ویرگول
ورودثبت نام
She••
She••
She••
She••
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

"از ورای کلمات گم شده"

همه چیز داره یهویی شروع میشه و اون برای هیچ چیز اماده نیست. این بار داره تو افکارش خفه میشه؛ اونا گلوش رو گرفتن و فشار میدن، سرشو دارن می کوبن به دیوار فک میکنم خونریزی هم داشته باشه پانسمان تموم کرده، کاش به جای غذا تو معدش همینا بودن و بالاشون می‌آورد یا شاید بهتره مغزشو در بیاره بزاره جلو آفتاب اروم اروم همه شون ته نشین میشن بعد باید بریزه تو شیشه دَرشم ببنده و چند روزم بی مغز زندگی بکنه جالب به نظر میاد البته خیلی ام نه پس چجوری بره امتحان بده

نمیدونم شایدم دلش نخواد امتحان بده و خب خوبه نیاز نیست به چیزی فکر کنه

اون دیگه دخترک قبل هم نیست حتی نمیدونه چه شکلی بود

اما اون هیچ وقت گوشه گیر نبود روانی کامل هم نبود البته که روانی بود ولی خب ناقص

هنوز هم داره تو گورستان مغزش دنبال خودش میگرده احتمالا یه چیزایی هم پیدا کرده شاید چند تا تیکه استخون

احتمالا دلش بخواد تا ابد تو اتاق باشه خود اتاق هم نه فقط اون گوشه ی اتاق، باید همه جا تاریک باشه و اروم، از سروصدا هم متنفره از جمعیت متنفره حتی از ادما هم و از نور های زیاد

بهش گفت دغدغه های تو و دردات خود واقعیت هستن و من از دیشب دارم فکر میکنم

هیچ وقت دلم نمیخواست با آدما ارتباط بگیرم هیچ وقت دلم نمیخواست باهاشون حرف بزنم چون بلد نبودم برا همین سوال می‌پرسیدم حتی تو این کار ماهر شدم و تنها استعدادم همین بوده و هست فقط بلدم سوال بپرسم ادما هم جواب میدادن و همیشه یه گفت و گوی یک طرفه رو تجربه میکردم و مدعی بودم خیلی ام خوب بلدم ارتباط بگیرم

چون بلد نبودم حرف بزنم چون بلد نبودم احساساتم رو بیان کنم کسی نمی‌فهمید حرفام رو، کلماتم تو هوا گم می شدن

اون می گفت هیچ کس به جهان فکری تو علاقه نداره هنوز هم کسی علاقه نداره

و فک کنم برا همین چنل زده بودم چون میتونستم حرف بزنم خیلی زیاد بدون اینکه کسی بگه خسته شدم و دهنتو ببند من دیگه این حرفارو نمی شنیدم

چون بلاخره میتونست احساساتش رو بازگو کنه البته با نوشتن بلاخره یکی جهان فکریش رو میخوند بدون اینکه بفهمه کیه پنهان می موند اون گوشه ی سایه وایمیستاد و شاید همین براش کافی بود

و فک میکنم تموم اون نوشته ها دقیقا خودش هستن اما نمیتونست به زبون بیاره فقط میتونست اون هارو بنویسه و بارها و بارها نوشته هارو می خوند

تا اینکه بعد دوسال فهمید اونا خودش بودن

هنوز هم حساسه اشکش دم مشکشه برا خوشحالی زیاد و هم غم به تمام جزئیات فکر میکنه و به زبان بدن ادما هم فکر میکنه تنها روشی هست که باعث میشه حرفا از ذهنش پاک نشن حتی حرفای مهم

شاید باورت نشه اما

اولین بارمه بدون سوال پرسیدن دارم حرف میزنم

اولین بارمه که دارم کلمات داخل ذهنم رو برا کسی شرح میدم

اولین بارمه که احساساتم رو برا کسی توضیح میدم

اولین بارمه که پرده رو دارم میزنم کنار

اولین بارمه که دارم از خود واقعی م میگم

زبان بدن
۸
۰
She••
She••
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید