اصلا نوشتن برای پیش گیری از رنج کشیدنه... یا شایدم حس نکردنش... اون روز وسط خوندن یه کتاب در مورد زیست یک زن در جنگ بین صربستان و کوزوو و ... این رو خوندم... که انگار اون هم همیشه احساس میکرده که بعد از اینکه جنگ و استرس و ترس و وحشت بهش فشار آورده یه جورایی وابسته نوشتن و کامپیوترش شده... شاید تایمی برای شنیده شدن... یا شاید تلاشی برای اینکه رنجت رو مستند کنی که حس کنی بقیه هم میبینن که رنج میکشی... شاید هم برای اینکه لحظه ای بتونی ازش فاصله بگیری... انگار که داری از وسطش میای بیرون و بهش نگاه میکنی...
بارها مدتی رو درگیر نوشتن بودم ولی ولش کردم.. به علل مختلف... نوشته های من اغلب ناشی از بالاآوردن افکار بهم ریخته و بدون شکلی هستند که نه زیبایی ادبی دارن نه غنا معنایی... صرفا نوعی تلاش برای تخلیه روان من هستن... که انگار هیچ وقت هم توش موفق نیستم..... چون یه روان و ذهنم یک کارخونه بی انتهاست که پره از دیگ های جوشان از احساسات و افکاری که حتی خیلی ترکیبشون منطقی یا واضح نیست... معنای خاصی نداره و هرچی تلاش میکنیم که این دیگه ها رو خالی کنیم باز هم به لحظه پر میشن...
درگیر افسردگی ام... اینو تراپیستم میگه... سوال من این نیست که چرا افسرده ام... سوال من اینه که مگه افسردگی این شکلیه؟ دقیقا نمیدونم چه مرگمه... تصویر همیشگی از افسردگی که برامون ساختن، کرایتریا های DSM و ... هیچ کدوم افسردگی من رو پس چرا پوشش نمیدن... یه لحظه هایی این قدر گیجم از این که دقیقا چمه که واقعا فکر میکنم دیوونه بودن تنها صفتیه که منو توصیف میکنه... حس میکنم در هیچ کتگوری قابل شناخت روانپزشکی نمیگنجم.. چه برسه که بخوام درمان بشم.....
با رنج خودم رو تحمل میکنم... و آخ که چه قدر گاهی دلم میخواد دیگه تحمل نکنم... خسته ام... از تحمل خودم خسته ام... از زنجیرهایی که بهم آویزونه... از کسی که هستم...
لحظه ای مجنون وار پر شور و پر از سر و صدا و بعدش خیره به دیوار در حالیکه که انگار یک گرداب وسط سینه ام داره تمام شادی و زندگی درونم رو میمکه... و یک خلا وحشتناک که لاجرم منو درون خودش فرو میبره... بارها به خودم میام و میبینم دارم بغض میکنم... و بعد از اینکه دلم به حال خودم میسوزه حالم از خودم بهم میخوره... من معتاد خود قربانی پنداری ام... چه مرگمه؟ چرا اینجوریم؟ چه جوری وقتی من این جوریم توقع دارم دیگران دوسم داشته باشن... یک هیولای هزار چهره ... عصبی و خشن و وسواسی و سطحی و زودرنج و معتاد و نیازمند... نامتعادلی که لحظه ای قهقه میزنه و لحظه بعد گریه میکنه...
انگار وجودم هزار تیکه است... رنجی که میکشم به جسمم نفوذ کرده... تمام بدنم انگار داره با سلول هاش اینو تحمل میکنه... دردی روی قفسه سینه ام حس میکنم... و این درد ربطی به کشیک های سنگین و کار زیاد و ... نداره ... من از اول همین قدر روانی بودم...
همیشه موجی از تنهایی و غم جوری منو توی خودش غرق میکنه انگار که بخشی از یک تراژدی از شکسپیر هستم...
تراپیستم میگه اینکه تماما احساس غم نمیکنم و احساسات گیج کننده دارم بخشیش به خاطر بیماری adhd زمینه ای ام هست... اخیرا مشکلات جسمی هم پیدا کردم... هیچ وقت این قدر تجربه سردرد و IBS رو نداشتم...
تراپیستم بهم اکیدا توصیه کرد که پیگیر شروع مصرف دارو زیر نظر روانپزشک و نه به صورت خودسر باشم...
هنوز نرفتم سراغش... میگه تنهایی به جنگ این ماجرا نرو.. داری باری رو تنهایی به دوش میکشی که نباید و اگر دارو مصرف کنی، میفهمی که چه قدر سنگینی از رو دوشت برداشته میشه.... مطمئنم حق با اونه ولی نمیدونم چرا هیچ کاری نمیکنم...
