ویرگول
ورودثبت نام
gholamimaryam
gholamimaryam
gholamimaryam
gholamimaryam
خواندن ۳ دقیقه·۸ سال پیش

جرقه

ما یک خانواده هستیم که هر پنج تا عاشق همدیگریم. تا آنجا که دیده‌ام آدمها برای عاشق شدن دنبال بهترین‌ها هستند. ما این کار را نکردیم. در واقع ما عاشق همیم ولی آنقدرها هم برای هم احترام قائل نمی‌شویم. بر عکس بعضی آدمها هستیم که می‌خواهند سر به تن آن یکی نباشد اما برای هم احترام قائلند. این در خانه ما عجیب نیست. یعنی این کمترین چیزی است که در خانه ما عجیب است. در خانه‌ای که همه اعضای آن کارتونی باشند آن هم در دنیایی که همه از فیلمند این کمترین چیز عجیب است.

اوایل مادرم خیلی غصه می‌خورد. همه جور تستی از ما گرفت. می ترسید عقب‌افتاده باشیم. ما ناراحت نبودیم چون اشکهای مادرم دریاچه می شد و تویش شنا می کردیم. ما اصلا نمی دانستیم چه خبر است. فکر می‌کردیم مساله بچه بودن و آدم بزرگ بودن است. مطمئن بودیم درست می شود. اما مامانم می دانست. می دانست بدون آنکه آگاه باشد. همه چیز در این دنیا از جرقه آغاز می‌شود. فرق نمی‌کند کارتون باشی، فیلم باشی یا اصلا نباشی. جرقه آگاهی که زده شد آرام شدیم. تا مدتها لامپ جرقه بالای خانه‌مان روشن مانده بود. دیگر چشمهای مامانم آرام شده بود و بنفش اش هم بیشتر شده بود. ما را دعوا نمی‌کرد که پرواز می‌کردیم تا مدرسه. ما هم از خدا خواسته انگار افسارمان را باز کرده باشند. من و خواهر و برادرم ساعتها جلوی پنجره خانه می‌نشستیم و می‌دانستیم تا پایین را نگاه نکنیم نمی‌افتیم زمین. همانجا خاله بازی می‌کردیم. فکر کنم همان موقعها بود. ارتباطمان عمیق و عمیق‌تر شد و کم کم اسمش شد عشق. ما شبیه همدیگر نبودیم. کارتونهای بسیار متفاوتی بودیم.

مامان ول‌کن نبود فقط هی دریاچه درست می‌کرد. مامان با همه چیز فلسفی برخورد می‌کرد و من الآن می فهمم اشتباه می‌کرد. آن موقعها فکر می‌کردم خیلی می‌فهمد. هی گیر می‌داد چه شده که خانواده من کارتون شدند. من هم برایش استدلال می‌کردم.

می‌گفتم:

مامان جان مگر غیر از این است که تو و بابا عاشق هم شدید و با هم ازدواج کردید؟

می گفت:

نه!

می گفتم:

مگر غیر از این است که همه چیز از جرقه شروع می شود؟

می گفت:

نه!

می‌گفتم:

مگر غیر از این است که عشق محکم‌ترین جرقه است؟

می گفت:

نه! چی می‌خواهی بگویی دختر جان؟

می گفتم:

خوب معلوم شد دیگر! در جرقه عشق تو و بابا یک تغییر بزرگ به وجود آمده. یکی چیزی مثل تغییر شیمیایی یا جهش ژنتیکی. خوب دیگر. بعد از آن این نسل کارتونی شده. جرقه بسته شدن نطفه های ما هم چون تکه هایی از همان جرقه عشق شما بوده موجب تغییر خیلی بزرگی نشده‌. فقط در حد کارتونهای متفاوت. مامان بس کن من تا گردن تو آبم.

می‌گفت:

خوب باشی. کارتونی دیگر. غرق هم نمی شوی از دستت راحت شیم.

می‌گفتم:

خوب همین یک نکته مثبت نیست؟ غرق نمی شیم. سقوط نمی کنیم. چشمهامون درشت تره. رنگ و وارنگیم.

مامان باز هم گیر داد. من آن موقع فهمیدم که مامان یک کاراکتر کارتونی گیربده و گریه‌کن است. گیر داد که ما دو بعدی هستیم. فیلمی‌ها سه بعدی‌اند. بهش گفتم کارتونهای سه بعدی هم آمده‌اند. گفتم اگر تلاش کنیم، اگر کتاب بخوانیم و اخبار ببینیم ما هم می توانیم سه بعدی شویم. گور خودم را با این حرفم کندم. چون مرا هفت هشت تا کلاس فشرده نوشته که اصلا دوست ندارم.

از دو تا از کلاسهایم اخراج شدم. به مامان نگفتم چون منطقی نیست. یک دختری سر این کلاسها بود از این فیلمی کارآگاهی لوسها که فکر می‌کنند خیلی می فهمند. هی یک جوری مرا از گوشه آن چشمهاش نگاه می‌کرد یعنی تو با بقیه ما فرق داری. من هم نمی‌خواستم موقعیتم را از دست بدهم. هی به رویم نیاوردم. می‌دانستم اگر جوابش را بدهم باید آرزوی سه بعدی شدن را به گور ببرم. وگرنه کاری نداشت برای من چشمهایم خط شود یا اندازه کل کله او بزرگ شود.

ریختم تو خودم. من کلا کارتون مرتب و هاشورخورده‌ای هستم. خط خطی بی‌ حساب کتاب کم دارم. اما آن دختر که آن طور نگاهم می‌کرد هی خط خطی می‌شدم تا از هر دو تا کلاس اخراج شدم.

عیبی ندارد. فوقش سه بعدی نمی‌شوم. عوضش ساعت کلاسها از خانه می زنم بیرون و می‌روم تو پارکها دنبال عشق. دنیای مسخره ایست. رنگ برگ درختانش رنگ کف دستهایم است و رنگ خورشیدش رنگ یک جرقه بزرگ.

داستانکتاب
۰
۰
gholamimaryam
gholamimaryam
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید