همیشه خواب به میهمانی میچربد.