در محیط کار به خودم میام و میبینم از همه کس و همه چیز خشم دارم... از اینکه مجبورم بشینم منتظر استاد تا زمانی که ساده ترین چیزها رو باید بارها توضیح بدم یا ندونم کاری و طلبکار بودن مریض هام... از بی منطق بودن استاف طب اورژانس گرفته تا غرغرها و ناله های مداوم اطرافیان... از زیر کار در رفتن هاشون ... از اهمیت ندادن اینترن ها و استاژر ها به درس و کتاب و پزشکی... از اینکه میدوم برای کار مریضا و بقیه متوجه نمیشن که برام مهمه... از اینکه مرد مورد علاقه ام با همه مهربونی که باهام داره بهم هیچ وقت پیام نمیده و همیشه منم که دهن خودمو صاف میکنم و تهشم میبازم و خودم بهش پیام میدم چون غم نبودنش بیشتر از خرد شدنم لهم کرده... چون دیگه نبودن این یکی رو نمیکشم ... و میفهمم یکی از دوستام چی کشید برای جدا شدن از آدم سمی ای توی زندگیش که جز دروغ و خیانت براش چیزی نیاورد ولی بهش محبت کرد... انگار که با نوازش بهت زهر بدن... نه اون قدر سریع که در جا بکشتت بلکه به آهستگی که فقط از پا درت بیاره اون قدر که نتونی رو پات وایسی و همیشه بمونی تا زهر بریزن به جونت....
آدمی که دوسش دارم هیچ ویژگی غریب و استثنائی نداره.... هیچ ایراد غریبی هم نداره... و دردناکه... ماجرا این آدم نیز... نیاز منه به این که یک نفر منو از بیرون دوست داشته باشه... از خودم متنفرم ....
از خودم بیزارم و خب چه طوری میشه آدم ها دوسم داشته باشن... دلم میخواد جیغ و داد کنم... دلم میخواد چیزی بشکونم... فریاد بزنم... خشمم و استیصالم رو خالی کنم... نمیتونم... کاش حداقل یکم زار بزنم... خیلی روزا گریه میکنم ولی انگار این جور گریه کردن خالی نمیکنه منو ...
سعی میکنم مراقبت کنم از بقیه... ولی ناتوانم... اصلا چه جوری میتونم وقتی این قدر خودم حالم بده مراقب کسی باشم... همه چیم الکیه ... همه چیم... و حس میکنم از خودم بیشتر از هر کسی بدم میاد...
ترکیب رقت انگیزی از دل سوزوندن برای خودم، عدم امیدواری و خشم و نفرت از خودم...
گاهی فکر میکنم کاشکی به کلی محو بشم... یه جور محو شدن بی درد یه جوری که نه خودم بفهمم نه کسی...
فقط این درد تموم بشه... خودکشی رو راه حل نمیبینم چون میدونم مامانم خیلی رنج میکشه... ولی حتی نمیتونم بهش بگم که چه رنجی میکشم چون میترسم پنیک کنه... حتی وقتی صدای پای مامان بابا رو میشنوم که به اتاقم نزدیک میشن الکی زود اشکامو پاک میکنم یا ادای اینکه دارم صورتمو آرایشش رو پاک میکنم درمیارم که متوجه نشن ... و خب کارمم خوب انجام میدم... فکر نمیکنم ایده ای در مورد اینکه چه قدر دارم گریه میکنم و چه قدر افسرده ام داشته باشن... روم نمیشه چیزی بگم... حتی به تراپیستم هم وقتی میرسم، یه جاهایی گنگ و لال میشم... نمیتونم حرف بزنم... واقعا چون خودم نمیفهمم چه مرگمه... چه برسه که بخوام به کسی بگم که چه مرگمه...
کاش میشد نبود... کاش میشد از اول شروع کرد... یا نه .... حتی فقط نبود... کاش به ناگهان همه چیز پاک میشد... اون وقت دیگه نه من رنج میکشیدم نه بقیه از حضورم رنج میبردن...
این خیلی ظالمانه است که هزاران چیز کوچیک و درشت از همون لحظه اول که میای به این دنیا تا وقتی بزرگ سال و نوجوان میشی که حتی نمیدونی چه جوری بهت زخم زدن و رفتن... و بعد به بزرگسالی میرسی و آشوبی که باید در حالیکه بخش زیادیش تقصیر تو نیست رو سر و سامون بدی... باید همه چیزو درست کنی... تو باید بجنگی و رنج بکشی و مرهم بذاری برای خودت...
گاهی اوقات میبینم که دارم نفس نفس میزنم... نشستم و هیچ کاری نمیکنم ولی نفس نفس میزنم ... انگار که یه چیزی ممکنه هرلحظه قفسه سینه ام رو بشکافه... نمیدونم
امیدوارم بتونم از پس این بر بیام... گرچه برخی روزها حس میکنم که این بار قسر در نمیرم...