تلاش میکنم که عادی باشم ولی میدونم که اون زیر کاملا عصبی و خشمگینم... بخشیش شاید به حق باشه... خیلی اوقات هم projection اتفاق میفته... نمیدونم تاب آوریم بیشتر شده یا کمتر با این همه اتفاقاتی که افتاده... پارسال این موقع نابود بودم... افسرده و مدام به فکر خودکشی... دائما در حال زجر کشیدن و استرسی که خفه ام میکرد... یادم نمیره که این قدر وحشت زده بودم از همین آینده ای که الان توشم که نمیدونستم چی کار کنم... بارها نزدیک به پنیک بودم... پیاده روی های طولانی میرفتم و سعی میکردم زنده بمونم و نفس بکشم... تمام اون شب هایی که داشتم پیاده روی میکردم با آخرین سرعتی که در توانم بود و پادکست گوش میکردم و بورژوا میدیدم و تلاش میکردم کس دیگه ای باشم... تلاش میکردم رویاهام رو زنده نگه دارم... تلاش میکردم همون دختر بلند پروازی باشم که دلم میخواد... شاید تنهاییم و عدم ارتباط واقعیم با دنیا، باعث شد کلا از واقعیت و زمین جدا بشم... نمیدونم... به نظرم داشتم سعی میکردم از دیوونه شدنم جلوگیری کنم... چه بلاهایی که سر انتخاب رشته و امتحان و ... سرمون نیومد... چه بی عدالتی هایی که ندیدیم... و وحشت ناک تر از اون اینکه همش داشتیم بین مرز راه میرفتیم... هیچ چیز هیچ وقت قطعی نمیشد و همیشه هر خبری میومد حاکی از بدتر شدن اوضاع بود... توی جنگ مجبورمون کردن انتخاب رشته کنیم و آینده خیلی هامون برای همیشه تغییر کرد... کسی نمیتونست بین بد و بدتر انتخاب کنه... از غذا خوردن افتاده بودم و قشنگ یادمه روزی رو که روی زمین نشستم و شروع کردم به زار زدن که نمیخوام ادامه بدم... دیگه در توانم نیست...
احتمالا نوشته های اون روزها هنوز یه جاهایی هست... توی حساب کاربری قبلیم توی همین پلتفرم... ولی الان یه جور دیگه توی جهنمم... میتونی پیام اخلاقی مثبتش این باشه که همیشه توی اون جهنمی که هستی نمیمونی ولی پیام غیراخلاقیش هم اینه که مهم نیست چی بشه از جهنمی به جهنم دیگه در حال عبوری و قرار نیست اوضاع واقعا درست بشه همیشه...
خشمگینم از بی عدالتی که هر روز به خودم یادآوری میکنم همینه که هست... زندگی قرار نیست خیلی اوقات چیزایی که میخوای رو بهت بده و نهایتا تنها کار اینه که تلاش کنی اگر شد یک اپسیلون یه تغییر مثبت ایجاد کنی... تغییر ماندگارهم نیست... در بهترین حالت با خودت میره زیر خاک یا نهایتا میمونه اصلا...
امروز جلسه گذاشته بودیم با اساتید که بگیم چه پدری داره ازمون توی رزیدنتی درمیاد... که چی کار باهامون میکنه طب اورژانس و داریم چه مریض ها و مشکلاتی رو میبینیم... ولی مثل همیشه بهمون گفتن خفه شین و همین که هست... تهش بدهکارم شدیم که ما تعدادمون که خیلی زیاده و استادامون بودن که نسل سوخته بودن... اساتیدی که حتی حاضر نیستن کوچیک ترین قدمی برای درست کردن سیستم بردارن...
و سرکرده شون پیرمردیه که مثل بقیه مواقع توی تاریخ شخصی و عمومی این مملکت سعی میکنه دلسوزی پدرانه بکنه و به زور صلاح ما رو بهتر از ما بدونه و گند بزنه به همه چیز... متنفرم از اون لحن بی تفاوت و سازش کارانه اش... وقتی گفت کشیک برای اذیت شدنه، دلم میخواست جمجمه بدون مغزش رو بکوبم روی همون نمایشگر محبوبش...
تنها راه رفتن ایناست... تا زمانی که این اراذل کت شلواری نشستن و برای یه مشت جوون تصمیم میگیرن که کشیک سخته و نمیدونم بیمارستان همیشه شلوغه و همینه که هست و زمان ما بدتر بود، هیچ چیز رو نمیشه تغییر داد...امیدوارم به زودی اینم مثل اون اعتمادی بزرگ کنار گذاشته بشه... یه مشت روانی سایکو با کلی اختلالات شخصیتی که فکر میکنن جهان بینی حقیرشون ، تمام جهانه:)
دلم برای دوست های صمیمیم خیلی تنگ شده ولی در عین حال دارم ازشون دوری میکنم...
سگ سیاه افسردگی، همیشه به شکل اشک و آه روم سایه نمیندازه... خیلی اوقات نمیدونم باید چی کار کنم... فقط باید تمام انرژیم رو بذارم که دهنمو ببندم و مهربون و nice باشم... رفتارهای غیرعادی و هیستریک ازم سر نزنه... و آدم باشم.. خوب باشم، خانم باشم... فقط دهنتو بسته نگه دار و لال شو دختر... حرف نزن چیزی نگو احساسات رو بروز نده... کارتو بکن... خفه شو... احساساتت رو بروز نده....
نمیدونم تا کی میتونم این بار رو به دوش بکشم... دارم سعی میکنم نوبت روانپزشک بگیرم برای شروع دارو درمانی... حوصله تراپی رو هم دیگه ندارم.. تراپیستم میگه یه جاهایی که میخوای حرف بزنی خیلی خوب مشارکت داری ولی وقتی هم نخوای شرکت کنی توی سکوت خیلی سفت و مصمم هستی... نمیدونم... احتمالا اون رو هم حسابی دارم کلافه اش میکنم... ولی این قدر خسته ام که حتی حال پیگیری و خودشناسی رو ندارم...و همین داره من رو به جای خطرناک نزدیک میکنه... لحظه ای که دیگه میل به تلاش برای بیرون کشوندن خودم از این منجلاب نداشته باشم...
جهنمی بعد یک جهنم دیگه... تنها راهی که دارم توصل به رویا پردازیه ... و اینکه وارد خلا ذهنی بشم.... وگرنه روانی میشم... پارسال از همین مهارت استفاده کردم.. از بچگی درگیر همین مهارتم... شاید بدترین ودر عین حال نجات بخش ترین جز مکانیسم های دفاعی منه...
این جوری نیست که صبح تا شب گریه کنم ولی بی میل هم نیستم به این که صبح تا شب گریه کنم.....
دیروز عکس گرفتیم با بچه ها و تمام مدت درگیر این بودم که خب وقتی این قدر زشتم چه شکلی بقیه ازم خوششون بیاد... و اصلا میدونم خودم هم که درگیری ام چیز عجیبیه... مسئله این نیست و بقیه هم این جوری از بقیه خوششون نمیاد یا نیاد... ممکنه کسی به من نگه زیبام ولی زشت هم نمیگه بهم و اصلا کلا اساس ارتباطات این حوری نیست... من همه اینا رو میشنوم و میدونم ولی بهش اعتقادی ندارم...
کاش تموم میشد این کابوس... مراقبت و خودآگاهی و سلامت روان داشتن و یا بهتره بگم در راه سلامت روان تلاش کردن میتونه خیلی ترسناک، خسته کننده و دردناک باشه...